بنا بر مصوبه مجلس که دولت ملزم به رعایتش می باشد، قرار بوده از ابتدای خرداد ماه بنزین به صورت سهمیه بندی و با قیمت لیتری 100 تومان عرضه شود، پس از زمزمه هایی که مبنی بر عدم رعایت این مصوبه توسط دولت در رابطه با سهمیه بندی از ابتدای خرداد به گوش می رسید، در آخرین ساعتهای دیشب اعلام شد تا زمان سهمیه بندی همچنان قرار است بنزین به همان قیمت پیشین یعنی لیتری 80 تومان عرضه گردد.
در این شرایط نخستین مساله ای که ذهن را به خود مشغول می دارد و باعث دغدغه تمامی دلسوزان باید باشد، شکسته شدن جایگاه مجلس و مصوبات آن است، چرا که دولت بی هیچ نگرانی این مصوبات را نادیده گرفته و احتمالا" مجلسیان نیز با صحبت های پشت پرده از خیر اجرایی شدن مصوبه خود در زمان مقرر گذشته اند، بی اینکه نگران شان و جایگاه مصوبات قانونی مجلسی که در آن مستاجرند باشند، البه شاید چنین واکنشی از سوی این مجلس نشینان چندان هم دور از واقعیت های رفتاریشان نباشد، چرا که همینان بر مصوبه ای کاملا" غیرقانونی و مخالف صریح قانون اساسی پای می فشارند و از آن بدتر خواهان تصویب آن از سوی مجمع تشخیص مصلحت رژیم بدون طی تشریفات مقرر در قانون اساسی هستند.
در هر حال بهتر است نسبت به اینگونه مسائلی که در ظاهر ساده و بی ارزش جلوه می کنند واکنش های شایسته نشان داده شود تا زمینه ساز شکسته شدن حریم قانون نشود.
چند روزی است خانم هاله اسفندیاری روانه زندان اوین شده است، اتهامات وی نیز شامل جاسوسی و ارتباط با برنامه تغییر رژیم در ایران است.
دیر زمانی است مسئولان جمهوری اسلامی هر مظنونی را که بازداشت می نمایند، در شرایطی که امکان هر نوع دفاعی از وی گرفته شده است، انواع و اقسام اتهامات سنگین را در یک جو تبلیغاتی سنگین بر وی وارد می نمایند و پس از مدتی نگهداری او در شرایط سخت زندان بدون اثبات آن ادعاها آزادش می نمایند، غافل از اثرات مخرب عدم اثبات و شکستن قبح اتهاماتی چون جاسوسی و ارتباط با بیگانه و دادن اطلاعات و اخبار به آنها … .
آیا این سناریوها پیشتر در قبال رامین جهانبگلو، عباس عبدی، زهرا کاظمی و … اجرا نشده بود؟ آیا در هیچ یک از این موارد آن اتهامات اثبات شدند؟ چرا به محض دستگیری فردی به او اینگونه اتهامات زده می شود؟ آیا در مورد اخیر ملوانان نیز گفته نشده بود با آنها تجهیزات جاسوسی همراه بوده است؟
چرا در حالیکه به دلیل حمایت های گسترده خارجی که پشت اینگونه افراد است آنها پس از مدتی و بدون سپری کردن کامل دوران محکومیت شان بی سر و صدا آزاد می شوند، تنها با این کار بر هزینه های مادی و معنوی کشور می افزایند؟ آیا این عمل در رابطه با بازرگان آلمانی و ملوانهای فرانسوی و آلمانی بوجود نیامد؟ چرا از ابتدا خردمندانه با این قضایا برخورد نمی شود؟ چرا وحدت رویه ای در این رابطه ایجاد نمی گردد؟ آیا قرار است هر سال یک یا چند نمونه از اینگونه اصطکاک های بی مورد با جهان خارج داشته باشیم؟ هنوز جهان خارج قضیه قتل خانم زهرا کاظمی در حین بازجویی در زندان اوین را فراموشی ننموده است!
آقای حسین موسویان که مدتی پیش به اتهام جاسوسی دستگیر شده بودند، سرانجام با سپردن وثیقه 200 میلیون تومانی آزاد شدند، در این ماجرا هرچند نقش لابی های پشت پرده را نمی توان نادیده گرفت، ولی در هر حال این پرسش مطرح است که چگونه و در کجای دنیا یک جاسوس را پس از فقط 4 روز با وثیقه ناقابل 200 میلیونی آزاد می کنند ولی دانشجویان را چندین ماه در بدترین شرایط بازجویی و زندانی می نمایند و در انتها وثیقه هایی سنگین که عموما" از عهده خانواده هایشان خارج است برایشان تعیین می کنند؟ آیا خطر آنها که دارای انگیزه هایی شرافتمندانه اند برای ملت بیشتر است یا خطر یک جاسوس هرچند که اصل این قضیه نیز همچون سایر موارد هیچ گاه روشن نخواهد شد و این پرونده نیز به بایگانی سپرده خواهد شد.
ولی در حال بهتر است اگر پرونده ای چه به حق چه ناحق تشکیل می شود کلیه مراحل قانونی خود را طی کند و در یک دادگاه صالحه با طی تمامی تشریفات قانونی به آن رسیدگی شود.
دوستانی که به صورت مرتب به وبلاگ من سر می زدند حتما متوجه شده بودند که این وبلاگ به صورت روزانه به روز می شد، در این چند روز اخیر همانطوری که می بینید هیچ پست جدیدی از من در اینجا قرار نگرفته است، دلیل این امر نیز به ویروسی شدن سیتمم باز می گردد که متاسفانه حدود 900 مگابایت از اطلاعات هاردم که همگی را به صورت دانلود گردآوری کرده بودم از بین برد، در این چند روز دل و دماغ کاری را نداشتم و از هرکس که گمان می کردم ذره ای اطلاعات در این زمینه دارد کمک گرفتم تا توانستم سرانجام آن اطلاعات را بازیابی نمایم، البته هنوز هم مطمئن نیستم که توانسته باشم تمامی آنها را برگردانده باشم، در هر صورت به دلیل تاخیری که در پاسخگویی به دوستان و گذاردن مطلب جدید پیش آمد از همه خوانندگان گرامی پوزش می طلبم.
در این چند روزه اتفاقات مهمی رخ داده که من به دلیل مشکلات پیش گفته از پرداختن بدانها در این وبلاگ باز ماندم، ولی اکنون بر خود لازم می دانم به تمامی پویندگان راه آزادی بازگشت دوباره روزنامه های هم میهن و شرق را تبریک عرض نمایم و خوشحالی خود را از بازگشایی این دو جریده ابراز کنم، خوشبختانه بار دیگر فضایی در حال شکل گیری است که روزنامه ها بتوانند با فراغ بال و آزادی نسبی به نشر مطلب و آگاه سازی اذهان جامعه مبادرت ورزند به امید تداوم این راه نشسته ایم و آرزومندیم تمامی گرایشهای فکری با راه اندازی رسانه هایی به برقراری ارتباط مداوم و موثر با بدنه اجتماعی همت گمارند.
سالروز تولد دکتر مصدق را نیز به تمامی دوستداران این بزرگمرد تاریخ ایران تبریک می گویم، امید اینکه بتوانیم به دور از حب و بغض ها و تنها برای آگاهی خویش به مطالعه تاریخ بپردازیم و بزرگمردان تاریخ کشور خود را در همواره تاریخ ارج گذاریم.
مسائل دیگری نیز در این چند روز مطرح شده بود، از جمله مسائل بیمه ایران و ... که در آینده به تدریج در هرباره به بحث خواهم پرداخت ولی به نظر من مساله ای که از تمامی اینها مهمتر است، موضع گیری رهبر جمهوری اسلامی در قبال مذاکره و در کل رابطه با ایالات متحده است، وی هرگونه رابطه با آمریکا را تقبیح نمود و تنها مذاکره میان دو کشور را به دادن خط مشی به آمریکا در رابطه با وظایفش در برابر ملت عراق فرو کاست، از بی خردانه و تمسخر آمیز بودن این نوع موضع گیری که بگذریم، به این مطلب خواهیم رسید که چرا باید دولت جمهوری اسلامی آرامش و امنیت عراق را (البته بنا بر ادعای خود) بر منافع ملی ایرانیان ترجیح دهد؟ چرا در هنگامه ای که مسائل حل نشده و بغرنج بسیاری بین ایران و امریکا در میان است، باید برای آرامش در کشوری دیگر به رایزنی پرداخته شود؟
البته این مساله از دیدگاهی دیگر نیز قابل رصد است و آن اینکه امریکا به هیچ وجه حاضر به مذاکره با ایران در رابطه با مسائل فیمابین نیست و آن را موکول به توقف غنی سازی توسط جمهوری اسلامی نموده است و مسئولان ایرانی نیز برای اینکه این ضعف به این شکل حاد خودنمایی نکند، پیشدستی نموده و موضوع را به این شکل مطرح ساخته اند، از تمامی این موارد که بگذریم باز جای این گلایه باقی است که به چه منظور ایران در حال خرج از کیسه اعتبارات خود برای آرامش در عراق بدون کسب هیچ امتیازی از ایالات متحده بر آمده است؟ چرا کمک به امریکا برای ایجاد آرامش در عراق موکول به حل مسائل فی مابین ایران و عراق نشده است؟
آیا اکنون گفته پیشین مرا تصدیق نمی فرمایید که در آن مساله پوشش نوازنده زن را تنها یک بهانه برای ترک میز شام توسط آقای متکی دانسته بودم؟
اکنون کسی به یاد آقای خامنه ای خواهد آورد روزهای دشوار هسته ای را که مسئولان جمهوری اسلامی به دنبال فرصتی برای گفتگو با ایالات متحده بودند و آقای ظریف این مهم را برعهده داشتند؟
بسیار برایم تجمع عده ای دانشجو در مخالفت با مذاکره با امریکا جالب بود، ای کاش فرصتی وجود داشت تا کسانی که خواهان مذاکره با امریکا هستند نیز می توانستند خواسته خود را به این شکل ابراز کنند.
آیا این یک فرصت سوزی و شاید بالاتر از آن یک اشتباه و یا باز هم بالاتر یک خیانت به ملت ایران نیست؟
نوشتاری که در زیر می آید پاسخی است به دوستان گرامی در وبلاگ "حزب الله میرزمد":
"اما چگونه اين تناقض را پاسخ مي دهيد كه اكثر مردم ، حامي گروههاي معترض و تحريم كننده ي انتخابات مي باشند اما در انتخابات نيز حضوري فعال دارند ؟!"
این دوستان در بخشی از نوشتارشان جمله بالا را آورده اند که این مفهوم را تداعی می کند که اینجانب بیشینه ملت ایران را طرفدار ایده تحریم می دانم در صورتی که از هیچ کجای نوشته های من چنین چیزی مفاد نمی شود اگر غیر از این مدرکی یا سندی از نوشتار من در دست دارند تقاضا می کنم ارائه دهند تا بتوانم توضیحات لازم را بیان کنم.
در جای دیگر از پاسخشان فرموده بودند، یکی از راههای بیان خواست تغییر، شرکت زیر 50% در انتخابات می باشد، نخست اینجانب سوال می کنم که رقم 50 را بر چه اساسی بیان می فرمایند!؟ چرا به عنوان نمونه زیر 60 یا زیر 30 درصد را ملاک قرار نمی دهند؟ حال اگر فرض را بر صحت ادعای آنها گذاریم مگر نتیجه عدم شرکت مردم در دوره های دوم و سوم خبرگان و یا شوراهای دوم چه بوده است؟ آیا جز این بوده که انتخابات مجلس هفتم بسته تر و خبرگان چهارم با ادغام و تبلیغات گسترده تری به منظور جذب شرکت کننده بیشتر انجام شد؟
در مورد هزینه ها فرمودند، آری درست است هر خواستی هزینه ای دارد اما آیا هزینه یک خواست نباید تناسبی با آن خواست داشته باشد؟ آیا اخراج از دانشگاه، یا تعلیق از آن به دلیل فعالیت سیاسی هزینه عادلانه ای است؟ آیا زندان با مخلفاتش و عدم امکان استخدام در بسیاری از اداره ها هزینه درخوری است؟
در انتهای این مبحث باید بیان نمود که به هیچ راهپیمایی مخالف رژیمی مجوز برگزاری داده نمی شود، پس نفس برگزاری آن به دلیل عدم داشتن مجوز خود زمینه را برای برخورد شبه قانونی با آن فراهم می نماید.
اگر تجمعی به خشونت کشیده می شود بحث دیگری است، آیا حضور نیروهای انتظامی برای آرامش بخشی و کنترل اوضاع در همین مواقع نیست؟ چرا به بیشینه درخواست ها در زمینه تجمع پاسخ منفی داده می شود و به چند مورد محدود نیز که برگزار می شوند از ارگانهای طرف انتقاد نماینده ای به آن جمع معترض فرستاده نمی شود و یا نماینده آن جمع را دعوت به مذاکره نتیجه بخش نمی کنند؟
در مورد پاسخ دوستان به مهتاب گرامی باید عرض کنم کجای انتخاب میان بد و بدتر جای خوشنودی دارد که اظهار شادمانی از آن می نمایند؟
در مورد شخص رهبر باید متذکر گردم، به یاد ندارم در هیچ یک از مواردی که بین اینجانب و دوستان حزب اللهی مطالبی رد و بدل شده است به این شخص یا هر شخصیت دیگری توهین و یا اتهامی ناروا نسبت داده باشم، همواره تلاشم بر این بوده اگر انتقادی صورت می دهم مستدل و با حفظ حریم بوده باشد، از سوی دیگر این انتظار را از دوستان گرامی حزب الهی دارم که آزادی مرا در اظهار عقاید در وبلاگ شخصی خود به رسمیت بشناسند و اگر نقدی یا دیدگاهی در رابطه با نوشته ای از من دارند به صورتی مستدل آن را بیان فرمایند، پیشنهاد من به آن دوستان این است از خطوط قرمز قراردادی در گذرند و مطمئن باشند، این راه به ثواب نزدیک تر است.
در مورد آقای معین و شرکتشان در انتخابات پس از رد صلاحیت باید عرض کنم عدم شرکت ایشان چیزی را تغییر نمی داد، باید در نظر داشت زمین بازی به این شکل چیده شده بهتر است از فرصت ها به شکل بهینه استفاده شود و در خلا شعاری سر داده نشود، حال عده ای نیز بگویند طرف با حکم حکومتی و دوپینگ آمده بود نیز اهمیتی ندارد، آن چیزی که اهمیت داشت پیروزی و تغییر پارادایم در ایران بود که به هر شکل آن موضوع محقق نگشت.
در مورد تجمع پارک لاله، فارغ از تعداد شرکت کننده آن باید پرسید مگر دوستانشان اجازه برگزاری همان محدود مراسم را دادند که امروز از تعداد نفرات شرکت کننده و نیز دلیل عدم برگزاری مراسم مشابه می پرسند؟ بهتر است دوستان حزب اللهی فقط به همین موضوع پاسخ دهند که چرا و چگونه دوستانشان به خود این اجازه را می دهند که تجمعی حتی ده نفره را که با مجوز برگزار شده برهم زنند؟ مگر در این کشور نیروهای انتظامی وجود ندارد؟ اصلا" فرض را بر بی مجوزی این دست مراسم می گذاریم آیا باز هم این موضوع دلیلی بر دخالت همفکرانشان در برگزاری اجتماعات می شود!؟ این موضوع را در نظر داشته باشیم که تعداد شرکت کننده اهمیتی ندارد آنچه شاخص آزادی است امنیت و اجازه اینگونه مراسم است، عدم شرکت افراد در عین آزادی برگزاری، نشانه پایگاه ضعیف طیف برگزار کننده است، این دیگر دو دو تا چهار تاست و نیازی به بحث بیشتر ندارد.
اگر آن اجتماعات به خوبی برگزار می شدند و دولت اصلاحات در هدفهای اعلام شده پایمردی بیشتری نشان می داد امروز شاهد اوضاع به مراتب بهتری بودیم و جامعه مدنی ایران از بنیه قوی تری برخوردار می بود.
پرسشی در رابطه با نماز جمعه دارم! دوستان به چه دلیل نماز جمعه که یک فریضه شرعی و دینی است به حساب تایید حاکمیت توسط مردم می گذارند؟ با این اوصاف بعید نیست فردا برگزاری مراسم ختم در مساجد را نیز به عنوان پایگاه حاکمیت معرفی کنند و به این شکل دین داران مخالف رژیم را از مسجد و نمادهای مذهبی دور نمایند.
در پایان گلایه ای نیز از این دوستان دارم، اینجانب تمامی تلاش خویش را انجام می دهم تا تک تک مواردی را که سروران ارجمند بدانها نقدی وارد ساخته اند را تا حد امکان شفاف سازی نمایم و دیدگاههایم را به شکلی بازتر در رابطه با آنها بیان کنم، ولی متاسفانه در قبال مواردی که بنده مطرح می کنم، این گرامیان یا به صورتی کلی پاسخ می گویند و یا آنها را بی پاسخ رها می سازند، معمولا" من هربار که پاسخ نقدها را می دهم موضوع جدیدی را مطرح نمی سازم، تنها موارد پیشین را گسترده تر مورد بحث قرار می دهم ولی در موارد اختلافی به طرح پرسش هایی نیز می پردازم که شایسته است برای احترام به دغدغه های ذهنی مخاطب بدان ها توجه شود.
واپسین ماههای ریاست جمهوری آقای خاتمی بود در روزنامه ها صحبت از حکومت نظامی، برقراری شرایط ویژه و ... در کشور می شد، آن زمان چندان به این مباحث روی خوش نشان نمی دادم، گمان می کردم اینها تنها بازی های سیاسی هستند و روزنامه ها نیز از بی مطلبی برای جذب مخاطب به این موضوعات می پردازند، ولی اکنون پس از انتصابات عجیب آقای احمدی نژاد در ضمن چیدمان کابینه اش به یاد آن تیترها و خبرها می افتم، شاید آن زمان باید بیشتر به این موضوع حساس می شدم که نمی شود در کشوری که روزنامه هایش از هرسو زیر فشار توقیف و احضار به دادگاه به سر می برند چنین خبرهایی جعل شوند ولی افسوس آن زمان این موضوعات چندان مورد توجه من و همانند من قرار نگرفتند و نتیجه اش اینکه امروز شاهد چنین وضعیت بغرنجی در ایرانمان هستیم.
ولی اکنون با آن پیش زمینه و این تجربه عینی هنگامی که دم از انقلاب فرهنگی دوم زده می شود گوشهایم تیز می شوند، دیگر زمزمه های این موضوع را بی اهمیت نمی انگارم، هر لحظه منتظر وخامت بیش از پیش اوضاع هستم و با کنار هم نهادن پیش آمدهای گوناگون به واقیعت امر بیش از پیش آگاه می شوم، حال درک می کنم چرا آن نشریان جعلی در دانشگاه منتشر گشتند، حضور بسیجیان از دیگر دانشگاهها و اماکن در مقابل امیر کبیر برای چه هدفی بوده، پخش اخبار این تجمع در اخبار سراسری سیما به چه منظور بوده، تقاضای برخورد با دانشجویان به چه هدفی صورت می گیرد، بازداشت دانشجویان پیش زمینه چه موضوعی است و ...
بی گفتگوست که نیازمند هوشیاری بیشتری هستیم ...
روز پنج شنبه تلویزیون جام جام خانم دکتر ابتکار رئیس پیشین سازمان حفاظت محیط زیست و از اعضای شورای شهر سوم تهران که از لیست اصلاح طلبان به این شورا راه یافته اند را برای یک برنامه کلیشه ای و سفارشی درباره حجاب دعوت کرده بود، مجریان این برنامه آقای بابان همان فردی که اخبار ساعت 14 را می خواند به همراه خانمی دیگر بودند، برنامه جالبی بود امیدوارم شما هم موفق به دیدنش شده باشید، چرا که نکات آموزنده ای! در حین این برنامه می توانست دستگیر بینندگان شود. بد نیست به چند مورد از موضوعات جالب در این راستا اشاره ای بنمایم.
نخستین مساله ای که در این مورد به ذهن هر مخاطبی خطور می کند این است که چرا افرادی چون خانم ابتکار برای این برنامه برون مرزی انتخاب شدند؟ چرا افرادی از دایره اصلاح طلبان میانه رو که این خانم نیز از این دست است در سیمای جمهوری اسلامی و برای مخاطبان داخل کشور ممنوع التصویر هستند؟
در اینجا بد نیست به این موضوع اشاره کنم که اینجانب به هیچ وجه شیفتگی نسبت به اصلاح طلبانی از جنس این خانم ندارم چرا که ایشان با موضع گیری های دیروز خودشان تتمه آبروی اصلاح طلبان را نیز بر باد دادند!!!
هرچند ایشان به این موضوع اشاره کوچکی داشند که برخوردهای جاری با مساله حجاب، قبلا" امتحان خود را بد پس داده اند و بهتر است از راههای فرهنگی وارد قضیه شد اما اشاره جالبی نیز به این موضوع داشتند که حجاب در ایران امری اجباری نیست!!! بلکه انتخاب بانوان ایرانی است!!! یک لحظه با این سخن ایشان بنده شکه شدم! یعنی ایشان مخاطبانشان را چه فرض کردند که اینگونه سخن راندند؟ آیا ایرانیان خارج از کشور تا به این حد از اوضاع و احوال داخل ایران بی خبرند که ایشان خواستند آنها را با این جمله متوجه آزادی بی حد و حصر در ایران نمایند و تمامی بحث ها بر سر موضوع بگیر و ببند نیروهای انتظامی را در حد یک هیاهوی پوچ پایین آورند؟
شاید حالا بتوان دلیل انتخاب این شخص برای این گفتگو را درک کرد، حتما" وی با شرکت در این برنامه قصد تشکر از حاکمیت بابت مجوز حضورشان در انتخابات شوراهای شهر را داشته است!!!
نکات جالب این برنامه به تنها همین مورد ختم نمی شد، آقای بابان، حجاب را نشانه تمایز میان انسان و حیوان دانستند و از حضور زنان در نمایشگاه کتاب به عنوان نمادی از حضور زنان در اجتماع یاد کردند!!! نمی دانم شاید ایشان تصور می کنند زنان باید خانه نشین باشند و اگر اکنون در نمایشگاه برای خرید و یا عرضه کتاب حضور دارند از سر دولتی حاکمیت ایران است و باید از این بایت شکرگزار حاکمان باشند!!!
خانم ابنکار به موضوع نوع ویژه ای از پوشش که از سر تا زیر سینه های خانم های زردشتی را می پوشاند نیز اشاره داشتند ولی به راحتی از کنار این موضوع گذشتند که آن نوع پوشش جزوی از فرهنگ و انتخاب خود آنان بوده و کسی ایشان را در رعایت آن ملزم نکرده بود در حالیکه امروز حاکمیت ایران به شکلی تحقیر آمیز می خواهد بر این ملت بزرگ نوعی ویژه از پوشش را تحمیل نموده و انتخاب نوع و رنگ لباس که از حقوق اولیه و پذیرفته شده هر انسانی است را از آنها سلب نماید و ایشان نیز در مقام توجیه این امر در آن برنامه ظاهر گشته بودند.
در هر صورت بهتر است این خانوم به همراه کسانی که از این دست برنامه ها را تدارک می بینند قدری به فکر آبروی خود باشند زیرا که ملت ایران دارای شعوری بالاتر از اینند که بتوان اینگونه آنها را به سخره گرفت.
از همان ابتدا به اصلاح طلبان راه یافته به شورای شهر سوم چندان خوشبین نبودم، در حالیکه یک نفر از این چهره ها ورزشکار و سه نفر دیگر نیز چندان حضوری در عرضه اجتماع نداشتند، سخن از پیروزی در انتخابات نوسط اصلاح طلبان گزافه گویی بیش نبوده و نیست.
سرانجام نشست شرم الشیخ نیز برگزار شد و به پایان رسید، ولی آنچه که ملت ایران در انتظارش بودند رخ نداد!
برای نخستین بار پس از قطع روابط دیپلماتیک میان دو کشور ایران و آمریکا شرایطی فراهم شده بود که رسانه های ایرانی به صورتی یکپارچه به موضوع دیدار و بایستگی مذاکره رودرو با مقامات امریکایی پرداخته بودند، از سوی دیگر این خوشبینی به هیچ وجه جنبه خوشباورانه نداشته است، چرا که مقامات امریکایی از مدتها پیش از این نشست به دلایل گوناگونی خواهان دیدار میان وزیر خارجه شان و آقای متکی همتای ایرانیش بودند و تلاش بسیاری نیز برای حضور ایران در اجلاس شرم الشیخ که احتمال این دیدار را بسیار بالا می برد به انجام رساندند، ولی متاسفانه بار دیگر مقامات جمهوری اسلامی با بهانه نمودن نوع پوشش یک نوازنده از زیر بار مذاکرات رودرو شانه خالی نمودند، این رفتار و هراس تنها انسان را به یاد نخستین روزهای ریاست جمهوری آقای محمد خاتمی می اندارد که وی با ابتکار بدیعی تمامی حریفان جهانی را خلع سلاح نموده بود و با پیش کشیدن موضوع گفتگوی تمدن ها آمادگی ایران را برای مذاکره با تمامی کشورهای جهان ابراز داشته بود، ولی آن مصاحبه معروف با خبرنگار شبکه سی ان ان، با واکنش منفی رهبر جمهوری اسلامی، آقای خامنه ای روبرو شد، که هرگونه مذاکره با آمریکا را تقبیح نمود و بیان داشت که آمریکاییان در پشت میز مذاکره از ایرانیان امتیاز خواهند گرفت!!! امروز نیز که مقامات جمهوری اسلامی در مرحله نخست به دلیل فشار شدید افکار عمومی داخل و نیز فشارهای جهانی ناگزیر از شرکت در نشست شرم الشیخ شدند و نتوانستند از زیر بار این سفر شانه خالی نمایند در پی فرصتی برای عدم رودرو شدن با مقامات آمریکایی بودند که این فرصت را لباس خانم نوازنده برای جمهوری اسلامی فراهم نمود.
جای این سوال باقی است تا به کی مقامات جمهوری اسلامی می خواهند فرصت های بی مانند گفتگو با آمریکا را از دست دهند؟ آیا ملاقاتی که میان آقایان کلینتون و خاتمی در مقر سازمان ملل انجام نشد و دلیل آن نیز هراس رئیس جمهور ایران از واکنش داخلی بود بعدها مایه حسرت دیپلماتهای ایرانی در زمان فشارهای هسته ای نبود؟ آیا فرصتی که در پی زمین لرزه بم و پس از درخواست خانواده آقای بوش برای سفر به ایران فراهم شده بود فرصتی درخور برای آب شدن یخ های روابط نبود؟ آیا کسی می تواند اهمیت آمریکا در معادلات جهانی را انکار نماید و زیانهایی را که کشور ما در نتیجه تیرگی روابط میان دو کشور متحمل شده است را انکار کند؟ چرا امروز کسی آن روزها را به یاد نمی آورد که ایران در پی مذاکره با مقامات امریکایی بود و از دست رفتن یک یک فرصت ها را حسرت می خورد و آمریکا مایل به مذاکره و پشت میز نشتن نبود؟
آیا جز این است که تمامی این مسائل به هراس و منافع تنها یک نفر در جمهوری اسلامی وابسته است!؟ حال می توان دلیل مرعوب دانستن مخالفان را درک نمود. ضرب المثلی فارسی است که می گوید: کافر همه را به کیش خود پندارد.
آیا تا به امروز کسی اندیشیده است که اگر یخ های روابط میان ایران و آمریکا آب شود تکیه کلام رهبر ایران که گل واژه "دشمن" است چه خواهد شد؟
شاید آنگاه خواهند گفت امروز مقامات جمهوری اسلامی با "دشمن" دیدار داشتند، فردا رئیس جمهور اسلامی ایران به دیدار "دشمن" رفت، فردا ویزر خارجه "دشمن" به ایران خواهد آمد!!!
چرا هیچ گاه در سیاست های جمهوری اسلامی جایی برای منافع ملی در نظر گرفته نمی شود؟ تا به کی باید این ملت تاوان ندانم کاری ها و خودخواهی های سرانش را بپردازد؟ آیا این صندلی قدرت این اندازه دوست داشتنی است و جدایی از آن تا به این حد گران است؟ چرا قدری به مردم گرسنه و بیچاره این کشور نمی اندیشند؟ تا به کی باید سرمایه های زیرزمینی این کشور به ثمن بخس و سخاوتمدانه به حراج گذارده شود تا شکم مردم گرسنه ایرن سیر شود و آنها دو روزی بیشتر حاکمیت کنند؟ آیا این زندگی شایسته ملت ایران است؟
چرا ایرانیان، کشورهایی همچون ترکیه، کره جنوبی، و چین را در نظر نمی گیرند که سی سال پیش در کجا ایستاده بودند و امورز در کجا ایستاده اند؟ چرا لحظه ای به این نمی اندیشیم که تمامی طرحهایی که امروز با آب و تاب بسیار در حال انجام و گاها" بهره برداری است عموما" در زمان شاه برنامه ریزی شده بودند!!! چرا کسی از زیان های ناشی از عدم رابطه با آمریکا و خطوط نفتی که ایران را دور زده اند تا حق طبیعی ترانزیت ایران را نپردازند سخنی نمی گوید؟ چرا از سرمایه گذاری های هنگفتی که به واسطه موقعیت ژئوپولوتیک و ژئواستراتژیک بی مانند ایران باید در این آب و خاک انجام میشد ولی بخاطر سیاستهای این حاکمیت از انجام آنها چشم پوشی شد و به کشورهای همسایه رفت چیزی گفته نمی شود؟ چرا کسی از حجم سرمایه های ایرانیان در خارج از کشور و دلایل فرار آن و کارهایی که می شد با آنها نجام داد نمی گوید؟ چرا از اینکه سالانه چه تعداد اندیشمند و دانشمند ایرانی جلای وطن می کند سخنی نمی رود؟
چرا...؟
چرا...؟
چرا...؟
آیا نباید در پی چاره بود؟
رئیس جمهور تاجیکستان به منظور سفری سه روزه روز سه شنبه وارد تهران شد، تاجیکستان به همراه ایران و افغانستان سه کشوری را تشکیل می دهند که زبان فارسی به عنوان زبان های رسمی آنها شناخته می شود و یادآور گذشته پرشکوه ایرن زمینند، روزهایی را به یاد می آورند که زبان فارسی از یک سو تا چین و از سوی دیگر تا آسیای میانه زبان گفتگوی مردم این مناطق بوده است، اما متاسفانه بدلیل ضعف دولتهای حاکم بر ایران و نیز سیاست های استعماری انگلستان کم کم گسترده سخن گفتن به این زبان بسیار محدود گشت و امروز تنها مردم همین سه کشور به این زبان سخن می گویند.
بایسته است مسئولان جمهوری اسلامی به همراه مسئولان افغانستان و تاجیکستان برای افزایش تبادلات فرهنگی میان مردم کشورهایشان تدابیر شایسته ای را بکار گیرند، امروزه متاسفانه تبادل فرهنگی میان این سه کشور بسیار اندک است، هریک از دوستان که به تاجیکستان مسافرت کرده باشند، حتما" حس گرم آنها و برادری که ایشان با ملت ایران احساس می کنند را تصدیق می فرمایند، نمی دانم چرا مسئولان جمهوری اسلامی همه چیز را از زاویه تنگ ایدئولوژی و سیاست می نگرند، در حالیکه اینگونه همدلی ها می تواند به شدت ضریب امنیت ملی ایران را با کمترین سرمایه گذاری ها بالا برد ولی مسئولان امر از آن غفلت می ورزند.
آیا به حقیقت ملت ایران نزدیکی که با ملت های همزبان خود احساس می کنند قابل مقایسه با احساس نزدیکیشان با ملت های عرب اعم از شیعه یا سنی زیر نام اسلام و مسلمانی است؟ چرا حکومت ایران هیچ گاه به دغدغه های ذهنی این ملت مجال ظهور و بروز نمی دهد تا سخن خود را به صورتی رسا بر زبان آورند؟
راههای بسیاری برای افزایش مراودات میان ملتهای فارسی زبان وجود دارد، شاید برداشتن روادید برای سفر به کشور یکدیگر یکی از این راهها باشد، شما در نظرر آورید با خروج از ایران وارد کشوری که دارای ملتی همزبان با شماست خواهید شد در این صورت آیا احساس غربت در آنجا به شما دست خواهد داد؟ افزایش دفاتر جهانگردی و معرفی مناطق دیدنی یکی دیگر از راههاست، دعوت های دوره ای و برنامه ریزی شده از شخصیت های علمی و فرهنگی و سیاسی و دانشگاهی برای سفر به کشورهای همدیگر یکی دیگر از راههای افزایش مبادلات است، نمایش فیلم های فارسی زبان تولیدی این کشورها در کشور مقابل، دادن بورسیه های تحصیلی به دانشجویان برای ادامه تحصیل نیز راههای مناسبی هساتند، هم اکنون نمایشگاه بین المللی کتاب در تهران برپاست، فرصت مناسبی بود با دعوت از ناشران تاجیک و افغان و دادن امکانات ویژه به آنها زمینه آشنایی ملت ایران با آثار نویسندگان هم زبانشان در کشورهای دیگر را فراهم می نمودیم.
بسیاری راههای دیگر نیز وجود دارد که اینجانب در اینجا تنها به گوشه ای از آنها اشاره نمودم، بایسته است به موضوعات از این دست بیش از گذشته بها داده شود، ایران در میان کشورهای عرب و ترک زبان محاصره شده است، در هرصورت نمی توان نگرانی خود از ضعیف شدن این زبان را پنهان داشت، یکی از مهمترین عوامل هویت بخش و موجد همبستگی میان ملتها زبان مشترکشان است، حال که از این نعمت ارزنده به اهتمام گذشتگان مان برخورداریم بر ما واجب است که در پاسداری و بالندگی آن به شدت کوشا باشیم، از سوی دیگر به نظر می رسد فاصله ای که میان مردم این سه کشور به دلیل عدم ارتباط مسمتر میانشان وجود دارد باعث فاصله گرفتن زبان تکلمی میانشان در طول زمان خواهد شد، به منظور پیشگیری از اینگونه مشکلات باید هرچه زودتر راهی برای نزدیکی این ملت ها اندیشیده شود.
دیروز در تلویزیون جمهوری اسلامی صحبت از طرح مد و لباس و عرضه پوشاک مورد تایید دولتی در برخی از فروشگاهها بود، و گفته می شد در ادامه طرح امنیت اجتماعی قرار است با فروشگاههایی که لباس های نامناسب عرضه می کنند برخورد صورت گیرد.
در ظاهر امر باید از اینکه دولت و مجلس اهتمام به طرح های ملی و ایرانی در پوشش از خود نشان داده اند راضی و خوشنود بود و اینکه سرانجام در یک مورد رویکردی ملی و میهنی برگزیده اند، مایه خوشحالی گردد، ولی با کمی تفکر و در نظر آوری شرایط جهانی متوجه وخامت اوضاع خواهیم شد، چگونه اکنون در قرن 21 که در این گسترده پهناور جهانی که انتخاب نوع پوشش به عنوان یک حق برای هر انسانی پذیرفته شده است، باز گروهی در ایران بنام دین آن را انکار می نمایند و تلاش در جهت محدود سازی آن دارند؟ چگونه باید این حجم گسترده دخالت های دولتی در درونی ترین زاویه های زندگی شخصی را توجیه نمود؟ چگونه انسان ایرانی در درون خانه اش آزادی استفاده از ماهواره را ندارد؟ چگونه به او امر می شود که باید این نوع پوشش را لزوما" بر تن نماید؟ آیا امروز که از تنوع رنگها سخن گفته می شود نتیجه تلاشهای بسیار زنان ایرانی نیست؟ آیا امروز که آستین های کوتاه برای مردان هرچند با اکراه پذیرفته شده است نتیجه کوششهای جوانان این کشور نیست؟ تا به کی باید عده ای بی سر و پا در خیابان ها به ملت برای نوع خاص پوشش توهین می کردند و آنچه شایسته خود و هم پالگی هایشان بود به آنها نسبت می دادند؟ تا به کی باید کراواتهای مردان ایرانی توسط عده ای چماق دار کشیده و یا بریده می شد؟
شاید این طرح ظاهری مردم فریب داشته باشد ولی در حقیقت زیر عنوان لباسهای ملی و پوشش ایرانی کوشش در جهت ایجاد محدودیت برای انسان ایرانی دارد و می خواهد او را به دوران سیاه پیش از سال 76 باز گرداند، زمانی که حیثیت و کرامت انسانی توسط عده ای افراد لاابالی و بی خانواده در وسط خیابان به زیر سوال می رفت و مردم برای حفظ احترام و آبروی خود ناچار باید تن به محدودیت های وضع شده توسط رژیم می دادند، اما امروز باید بدانیم، عقب نشینی در برابر اینها به هر عنوان که باشد مرحله مرحله آنچه را که بدست آورده ایم از دستمان خارج خواهد ساخت و ما را به قهقرایی خواهد برد که بسی سیاه تر از دوران سالهای ابتدایی تا میانی این انقلاب است.
بایسته است متولیان امر با حمایت از تولید کنندگان و طراحان داخلی آنها را در تولید لباسهای مورد نظر مدد رسانند و انتخاب را به عهده ملت گذارند.
بهتر است هرکس در انتخاب نوع پوشش خویش آزاد گذاشته شود و هیچ کس برای حفظ ظاهر دین خود به دنبال ایجاد محدودیت برای دیگری نباشد چرا که نتیجه اش چیزی جز وضعیتی که امروز شاهدش هستیم نخواهد بود.
مساله پوشش در ایران به شکل فعلی چه درست چه نادرست جا افتاده است، با بگیر و ببند چیزی تغییر نمی کند، بهتر است تلاش در جهت تغییر فرهنگ مردم باشد، البته نه به سبکی که در این 28 ساله رسانه های دولتی در پیش گرفته اند و ملت را از هرنوع دلخوشی و سرگرمی محروم کرده اند، شایسته است در این راه از کمک کارشناسان علوم مرتبط به ویژه علوم انسانی بهره گرفته شود.
دوستان گرامی در وبلاگ "حزب الله می رزمد" http://faghathezbolah.blogfa.com/ لطف فرمودند و پاسخی بر نوشتار پیشینم فرستاده اند که در اینجا می خواهم تا حد امکان به انتقاداتشان پاسخ گویم.
این دوستان مرا به دعوت به تحریم انتخابات متهم نموده اند، بنده هرچه در نوشتار پیشین به دنبال جمله یا واژه ای که این مفهوم از ا« استباط شود گشتم، چیزی عایدم نشد، همانطوری که در نوشته های پیشین نیز متذکر شده بودم، اعتقاد من این است که رای دادن یک حق است برای هر شهروندی و آن شهروند می تواند از این حق به شکلی تاثیرگذار بهره برد، وی می تواند معیارهایی برای خویش در نظر گیرد، در صورت فراهم بودن آن معیارها در انتخابات شرکت کند و در صورتی که شرایط انتخابات با معیارهایش سازگار نیست از حق خود صرفنظر نماید، متاسفانه حاکمیت در ایران این رای دادن را یک تکلیف شرعی قلمداد می کند و به دلیل مشکلات عدیده ای که با خارج به وجود آورده خواهان شرکت چشم و گوش بسته تمامی ملت بدون در نظر گرفتن و فراهم آوری خواسته های بحقشان است، بد نیست واقع بینانه به موضوعات نگریسته شود، همانطوری که دوستان ارجمند حزب اللهی نیز حضور 70 % ملت را گواهی بر رضایت مردم از شیوه حاکمیت می دانند و اتقبالهای گشترده از رئیس جمهور و لبیک به دیگر دعوت ها مبنی بر راهپیمایی را دلیلی بر مقبولیت رژیم، این توهم برای مسئولان چندین برابر می تواند وجود داشته باشد، چرا که به شکلی مستقیم و بی واسطه با ملت سر و کار ندارند، بلکه اخبار خویش را از کانالهای ویژه دریافت می دارند و دیدن اینگونه آمار و صحنه ها آنان را به شدت به اشتباه می اندازد، اما از این دوستان گرامی می پرسم، به نظر آنان کم هزینه ترین راه برای تغییرات وثر و مداوم در ایران چیست؟ آیا راهی جز شرکت در انتخابات وجود دارد؟ آیا رای به خاتمی که همگی جامعه از حمایت شخص آقای خامنه ای از آقای ناطق آگاهی داست نشانه اعتراض نبود؟ آیا پنج میلیون رای به آقای معین که رسما" و علنا" عدم پذیرش حکم حکومتی را ابراز داشته بود هیچ گاه مورد موشکافی قرار گرفت؟ یا تلاش بر به فراموشی سپردن آن شد؟ آیا جز این بود که این پنج میلیون نیز جز همان 70 % که شرکتشان نشانه مقبولیت رژیم با همه کم و کاستیش بود به حساب آمد؟
در مورد شرکت گسترده مردم در راهپیمایی ها و دیگر مراسم حکومتی گفته شده بود، آیا هیچ گاه به احزاب ایرانی،(هرچند کاملا" به تمامی نقاط ضعف آنها که باعث شده هیچ گاه در قد و قامت یک حزب واقعی نتوانند ابراز وجود نمایند آگاهم و به همین دلیل نیز معتقدم که عدم استقبال نسبی مردم از آنها به هیچ وجه از روحیه حزب گریزی ملت نیست بلکه برعکس از هوشیاری آنان است که به هر حزب بی ریشه ای اعتماد نمی نمایند و گمان می کنم تا هنگام شکل گیری حزبی با تمامی ملزوماتش نیز وضع به همین منوال خواهد بود) اجازه داده شد که با دعوت از مردم مرامی را در یک مکان عمومی همچون پارک یا جای دیگر برگزار نماید تا میزان استقبال مردم از آن به مشاهده عموم گذارده شود؟ آیا فراموشتان شد مسادل پارک لاله در تهران و حمله دوستان حزب اللهی به آنها و برهم زدن هرگونه مراسم، حتی تریبون های انتخاباتیشان؟
بد نیست دوستان گرامی چشم خویش را به واقعیت های عریان نبندید، در ایران کسی دشمن کس دیگر نیست، من اعتقاد دارم همگی برای اعتلای نام ایران تلاش می کنیم، تنها یک تفاوت بین مشی ما و شما وجود دارد، اینکه ما خود را متولی و ضامن دین خدا نمی دانیم و معتقد به شخصی بودن امور دینی هستیم و به شخصیه معتقدم بهتر است تا کسی به خودسازی توسط دین نپرداخته آن را به شکل گسترده و الزام آور آن هم توسط خود به دیگران تحمیل ننماید.
موضوعی که در نوشتار پیش مطرح کرده بودم مربوط به اعتراضات صنفی و نه سیاسی فرهنگیان و رانندگان محترم بوده که شما بدون ذکر نام آن گرامیان اعتراضاتشان را سیاسی و نشات گرفته از سوی چند حزب و گروه دانسته اید، اینجانب باز هم اصل 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی را به شما یادآوری می نمایم که اعتراضات مدنی را برای گروههای مختلف مردم به رسمیت شناخته است، آیا این اعتراضات نباید پاسخ داده می شدند؟ از یک طرف این ادعای شما را که می فرمایید احزاب سیاسی در پس ماجرا حضور داشتند قابل قبول نمی دانم از سوی دیگر معتقدم در صورت درستی گفتار شما باز هم صورت مساله پاک نمی شود چا که حاکمیت همچنان ملزم به پاسخگویی درخور به خواسته هایشان با دعوت از نمایندگانشان بوده، نه اینکه آنها را کتک زده و بازداشت نماید.
در مورد متهم نمودن روزنامه هایی با آن استقبال گسترده مردمی که با وجود شمارگان مناسب عموما" هنگام ظهر کمتر می توانستیم نشانی از آنها در دکه ها بیابیم، باید عرض شود این توصیف به هیچ وجه از سوی رهبر کشور پذیرفته نبوده، بد نیست شما که هنوز پس از 8 سال آن ادعا را تکرار می کنید مدارک خویش را در این زمینه در اختیار ما قرار دهید تا ما نیز از اصل ماجرا آگاه گشته و اینگونه به زعم شما ناحق قلم نزنیم، هرچند معتقدم اگر سرنخی وجود داشته همان روز نخست پس از توقیف، دادگاهایشان تشکیل می گردیده و به شدیترین عقوبت ها دچار می گشتند، همین که تا به امروز پس از گذشت بیش از 8 سال هنوز در بلاتکلیفی و سرگردانیند خود سندی مبنی بر برائتشان است و گویای ستمی است که در این هشت ساله نه تنها نسبت به کارکنان آن رئوزنامه ها که در حق افکار عمومی ایرانیان شده است.
مطلبی که زیر عنوان "دموکراسی اسرائیلی سرمشقی برای ایرانیان" داشتم، انتقاد دوستان در وبلاگ http://faghathezbolah.blogfa.com/ را بر انگیخت، البته این دوستان به جای نشان دادن دقیق نقطه ضعف این مطلب کل آن را مورد پرسش قرار دادند که در اینجا قصد باز کردن بیشتر مطلب را دارم، پیش از شروع بحث لازم می دانم مراتب خشنودی خود را از بابت در گرفتن چنین گفتمانهایی میان این وبلاگ و "حزب الله می رزمد" بیان نمایم چرا که با توجه به اینکه تقریبا" این دو وبلاگ از دو خاستگاه فکری متفاوت برخاسته اند و شاید هیچ نقطه اشتراکی در دیدگاههایشان وجود نداشته باشد، باز هم با احترام به نقطه نظرات یکدیگر به تبادل آرا در فضایی سالم می پردازند، امید که اینگونه ارتباطات به شکلی گسترده تر تداوم یابد.
دوستان فرموده بودند چه وجه اشتراکی میان مردم سالاری دینی در ایران با دموکراسی اسرائیلی وجود دارد، در همین ابتدا باید عرض نمایم مگر ایرانیان اکنون پس از گدشت بیست و هشت سال از انقلاب و تجربیات این چندین ساله همگی هنوز خواهان تداوم این دموکراسی بدون هیچ گونه تغییر هستند؟ یعنی همگی به کارآمدی مردم سالاری دینی معتقدند؟ آیا اعتراضاتی که در هنگامه تایید صلاحیت ها از افراد و گروههای سیاسی بر می خیزد نشانه نوعی اعتراض به این روند نمی باشد؟ آیا تمامی ایرانیان سیستم دو مرحله ای انتخابات در ایران را پذیرا شده اند؟ یعنی سیستمی که عده ای ابتدا همگی افراد را از فیلتر خود عبور داده سپس چند نفری را در معرض انتخاب ملت قرار دهند سیستمی پذیرفته شده در میان جامعه ایرانی است؟ از سوی دیگر در رابطه با آزادی بیان چگونه ممکن است روزنامه های یک کشور به پایگاههای دشمن متصف شوند و در پس آن به یکباره 70، 80 نشریه بدون تشکیل دادگاه توقیف شوند و باز هم دم از دموکراسی در آنجا زده شود؟ اعتراضات صنفی و نه سیاسی معلمان، رانندگان و ... با شدیدترین شکل ممکن سرکوب شود و باز هم دم از آزادی زده شود؟ تا به کی باید انگ مربوط بودن به خارج از مرزها بر اینگونه حرکتها زده شود؟
از این دیدگاه بوده که من وضعیت را در جمهوری اسلامی با اسرائیل مقایسه نمودم و قصد بیان این تفاوت میان دیدگاههای حاکمان دو کشور را داشتم، چرا که اسرئیلی که از روز نخست تشکیل با کشورهای اطراف خود درگیر بوده و بهترین بهانه برای تعطیلی دموکراسی را داشته اما آنرا به صورتی کامل به اجرا در آورده و هیچ گاه عامل خارجی مانع ادامه حیات آن نبوده است.
در پایان باید عرض نمایم ملت ایران خواسته ای فراتر از قانون اساسی ندارند، در حالیکه بر اساس اصل 27 قانون اساسی جمهوری اسلامی ("تشكيل اجتماعات و راه پيمايي ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن كه مخل به مباني اسلام نباشد آزاد است.") تشکیل اجتماعات و اعتراض به رسمیت شناخته شده است چرا چنین حقی از ملت دریغ می گردد؟ و به جای پاسخگویی به خواست و نیاز اقشار مختلف جامعه و شنیدن مطالباتشان با آنها چنین برخوردهای زننده ای صورت می گیرد؟
بهتر است ملت ایران خواسته های بحق خویش را بدون هیچ گونه پرده پوشی و مصلحت سنجی مطالبه نمایند و بدانند حقیقت بالاتر از هر مصلحتی است.
چند روزی است بحثهایی در رابطه با در فشار بودن دولت ایهود اولمرت نخست وزیر اسرائیل برای کناره گیری از پست خود در رسانه ها شنیده می شود، از سوی دیگر اجتماع بزرگی نیز از مردم اسرائیلی که خواهان کناره گیری دولت وی بودند در تل آویو تشکیل شد، چند ماهی نیز هست که رئیس جمهور این کشور که دارای اصلیتی ایرانی است به داشتن روابط نامشروع متهم شده و در تعلیق از مقام خود بسر می برد، تمامی این مسائل در کنار دموکراسی پارلمانی این کشور می تواند مورد توجه دموکراسی خواهان ایرانی قرار گیرد، کشوری که از از اولین روز تشکیل خود به صورت پیوسته با کشورهای دیگر درگیر بوده و در تمام این دوران در حالت آماده باش نظامی به سر می برد اما دارای چنین دموکراسی قدرتمندی است، حال لحظه ای اوضاع ایران را در نظر بگیرید بسیاری از مسائل که هیچ ربطی به خارج از مرزها ندارند و همگی زائیده بی کفایتی های دولتمردان ایرانی است به آن سوی مرزها ربط داده می شوند و به نام مصلحت سنجی بر رویشان سرپوش گذارده می شود!
گمان می کنم دیگر زمان آن فرا رسیده باشد که ملت ایران خواسته های دموکراتیک خویش را با صدای بلند و به دور از هر نوع مصلحت سنجی فریاد زنند.
دانشگاه را شاید بتوان بهترین محل و به تعبیر درست تر تنها محل قرارگیری طیف های مختلف فکری و فرهنگی از جای جای یک کشور در کنار یکدیگر دانست، افرادی با گرایش های گوناگون فکری که تقریبا" به طور قطع می توان مدعی عدم شکل گیری کامل اندیشه ای ویژه در آنها شد در کنار هم قرار می گیرند، این افراد که از دورترین روستاهای کشور و با پایین ترین امکانات مادی در کنار افرادی از خانواده هایی با بیشینه امکانات هستند، برای نخستین بار در تعامل رودرو با همدیگر برای مدتی کم و بیش طولانی بسر می برند، در صورتی که اجازه ابراز وجود به هر دیدگاه فکری در دانشگاه داده شود، افراد با توجه به طبقه خاصی که از آن برخاسته اند، و یا براساس علائق ذهنی خود می توانند مبادرت به تاسیس کانون و یا تشکل باب میل خود کرده و از این رهگذر هر کسی با هر گرایشی این امکان را خواهد یافت در یکی از این تشکل ها به فعالیت پرداخته و به نوعی نخستین پایه های اندیشه سیاسی و یا حتی فرهنگی و هنری خود را شکل دهد، اگر تبادل آرا و افکار در دانشگاه باز گذارده شود، با تبادل دیدگاهها میان افراد گرایش های گوناگون فکری ضمن ارتقای سطح فکری دانشجویان حس مدارا نیز میان آنها افزایش می یابد و چه بسا حتی نزدیکی افکار را نیز میانشان به ارمغان آورد.
بسیاری از مسائل مبتلا به جامعه امروز ایران توسط جوانانی که در سنین جوانی وارد دانشگاه می شوند، کاملا" قابل درک و ملموس است و جوانان بنا بر مقتضای جوانی آرمانخواه و تحول گرا هستند در صورتی که اجازه فعالیت و نشر افکار بدانها داده شود، می توانند با بیان دردها و مطالبات خود و گروههای برآمده از آن بسیاری از مسائل را گوشزد نموده و حتی در پی راه حل برای آن باشند، با قرارگیری جوانان دانشجو در میانه میدان نقد و درگیری ملموس و نزدیک با مسائل از بسیاری از توهمات ذهنی آنها و به بیان دیگر آرمان خواهی آنها در طول فعالیشان کاسته خواهد شد و آنها پس از اتمام تحصیل با کوله باری از تجربه کار دسته جمعی به عنوان افرادی صاحب فکر و اندیشه روانه جامعه می شوند، و چه بسا به دلیل ابراز بسیاری از مسائل که دغدغه ذهنیشان بوده و تضارب آرایی که از این رهگذر حاصل گشته خود را از نظر روحی بسیار قوی خواهند یافت، مهمتر از آن اینکه دانشجویان به عنوان یکی از گروههای مرجع و فرهیخته می توانند تاثیرگذاری بی مانندی در شکل دهی به خواسته های جامعه خویش ایفا کنند، تمامی این مسائل از رهگذر آزادی ایجاد تشکل در دانشگاهها حاصل می شود، که متاسفانه این نیز موضوعی است که یکی از مطالبات جامعه مدنی ایران است و هیچ گاه حاکمیت بدان تن نداده است، شاید آن گیجی که دوست گرامی غلامحسین محمدی در وبلاگ هفت حرف http://7e.blogfa.com/ بیان نموده اند حاصل همین جمع شدن افراد با گرایش های گوناگون و حتی متضاد در یک تشکل باشد، که حتی باعث تهی شدن آن تشکل از محتوای اصلی خود شود، در حالیکه به عنوان نمونه افرادی بدنبال سکولاریسه کردن جامعه هستند ناچارند در تشکلی زیر عنوان انجمن اسلامی فعالیت نمایند!!! زیرا که تنها تشکل مجوز یافته برای فعالیت درون دانشگاه است! این خود نقطه شروع مشکلات می باشد، به نظر نگارنده نخستین موضوعی که باید برای خروج از بن بست کنونی مورد توجه قرار گیرد تلاش برای ایجاد تشکل های گوناگون در درون دانشگاهها با امکانات بالا و برابر همچون اجازه انتشار نشریه و گردهمایی و ... است که این ابزارها خود لازمه تبادل افکار و آرا می باشد.
پس از انتشار مقاله "جهنم سازان مهرورز پیشه" در وبلاگ تک پسر http://www.takpesar62.blogfa.com/ جوابیه هایی از سوی دوستان "حزب الله می رزمد" http://faghathezbolah.blogfa.com/ برای مدیر این وبلاگ فرستاده شد که باز هم متاسفانه با ادبیات ویژه این جریان نگارش یافته است که از جمله آنها می توان به توصیف روزنامه نگاران اصلاح طلب به "قلم به مزد" اشاره داشت، ولی در کل در مطالب این گرامیان موضوعات جالبی مطرح گشت که برای اطلاع دوستان و نیز پاسخگویی به مواردی که به نظر اینجانب نیاز به موشکافی دارند در اینجا دیدگاههای خود را مطرح می کنم.
در مورد آقای حسینیان ایشان تمامی هم خود را بر عدم محکومیت وی در یک دادگاه صالحه متمرکز کرده اند، و دقیقا" ما نیز نظر ایشان را مورد تائید قرار می دهیم و همین قضیه را نشانه انحراف در پیگیری پرونده قتل های زنجیره ای می دانیم، چرا که در صورتی که ایشان مدعی است اطلاعات ذی قیمتی در این رابطه داشته و به گفته خودش یک زمانی در قتل ها دست داشته است: "والله ما خودمان یک زمانی قاتل بوده ایم" و از سوی دیگر همسایه آقای امامی بوده اند و ریاست مرکز اسناد به نظر تنها بنا بر جابجایی مهره ها انجام گرفته بود و شاید دارای سمتهایی در وزارت اطلاعات نیز بوده اند به دادگاه فرا خوانده نشدند؟ چگونه کسی می تواند بدون پشت گرمی به جایی در آن فضای سنگین ادعای کشته شدن سعید امامی را بنماید و در خود کشی وی نیز تشکیک کند؟ با آورردن دلایلی همچون عدم وجود ماده کشنده به اندازه لازم در داروی نظافت و اینکه سعید امامی به هیچ عنوان دارای روحیه خودکشی نبوده و ... چرا وی به دادگاه جهت ارائه اسنادی که در این رابطه در دست دارد فراخوانده نشد؟
دلیل دیگر انحراف پرونده قتل های زنجیره ای و بودن نیتی برای بستن هر چه سریعتر این پرونده به موضوع گرفتن قسم جلاله از آقای دری نجف آبادی باز می گردد که طی آن وی اطلاع از ماجراها را منکر شده بود و همین یک قسم وی را از حضور در دادگاه مصون داشت، در مورد آقای فلاحیان نیز به نوعی دیگر همین اتفاق افتاد و از همه بدتر پرونده اعترافات آقای سعید امامی گم شد!!!
تمامی اینها مواردی است که هیچ گاه روشن نشدند و همچنان در پرده ابهام باقی ماندند و امروز افکار عمومی با این همه مسائل تیره و تار در برابر انتخاب شخصی که نام وی بارها از راههای مختلف در پرونده قتل ها شنیده شده بود در کنار افراد دیگری که آنها نیز چهره های موجهی در نزد ملت نیستند قرار می گیرد، هیچ فرد عاقلی چنین انتخاب هایی را بر نمی تابد و نمی تواند با دیده مثبت به آنها بنگرد، مگر در این کشور قحط الرجال است که باید حتما" از همین محافل افرادی برگزیده شوند یا شاید موضوع به گونه ای دیگر است و اینان کاملا" قدرت را در قبضه دارند و آن قتل ها نه تنها خودسرانه نبوده بلکه با برنامه ریزی دقیق به پیش می رفته است و همچنان نیز به راه خود ادامه می دهد اما اینبار به شکلی سازمان یافته تر و علنی تر.
در مورد تاثیرگذاری شدید رسانه ها در زمینه جهت دهی افکار عمومی کاملا" با دوستان حزب اللهی موافقم اما یک سوال از این دوستان دارم، چگونه است ملت با وجود روزنامه های دست راستی و وابسته به حاکمیت، این به گفته اینان 18 روزنامه را جهت مطالعه انتخاب می کردند؟ چگونه با حضور رسانه ای به قدرت تاثیرگذاری صدا و سیما که هیچ گاه روزنامه ها با آن قابل مقایسه نیستند، اینان توانستند جهت دهنده به افکار عمومی باشند؟ آیا این موضوع به وضوح بیش از حد ماجرای قتل ها و اشتباهات فاحش حاکمیت در سرپوش گذاردن بر آنها باز نمی گردد؟
مایلم به این پرسش نیز پاسخ داده شود شما با چه مدرکی اصلاح طلبان را به دست داشتن در قتل ها متهم می کنید که می فرمایید جای متهم و شاکی عوض شده است؟ چرا به شعور ملت توهین می کنید و می فرمایید هنوز نمی توان حقایق را گفت؟ آری نمی توانید حقایق را بگویید تنها به این دلیل که آنگاه سیاه نمایی های حاکمیت در بسیاری جاهای دیگر نیز رو می شود!
ما هنوز خواهان برگزاری دادگاههای عادلانه برای آن ماجراهای شوم هستیم و اگر اتهامات این افراد ثابت شد بنابر موارد قانونی با آنها برخورد شود و اگر ثابت نشد نیز تنها بر روسیاهی ما و جاه و قرب این افراد افزوده می شود و آنها می توانند ادعای حیثیت کنند.
اکنون بر این محفل باید نام سردار ستار وفایی جانشین فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا را نیز افزود که چند روزی است حکم مشاوره آقای احمدی نژاد را دریافت کرده است، اینجانب اکنون متوجه می شوم که آن زمان که روزنامه ها از امنیتی شدن فضا و اعلام حالت فوق العاده در کشور می گفتند و بنده به دیده تمسخر بر آنها می نگریستم در چه اشتباهی بودم، هر روز که بیشتر می گذرد بر اشتباه خود بیشتر واقف می گردم.
در این رژیم که بر مجلسش حمله می برند، بدون پیمودن راههای قانونی کوشش در تغییر زمان انتخابات آن دارند، در حالیکه ناقض قانون اساسی بودنش روشن تر از روز است، حضور مردم را تزیینی می دانند و حکومت را خدایی، چگونه می توان اعلام خطر ننمود؟ مرجع تقلید مسلمش را در حصر می کنند، دانشجویش را زندانی می کنند و ... چگونه می توان از خطر یک کودتا سخن نگفت؟ آیا باید ساکت نشست تا اتفاق افتد آنگاه یکدیگر را به کوتاهی متهم کنیم؟
دوست گرامی مدیر وبلاگ "مرگ بر اسرائیل" http://israeil.blogfa.com/ در پاسخی که به کامنت من که مدتی پیش برایشان ارسال کرده بودم فرستاده اند مواردی را مطرح نمودند که به همین مناسبت اینجانب قصد موشکافی بیشتر مواضع خود و توضیح مبسوط تری در این باره را دارم به این امید که دوستان نیز همچون پرویز عزیز با ورود به این مبحث ما را یاری دهند.
در مورد موجودیت اسرائیل باید عرض شود، این کشور بر اساس قطعنامه 181 سازمان ملل مورخ 29 نوامبر 1947 ، با 33 رای موافق، 13 رای مخالف و 10 رای ممتنع در 55 درصد از سرزمین های فلطسین به رسمیت شناخته شد، البته باید این موضوع نیز در نظر آورده شود که در آن زمان تعداد اعضای سازمان ملل متحد بسیار کمتر از حال حاضر بوده است، از سوی دیگر در 14 می 1948 "بن گورین" بیانیه استقلال اسرائیل را منتشر کرد و این چنین این کشور به صورت رسمی پا به عرصه وجود نهاد، در 15 می 1948 نیز انگلستان قیمومیت خود را از این کشور برداشت و در همان روز ارتش های کشورهای عربی به اسرائیل یورش بردند که درنهایت با شکست آنها و پیروزی اسرائیل همراه بود، که نتیجه این جنگ اشغال 78 درصد سرزمین های فسلطین بود و تنها بیت المقدس شرقی، کرانه باختری رود اردن و نوار غزه از اشغال اسرائیلی ها در امان ماند که باید گفت کرانه باختری ضمیمه اردن شد، نوار غزه تحت الحمایه مصر قرارگرفت ولی خومختاری خود را حفظ نمود، در نهایت ولی در جنگ 1967 این سرزمین ها نیز از دست فلسطینی ها خارج گشت، ساف که تا سال 1967 به دنبال آزاد سازی تمامی سرزمین های فلسطین بود، با روبرو شدن با این وضعیت، واقعیت مستقر اسرائیل را به رسمیت شناخت و تنها خواهان باز پس گیری این سه منطقه گشت، این تاریخچه ای بسیار ناقص در رابطه با موضوع اسرائیل و فلسطین که تنها دلیل بیان آن روشن نمودن دلیل ادعای اینجانب در رابطه با واقعیت یافتن اسرائیل در منطقه بوده است.
در مورد کشتار فلطسینی ها به دست ارتش اسرائیل باید عرض شود نباید یک طرفه و از یک جنبه به موضوع نگریسته شود، در هنگامی که اخبار داخلی تنها بر صحنه های جنایت این رژیم صحه می گذارند و رسانه های غربی تقریبا" از این جنایت ها چشم می پوشند، یا حداقل از ارائه تفسیر مناسب خودداری می کنند (همین صحنه های کشتار که از تلویزیون دولتی جمهوری اسلامی پخش می شود حاصل کار رسانه های غربی است) نمی توان خیلی واقع بینانه در این موارد نظر داد، اما این موارد را تنها از جنبه یادآوری بیان می کنم، گروههای مسلح فلسطینی توسط خمپاره که تقریبا" هدف گیری های دقیقی ندارد روزانه شهرک های اسرائیلی نشین را صرفنظر از مشروعیت یا عدم مشروعیت وجودی شان مورد تهاجم قرار می دهند و این چنین ساکنان آن را در دلهره همیشگی نگه می دارند، این موضوع به صورت خودکار دلیلی بر واکنش ارتش و مقامات اسرائیلی می تواند باشد.
در مورد صحنه های کشتار مردم بی دفاع باید عارض شوم، کسی از ارتش اسرائیل حمایت ننموده و من نیز به شخصه با آن مخالفم ولی بیشتر موضوع بحث من بر سر اصل نابودی اسرائیل است، پیشوای شما زمانی گفت اسرائیل باید از صحنه گیتی حذف شود بنده عرض می کنم چرا کورکورانه بدون محاسبه سود و زیان آن را به زبان جاری می کنید؟ چرا قدری چشم خود را بر واقعیات موجود نمی گشایید؟ چرا به مصاحبه های روشنفکران فلسطینی گوش فرا نمی دهید تا شکوه آن ها را از سیاست های جمهوری اسلامی در قبال اسرائیل به گوش خود بشنوید؟ چرا شمائی که ادعای دل سوزاندن بر ملت بی گناه و بی دفاع فلسطین را دارید، به جای آرزوی نابودی برای یک واقعیت مستقر و قدرتمند در پی محدود کردن و به زیر قانون در آوردن آن نیستید؟ چرا از دولت جمهوری اسلامی درخواست پیش قدمی برای بانی شدن برای صلح و برگزاری کنفرانس های چند جانبه به منظور صلح میان اسرائیل و فلسطین به صورتی عادلانه نمی کنید؟
اینجانب در کجای مطلب خود اسرائیل را مظلوم نمایانده ام و یا چنین ادعایی را به صورتی صریح بیان داشته ام؟
در جای دیگری ایشان فرموده بودند که چون دین ما می گوید در برابر ضلم سکوت نکنیم ما نیز چنین نمی کنیم، به این دوست گرامی عرض می کنم من در هیچ کجا از صحبتهایم چه خوب، چه بد، پای دین خود را به میان نمی کشم، من تربیت یافته همین فرهنگ و آب و خاکم و در هر کجا تشخیص بر امری دهم چه دین آن را تجویز کرده باشد و چه نکرده باشد به انجامش همت می گمارم، اما به شما دوست گرامی باز هم توصیه می نمایم در پی صلح و آرامش باشید و از دولت خود با آوردن سند و مدارک جنایت های اسرائیل بخواهید، فکری به حال ملت به قول شما مظلوم فلسین کند و نگذارد بیش از این زیر دست و پای زورمداران تلف شوند، دولت ایرن با امکانات فراوان به راحتی می تواند ابتکار عمل را از کشورهای عربی گرفته و با این کار ضمن اینکه بسیار پرستیژ بین المللی خود را بالا می برد، بر سالها تبلیغات منفی علیه خود و ملت ایران پایان دهد و در انتها به عنوان یک کشور تاثر گذار و یک وزنه سنگین در منطقه عمل نماید.
از سوی دیگر یادآوری یک نکته تاریخی را در اینجا نیز خالی از لطف نمی دانم، آن اینکه در زمانی که ملت ایران زیر شدیدترین ضربات عراق در حال خرد شدن بود، ملت فلسطین به رهبری آقای یاسر عرفات از صدام حمایت می نمودند و حتی زمانی اگر اشتباه نکنم در قصر شیرین به همراه صدام و ملک حسین نماز خوانده بودند که آقای رفسنجانی در خطبه های نمازجمعه به کنایه آنها را به تکرار نماز توصیه کرده بود چرا که در زمین غصبی نماز جایز نیست.
موضوع دیگر به برگزاری مراسم به دست گروه حماس برای صدام حسین پس از اعدامش با شرکت گسترده مردم در آن باز می گردد.
حال پرسش من از شما و دیگر دوستانی که سنگ ملت فلسطین را بر سینه می زنند این است، آیا چنین ملتی شایسته حمایتند؟
ولی خود من پاسخ آن را پیش از شما می دهم، ما ملت ایران بزرگوارتر از آنیم، حالا که قد راست کرده ایم، تلافی کنیم، ما خواهان سعادت و بهروزی تمامی ملت های جهان زیر پرچم صلح و آرامشیم. از شما دوست گرامی هم درخواست دارم از دولت جمهوری اسلامی بخواهید با برداشتن سانسور صدای رسای ملت ایران را به گوش جهانیان برساند.
اینجانب نوشته ای زیر عنوان "کارنامه ولی فقیه" داشتم که در آن به برشمردن گوشه ای از جنایت های بیشمار رژیم حاکم بر ایران پرداخته بودم و در حقیقت آن نوشتار پاسخی بود به یکی از دوستان که حاکمیت های دموکراتیک را زیر سوال برده بود، پس از انتشار آن دوستان محبت فرموده بودند دیدگاههای خود را در رابطه با آن ابراز نمودند، همگی آنها چه کسانی که به موضع من نقدی وارد نموده بودند و چه آنهایی که آن را پسندیده بودند آدرس وبلاگهای خویش را جهت دسترسی و تبادل آرا قرار داده بودند مگر فردی با عنوان "دانشجوی قهرمان" که از قضا ایشان با ادبیاتی سخیف و سخنانی که از کسی جز همان قماش بر نمی خیزد به من پاسخ داده بود، اینجانب در همان زمان نیز از اینکه نوشتار من توانسته تاثیرگذار باشد و اینان پاسخی برای رد موضوعات مطروحه نتوانسته اند ارائه دهند خوشحال بودم و همچنان نیز در همان وادی قلم می زنم، اما امروز به صورتی اتفاقی هنگام گذاشتن کامنت برای یکی از دوستان مجددا" با عنوان "داشنجوی قهرمان" برخورد کردم که اینبار البته با ادبیاتی مناسب از میزبان دعوت به حضور در وبلاگ خویش می نمود، با نگاهی به آدرس وبلاگ وی راشناختم، ایشان مدیریت وبلاگ "دولت اسلامی" http://www.ensanekamel313.blogfa.com را بر عهده دارند و چندین بار مرا به خواندن مطالبشان دعوت کرده بودند، هربار سری به وبلاگ ایشان می زدم نه با افکار این شخص و نه با ادبیاتش به هیچ عنوان موافق نبودم ولی رسم ادب نیز نبود که کامنتهایش را بی پاسخ گذارم به همین مناسبت ضمن عذرخواهی بابت تاخیر در پاسخ به مطالبشان از ایشان دعوت نمودم نقدی را که در رابطه با مطلبشان زیر عنوان "اصلاح طلبان پاشنه آشیل اقتدارگرایان" نوشته ام مطالعه کنند و دیدگاههای خویش را به من منعکس نمایند، اما هیچ پاسخی از طرف ایشان به دست من نرسید، بد نیست به این موضوع نیز اشاره کنم که در رابطه با نوشتار "انتخاب رهبر در جمهوری اسلامی" که از ایشان برای ارائه دیدگاه دعوت شده بود، در کامنتی برایم ابراز کرده بودند که "چه بگویم؟"
اینهایی که عرض کردم و قدری طولانی گشت برای دادن سابقه ای از موضوع بوده و اما اصل موضوع به نظر من بسیار ساده و روشن است و نیاز به هیچ گونه بحث و جدالی ندارد، این شخص و در کل افرادی از قماش ایشان هیچ گونه سخن تازه ای برای گفتن ندارند و در حالی که آزادی خواهان ایران تنها با استدلال و حفظ احترام همگان خواهان حفظ کرامت و حیثیت انسانی خود و دیگران هستند و تمام حرف حسابشان ایجاد محیطی آرام بریایه گفتگو و پیشرفت و زندگی است اینان با تکیه بر طناب پوسیده سنت و چسباندن انگ بی دینی به هر منتقدی خواهان از میدان به در کردن اویند، در حالیکه می توان به جرات مدعی شد میهن پرستی و خداشناسی ما آزادی خواهان از امثال این افراد به مراتب بیشتر است، احترامی که ما و امثال ما برای انسان و انسانیت قائلیم بسیار فراتر از حد درک و گمان اینان است، در حالیکه اینان برای همه مخالفان فکری خویش مرگ را با صدای بلند خواستار می شوند ما زنده باد مخالف من را فریاد می زنیم و به آن باور داریم، در حالیکه اینان همه گونه امکانات برای بیان سخنان خود در اختیار دارند باز هم با نام های مستعار به نوشتن می پردازند، در حالیکه ما با به جان خریدن تمامی مشکلات و محرومیت ها در رژیمی که ادعای خلافت خدا در زمین و آزدی حتی برای کمونیست ها را دارد به نوشتن می پردازیم، خیلی مایلم بدانم گمان افرادی چون این شخص از هدف من و امثال من چیست؟
ایشان در مقاله جدیدی که در وبلاگ خویش قرار داده باز هم با ادبیاتی عصبی و سخیف که ویژه این گروه از دوستان است به موضوع دانشجویان امیر کبیر پرداخته و ضمن مقاله اشاراتی به نوشته های چهار نشریه این دانشکده داشته است، ایشان ضمن آوردن متنی از زبان این نشریه ها معلوم نکرده اند که این مطالب را از کدام شماره آنها آورده چرا که همانطوری که شما مطلعید پس از توقیف نشریات سحر و باران، نشریاتی مجعول از طرف بسیج دانشجویی با لوگوی آنها در صحن دانشگاه پخش شد که البته مسائل پسین که حتی دانشجویانی (البته اگر در ادعای دانشجوی شان تشکیک نشود) از دانشگاههای دیگر را نیز به امیر کبیر روانه ساخت و خبر آن از طریق اخبار بیست و سی پخش شد، حکایت از پیش برنامه ریزی شدن آن دارد، به هرروی اینجانب ضمن خواندن مطلب هیچ گونه توهینی به هیچ شخصی اعم از پیامبر و یا امام در آن ندیده ام، اگر عصمت پیامبر و یا معصومیت امامان شیعه در آنها انکار شده است، شاید این جمله پیامبر راهگشا باشد که گفته بود، من نیز بشری همچون شمایم، یا در رابطه با امامان شیعه که بحث آنقدر روشن است که نیازی به دخول به آن نمی بینم، نمونه آن فرقه اسماعیلیه و ... هستند، و پس از آن بیان کرده اند که این نشریات خواستار به پاخیزی ملت برای برچیدن بساط مردم فریبان شده اند، کجای این سخن سخنی به گزاف است؟ اگر نشریات در ایران آزادی داشتند و می توانستند مطالبات مردم را به شکلی مشروع و قانونی به گوش حکومتگران برسانند، هیچ گاه این حد از اعتراض و نارضایتی در ایران بوجود نمی آمد. اگر در ایران مسیر سیاست ورزی درستی وجود داشت دانشجو ناگزیر به فعالیت سیاسی نمی شد، نیازی به جنبش دانشجویی در قامت یک حزب وجود نداشت، دریغ از وجود ذره ای درک از این مسائل و ژرفای فاجعه.
ایشان در ادامه نوشته خویش خواستار شکسته شدن قلم ها شده اند، اگر منظور تنها توقیف این نشریات است که این کار صورت گرفته اما بیان این خواسته پس از این موضوع بوی مطالبه خون و مرگ می دهد، ببینید اسلام این افراد بر چه پایه های ضعیفی بنا گشته است، با چهار تا مقاله دانشجویی، لرزان و سست شده است، اسلامی که تاسوعا و عاشورا و گریه های محرم به گفته خمینیشان آن را زنده نگه داشته باشد، نباید هم پایه ای قوی تر از این بر آن متصور بود.
در جای دیگر باز هم به مورد کاریکاتور آقای خمینی اشاره شد، اما اینبار سخنی از زندانی شدن و ناگزیر گشتن کاریکاتورسیت به ترک وطن پس از تحمل دوران محکومیت زندانش نرفت.
در جاهای دیگر باز هم به توهم یقه گیری شهدایشان در قیامت اشاره کرده اند، چرا به این موضوع توجه نمی شود که یک عده افکاری داشته اند، البته می توان گفت فریب عده ای دیگر را خورده بودند، ولی به هر صورت در پای آرمانهایشان و برای ساختن جامعه آرمانیشان به کشتن رفتند امروز ما نیز آرمانی داریم و خود را وقف آن آرمان نموده ایم. به نظر نگارنده باید اینان را در زیستن در دنیای مردگان تنها گذاست، چرا که شایستگی بیش از آن را ندارند، کسانی که تمامی لذت های دنیوی را به نام دین نه تنها بر خود که بر دیگران نیز حرام می کنند شایسته دنیای مردگانند.
جمله زیبایی مهتاب در پاسخ این "دانشجوی قهمرمان" داشته و به وی توصیه نموده بود که در حوزه هایی قلم زند که کمتر آبروریزی نماید، اما حالا من به این شخص متذکر میشم در هنگام نوشتن بداند کسانی هستند که به مراتب از وی بهتر می فهمند هنگام نوشتن جوری بنویسد که بتواند از آنها دفاع کند و آبروی خویش را بیش از این بر باد ندهد هرچنذ آنقدر شجاع نیست که با نام واققی بنویسد، چرا که همچون دیگر قهرمانان خود پوشالی است و از رهگذر خفقان و امنیت گورستانی قهرمان می سازد و تقدس زایی می نماید.
* نقدی بر نوشتار یک فرد ترسو و بی منطق که در پی خاموش کردن هر صدای مخالفی با اعدام، سرکوب، شکستن قلم و ... است و از بیان این خواسته ها در جای جای مطالبش هیچ ابایی ندارد و در حالیکه از دیگران (مهتاب) بدلیل عدم گذاردن آدرس وبلاگش انتقاد می کند، خود در هنگام نوشتن سخنان سخیف بر علیه من از این حربه بهره می گیرد.
در رابطه با موضوع رهبر در جمهوری اسلامی مدتی است اظهارنظرها به عرصه عمومی راه یافته و از این رهگذر کم و بیش انتقاداتی به نحوه عملکرد شخص رهبر و در حوزه ای گسترده تر انتخابات مجلس خبرگان و نحوه نظارت بر عملکرد رهبر وارد می شود.
در نوشتار پیشین زیر عنوان "انتخاب رهبر در جمهوری اسلامی" به مباحث مربوط به مجلس خبرگان رهبری تا حدودی پرداخته شد که البته هنوز جای سخن بسیار دارد و آنچه گفته شد مختصری بود که تنها به منظور گشودن درب گفتگو در این رابطه میان دوستان انجام گرفته بود.
اما در اینجا قصد بیان گوشه ای دیگر از اشکالات مطروحه در اطراف مقام رهبر را دارم، از آنجایی که تجربه ثابت کرده است، دو دوره چهار ساله بهترین زمان برای انجام وظایف و پیاده نموده برنامه هاست بنابراین تخصیص مادام العمر یک مقام به یک فرد قدری از حوزه منطق به دور است به ویژه اگر این تخصیص به صورتی عنان گسیخته و بدون نظارت به کسی محول گردد.
بر طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی تا پیش از تغییر آن در سال 68 رهبری جمهوری اسلامی باید بر عهده فردی قرار می گرفت که اکثریت جامعه وی را به عنوان فقیهی عادل، و با تقوی، آگاه به زمان، شجاع، مدیر و مدبر می شناختند و در صورتی که چنین اکثریتی فراهم نمی گشت، باید وظایف رهبری بر عهده شورایی از فقیهانی که دارای شرایط پیش گفته بودند قرار می گرفت (اصل 5) ، از دیدگاه نگارنده هم اکنون نیز برای برون رفت از مشکلات، شورایی منتخب از خبرگان تمامی رشته ها که به صورت دوره ای انتخاب می گردند می تواند راه حلی مقبول و قابل بررسی باشد.
از سوی دیگر انتقاداتی نیز به نحوه اعمال اختیارات از سوی رهبر وارد می شود، در صورتی که با نگاهی به اصل 57 قانون اساسی شاید بسیاری از مسائل روشن گردد، در این اصل پس از تغییر قانون اساسی از لفظ "ولایت مطلقه امر" استفاده شده است، در صورتی که پیش از تغییرات لفظ "مطلقه" در این اصل وجود نداشته، بنابراین بسیاری از اعمال صورت گرفته توسط رهبر در طول سالیان اخیر می تواند زیر این لفظ قابل توجیه باشد و چندان جای بحث و گلایه باقی نگذارد.
بد نیست نگاهی نیز به اصل 110 قانون اساسی نیز افکنده شود، در حالیکه براساس این اصل تقریبا" تمامی امورات مهم مملکتی بر عهده شخص رهبر قرار گرفته است، برپایه بیعتی نانوشته وی از هر گونه توضیحی در پیشگاه ملت معاف گشته است.
شاید اکنون و با این ساختار دم از اصلاحات در چارچوب قانون اساسی سخنی به گزاف باشد، مگر اینکه با اعمال فشارهای گسترده، رهبر را به تن دادن به بسیاری از خواستهای ملی وادار کرده و او را ناگزیر از چشم پوشی از اعمال بسیاری از اختیاراتی که طبق قاون برعهده گرفته است نمایند.
از دیگر سو مدتی است زمزمه تغییر قانون اساسی از گوشه و کنار به گوش می رسد، شاید این شعار، شعاری زیبا در ظاهر باشد، اما اگر قرار باشد در چارچوب قاون اساسی فعلی بازنگری صورت گیرد ناچار باید براساس اصل 177 این کار انجام شود که با نگاهی به آن متوجه وخامت اوضاع خواهیم گشت، برای پی بردن به این موضوع اصل 177 به صورت کامل در پایین آورده می شود.
اصل 177 قاون اساسی جمهوری اسلامی ایران:
((بازنگري در قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران، در موارد ضروري به ترتيب زير انجام مي گيرد. مقام رهبري پس از مشورت با مجمع تشخيص مصلحت نظام طي حكمي خطاب به رييس جمهور موارد اصلاح يا ترميم قانون اساسي را به شوراي بازنگري قانون اساسي با تركيب زير پيشنهاد مي نمايد: 1 - اعضاي شوراي نگهبان. 2 - روساي قواي سه گانه. 3 - اعضاي ثابت مجمع تشخيص مصلحت نظام. 4 - پنج نفر از اعضاي مجلس خبرگان رهبري. 5 - ده نفر به انتخاب مقام رهبري. 6 - سه نفر از هيات وزيران. 7 - سه نفر از قوه قضاييه. 8 - ده نفر از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي. 9 - سه نفر از دانشگاهيان. شيوه كار و كيفيت انتخاب و شرايط آن را قانون معين مي كند. مصوبات شورا پس از تاييد و امضاي مقام رهبري بايد از طريق مراجعه به آرا عمومي به تصويب اكثريت مطلق شركت كنندگان در همه پرسي برسد. رعايت ذيل اصل پنجاه و نهم در مورد همه پرسي "بازنگري در قانون اساسي" لازم نيست. محتواي اصول مربوط به اسلامي بودن نظام و ابتناي كليه قوانين و مقررات بر اساس موازين اسلامي و پايه هاي ايماني و اهداف جمهوري اسلامي ايران و جمهوري بودن حكومت و ولايت امر و امامت امت و نيز اداره امور كشور با اتكا به آرای عمومي و دين و مذهب رسمي ايران تغيير ناپذير است.))
با توجه به این اصل متوجه خواهیم گشت که باز هم آنچه در تغییرات تعیین کننده است، ارده شخص رهبری است چرا که فقط در سه مورد از نه مورد ذی نفوذ در تغییرات، به صورت مستقیم یا غیر مستقیم اراده رهبر حضور ندارد.
از چند روز پیش که زمزمه نشست شرم الشیخ در مصر به منظور رایزنی کشورهای دارای نفوذ در عراق برای آرام کردن اوضاع این کشور کم کم به گوش رسید، در کنار آن موضوعی دیگر نیز به صورتی بی سابقه در مطبوعات ایران مورد توجه قرار گرفت، این موضوع که چه مطبوعات طرفدار دولت و چه مخالف آن به بازتابش پرداختند به احتمال دیدار وزیران خارجه جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا باز می گردد، در هر صورت پرونده هسته ای ایران در مرحله حساسی قرار گرفته که بایستگی رایزنی طرف های ایرانی و آمریکایی را بیش از پیش نمایان ساخته است، چرا که می توان گفت طرف اصلی قضیه هسته ای ایران ایالات متحده است و در صورت توافق با این کشور می توان به ادامه مسیر بدون مانع قابل ملاحظه ای دل خوش داشت.
دولت امریکا که اکنون از سوی کنگره و افکار عمومی داخل، زیر فشار برای خارج کردن هرچه سریعتر نیروهای نظامی خویش از عراق است تلاش دارد از نفوذ ایران در میان گروههای عراقی برای آرام نمودن اوضاع در این کشور بهره گیرد، اما تجربه در طول 5 _ 6 سال اخیر این طور نشان داده است که پاداش همکاری جمهوری اسلامی به نحو شایسته ای از سوی مقامات آمریکایی ادا نشده است، که نمونه آن به قرار گرفتن نام ایران در فهرست محور شرارت پس از همکاری در سرنگونی طالبان و مهمتر از آن همراهی برای به روی کار آوردن دولتی مسئول در این کشور باز می گردد، یا در مورد عراق که هر چند گفته می شود جمهوری اسلامی در درگیری های این کشور بی نقش نبوده است اما سهم شایسته خود را نیز در بازسازی و امورهای سیاسی آن کشور دریافت نکرده است، به همین مناسبت و با این سوابق باید در حین همکاری با آمریکا برای خروجش از مشکلات در عراق نیم نگاهی نیز به منافع میان مدت و بلند مدت خود نیز داشته باشیم و از این فرصت برای کم کردن فشارهای ایالات متحده بر ایران به ویژه در پرونده هسته ای استفاده کنیم.
از سوی دیگر از تاثیر گذاری به سزای ایالات متحده در صحنه های گوناگون بین المللی به هیچ عنوان نمی توان چشم پوشی نمود، اگر کمی دقت شود متوجه خواهیم شد که به طور متوسط هر ایرانی بین 10 تا 15 بار در روز نام امریکا را از طریق مطبوعات، صدا و سیما، گفتگوهای روزانه و ... می شنود، این موضوع چیزی جز اهمیت بی مانند این کشور در صحنه های مختلف جهانی را نمی رساند، چرا که آمریکا از نظر اقتصادی و نظامی یک ابر قدرت به شمار می آید، چیزی حدود یک پنجم ثروت جهانی در آنجا جمع شده است، بیش از 70 درصد کتابهای علمی جهان در آن کشور به چاپ می رسند، از نظر تکنولوژی در جایگاه بالایی قرار دارد، دلایل دیگری نیز می توان به فهرست بالا برای بیان موقعیت و جایگاه آن کشور افزود.
در حالیکه جمهوری اسلامی برای برون رفت از بسیاری از معضلات امروز خود که عمده ترین آنها به موارد اقتصادی باز می گردد نیاز به جذب سرمایه گذاری خارجی دارد ولی تحریم های وضع شده از سوی ایالات متحده و مخالفت های سیاسی آن باعث عدم رغبت شرکتهای مختلف خارجی در سرمایه گذاری و ارائه تکنولوژی برتر خود به ایران شده است، یا مورد دیگری که به غرور ملی ایرانیان باز می گردد موضوع صدور روادید برای متقاضیان سفر به ایالات متحده است، به هیچ وجه شایسته ملت بزرگی چون ایران نیست که افرادی که قصد سفر به امریکا برای بازدید اقوام خویش و یا به هر دلیل دیگری را دارند به کشورهای همسایه برای دریافت روادید مراجعه کنند و علاوه بر صرف هزینه های غیر ضرور کرامت و حیثیت انسانیشان نیز در اثر برخوردهای ناشایست کشورهای میزبان خدشه دار شود.
به این دلیل و بسیاری از دلایل دیگر که بر شمردن آنها از حوصله این نوشتار خارج است باید چاره ای بر 28 سال قطع روابط بین دو کشور اندیشیده شود.
تمامی موارد یاد شده و بسیاری دیگر از موارد بایستگی گفتگوی رودررو را میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده ناگزیر ساخته است، هرچند باید به این موضوع نیز توجه داشت که تنها این دیدار به برطرف کردن تمامی مسائل میان دو دولت نمی انجامد، اما می تواند شروع مناسبی باشد و تابو را بشکند.
معلمان بدلیل نقش ویژه ای که در آموزش و پرورش جامعه دارا هستند از کرامت بالایی برخوردارند از سوی دیگر از ابتدای انقلاب آموزگاری به عنوان شغل انبیا معرفی گشته بود، به همین مناسبت نیز از چند سال پیش که اعتراضات معلمان به وضعیت معیشتی شان شروع شد، نوعی مدارا از سوی دولتمردان با آنها انجام گرفت، ولی به نظر اینجانب دلیل مهمتر موفقیت نسبی فرهنگیان در به کرسی نشاندن خواسته شان بهره مندی آنها از تشکیلات صنفی و انسجام درونی شان بوده که آنها را در سراسر کشور متحد ساخته بود و باعث شد بتوانند به صورتی سازمان یافته مطالباشان را بیان نمایند، همین عامل به همراه تاثیرگذاری ذاتی آنها به واسطه ارتباط با یک و نیم میلیون کودک و نوجوان به آنان توامندی خاصی در پیشبرد اهدافشان اعطا نمود.
شاید بتوان تجربه معلمان را یک نمونه موفق از اعتراضات مدنی معطوف به پیروزی برشمرد و آن را سرلوحه فعالیت مدنی در دیگر زمینه ها قرار داد.
در نوشته ای که زیر عنوان "آزاد گذاشتن ملت در انتخاب نوع پوشش" داشتم پیشنهاد ایجاد مراکزی که در ایران به خانه های عفاف مشهور شده اند را دادم، این بحث تا آنجایی که من به خاطر دارم در سال 81 مطرح شده بود و در همان چند ماه نخست نیز در اثر جو سنگین در نطفه خفه شد، اما هدف من از نوشتن این مطلب جدید به موضاعاتی باز می گردد که دوستان ضمن خواندن مطلب پیشین در قسمت نظرات به ذکر آنها پرداخته اند، در ابتدا باید عرض کنم اینجانب به قبح این موضوع چه در ایران و چه در خارج از ایران و به نوعی در تمامی فرهنگها و در تمام زمانها آگاه هستم، اما به هر روی نیاز جنسی، نیازی است اساسی که همواره زاینده مشکلات بزرگ و ناهنجاری های بسیاری برای جوامع بوده است، به همین مناسبت شاید اساسی ترین راه برای کاهش هزینه های این مساله حل ریشه ای آن باشد و آن نیز حاصل نمی گردد مگر از راه ایجاد فرهنگی صحیح در میان افراد یک اجتماع.
انقلاب ایران داعیه دار تغییرات فرهنگی گسترده ای بود و یکی از هدفهای خویش را اصلاح فرهنگ جامعه و بازگشت به فرهنگی اسلامی تعریف نموده بود، اما در عمل با مشکلات اساسی برخورد کرد که از جمله آنها جنگ، تحریم و ... بود که سوای از دلایل بوجود آورنده آنها تبعات جبران ناپذیرش را بر پیکره جامعه ایرانی برجای نهاد و با رشد جمعیت کشور که آن نیز دلایلی روشن از جمله تبلیغات گسترده در لزوم ازدیاد نسل مسلمانان داشت، ایجاد فرصت های شغلی را با بحران مواجه ساخت، تمامی این امور در کمتر از 3 دهه به شدتی که امروز شاهد آنیم خود را بر جامعه ایرانی تحمیل نمودند، جوانانی که به دلیل رویکردهای فرهنگی حاکمیت از هر گونه تفریح سالمی محروم بودند و حتی تلویزیون دولتی آنها از نشان دادن حتی سازهای موسیقی در آن امتناع می ورزید، به سمت ابتدا ویدئو، پس از آن اینترنت و ماهواره رفتند، در اینجا به هیچ وجه از جنبه های مثبت و کارکردی این رسانه های نمی خواهم چشم بپوشم بلکه مقصود من این است جوانی که از نوع وسیله ای برای شادابی خویش محروم گشته است، در ابتدا در پی خاموش کردن آن شعله های سرکش می رود، از اینجا باز هم مقابله حاکمیت با وسایل مدرن و جدید الورود شروع شد، یک سری تعقیب و گریزها ادامه یافت تا اینکه بعد از مدتی همگی آنها جزی از وسایل ضروری زندگی ملت گشت، اما در نبود جایگزین های مناسب فرهنگی اثرات مخرب خویش را بر جستجوگران خود باقی گذاشت، در اینجا بد نیست به این موضوع نیز توجه شود که دلیل عمده سیاسی بودن جامعه ایران نیز که دولتمردان برای منظوری دیگر از آن به نیکی یاد می کنند به همین موضوع بیکاری ملت باز می گردد، چرا که به دنبال مشغولیاتی برای خویش هستند و دنیای پر هیاهوی سیاست محمل خوبی برای اوقات بیکاری بسیاری که در اختیار دارند می باشد.
برای تخلیه انرژی روانشناسان 4 راه حل می شناسند که عبارتند از ورزش، سکس، مشروب و مواد مخدر.
به دلیل فراهم نبودن امکانات ورزشی ارزان برای همه این مورد از زندگی بسیاری از ایرانیان خارج است، مشروبات الکلی و مواد مخدر به دلیل سریع الوصول بودن شر استفاده کننده ترین راه تخلیه انرژی برای جوانان ایرانی است، اما در کنار تمامی اینها هیچ گاه سکس جذابیت خویش را در نگاه جوانان از دست نخواهد داد، باید این مورد پذیرفته شود که شاید در کمتر جایی از جهان حتی در کشوری همچون آمریکا که به زعم بسیاری بی بند و باری در آن غوغا می کند، این چنین زنان و دختران در عدم امنیت به سر برند، یعنی امکان ندارد دختری یا زنی با بهره مندی از اندکی زیبایی بتواند بدون مشکل وشنیدن متلک از خیابان گذر کند، در کنار خیابان برای گرفتن تاکسی بایستد و چند ماشین زیر پایش توقف نکنند، با خیالی آسوده سوار ماشین شود بدون اینکه دغدغه دزدیده شدن و تجاوز او را رها کند.
اینها مسائلی است که امروز متاسفانه در ایران ما با آنها درگیریم، البته یکی از دوستان مرا متهم کرده بودند که ایجاد خانه های عفاف را دلیلی بر وجود آزادی می دانم، و از من خواسته بودند کشوری را به ایشان معرفی کنم که اینگونه بی بند و باری ها را نشانه آزادی می دانند، برای روشن شدن ذهن این دوست گرامی باید عرض کنم، اگر بنده پیشنهاد ایجاد خانه های عفاف را دادم به هیچ وجه وجود آنها را دلیلی بر وجود آزادی در ایران نمی دانم، بلکه تنها یک ضرورت بمشار می آورم که بدلیل فرهنگ ناسالم جامعه بر ما تحمیل شده است، و باید همچنان قبح خویش را در جامعه حفظ کند و آنجا مکانی برای فرونشاندن خواستهای شهوانی کسانی که نمی توانند خواسته های خویش را کنترل کنند، شناخته شود،. از سوی دیگر یکی دیگر از دوستان راه حل ازدواج آسان را پیشنهاد می دانند، پاسخ من به این دوست ارجمند این است شما باید این حق را برای دیگران قائل باشید که بتوانند برای زندگی خود شخصا" تصمیم گیرند، شاید عده ای تجرد را ترجیح می دهند و به هیچ وجه نمی خواهند در سنین پایین بار مسئولیت زن و بچه را به عهده گیرند اما از سوی دیگر به شدت احساس نیاز می کنند، اینان اگر اعتقاد مذهبی ندارند چه شما بخواهید چه نخواهید چه این گونه مراکز باشد چه نباشد نیاز خود را رفع می نمایند، برای آنهایی نیز که دارای اعتقادات مذهبیند راه حل صیغه گذاشته شده که آنها نیز بدون دغدغه می توانند به ارضای خویش بپردازند، در نهایت این موضوعی است واقعی که خود را تمام رخ در برابر ما جلوه گر ساخته چرا می خواهیم صورت مساله را پاک کنیم یا آرمانی بدان بنگریم؟ آیا بهتر نیست یدنبال راه حل برای آن باشیم؟ هدف من از این پیشنهاد برخورد شدید با برهم زنندگان امنیت زنان و دختران پس از ایجاد اینگونه مراکز است، زیرا با وجود فراهم بودن این مراکز دیگر به هیچ وجه اینگونه مسائلی که در جامعه شاهدش هستیم پذیرفته نیست، چرا باید زنان و دختران در محل های کارشان مورد تجاوز قرار گیرند؟ اینها همه از یک نیاز پرده بر می دارند. بهتر است در پی راه حل برای این موضوع باشیم.
* البته اگر نام مناسبتری شما سراغ دارید به من پیشنهاد دهید تا اینقدر با بکار بردن نادرست واژه ها از تقدس آنها نکاهیم، تا جایی که بنده می دانم در پیش از انقلاب در تهران جایی به نام شهر نو بوده، شاید نامگذاری این اماکن به همین نام بهترین باشد.
امروز (جمعه) برای پر کردن باک ماشینم به پمپ بنزین رفته بودم، در مدتی که منتظر بودم تا نوبت من رسد، دو نفر دست فروش توجه مرا به سوی خودشان جلب کردند، یکی از این افراد که میانسال بود مشغول فروش دستمال کاغذی و دیگری که پیرمردی بود آدامس و شکلات و ادعیه می فروخت، این نفر دومی به نظر معلول می رسید، ادعیه را بدست داشت و با مرارت بسیار حرکت می کرد، هنگامی که به من رسید، احساسی بر من مستولی شد که حتی از بیان آن عاجزم، از یک سو به شدت از دیدن صحنه های فروش این ادعیه بیزارم از سوی دیگر آن فرد معلول را با آن سن و سال می دیدم که مشغول انجام این کارست.
لحظه ای تصور نمایید چنین کسانی حتما" دارای زن و فرزند هستند، کسانی در خانه ایشان چشم انتظار آمدنشان نشسته اند، عموما" دارای خانواده هایی پرجمعیتند، آنها نیز نیاز به خوراک، پوشاک، تفریح، تحصیل و ساختن آینده دارند، با چنین پدرانی و چنین درآمدهایی چه جایگاهی برایشان قابل تصور است؟ چرا باید یک پیرمرد آنهم معلول ناچار به کار کردن آن هم چنین کاری گردد؟ چرا سیستم های تامین اجتماعی در ایران جدی گرفته نمی شود؟ پس کرامت انسانی چه شده است؟
چرا باید ملتی که بر روی انواع مواهب رو زمینی و زیرزمینی نشسته چنین در رنج و خواری بسر برد؟ مسئول این وضعیت چه کسی است؟
مهدی گرامی مدیر وبلاگ http://www.mobi1.blogfa.com/ در پاسخی به مقاله "هدفهای ما از فعالیت سیاسی" که در واقع نقدی بر نظر ایشان بود، در بخش نظرات برای من جوابیه ای ارسال کردند که بنده با تمامی مسائل مطروحه در آن یادداشت موافقم و البته به صورتی فشرده به ایشان پاسخ دادم اکنون قصد دارم به صورتی گسترده تر به بررسی موضوع در اینجا بپردازم.
درست است که در ایران انتخابات آزاد به معنای واقعی کلمه با حضور تمامی افراد با گرایش های گوناگون فکری برگزار نمی شود و ما دارای نوعی دموکراسی نیم بند به عنوان سوپاپ اطمینان هستیم، یعنی هرگاه جامعه در آستانه طغیان و رویگردانی از رژیم قرار می گیرد با اجازه شرکت به عده ای از خودی هایی که به هر دلیل امروز در جایگاه منتقد عملکرد و نه کلیت سیستم قرار گرفته اند کوشش در فرونشاندن احساسات و کشاندن مردم به پای صنودوق رای می شود، ابتدا باید این موضوع روشن گردد که مرز میان خودی و غیر خودی یک خط کاملا" روشن و آشکار نیست که هر کس در درون آن قرار گیرد خودی و دیگرانی که خارج آز آنند غیر خودی باشند، یعنی دایره خودی یک دایره چند لایه است، که دارای مراتب گوناگون است و در هر انتخاباتی بنا بر ضرورت از افراد این لایه ها استفاده می شود.
و اما اصل سخن، دوستانی که معتقد به عدم شرکت در انتخابات هستند به این باور رسیده اند که رژیم حاکم به هیچ وجه امکان اصلاح و بهبود رفتاری ندارد و تنها راه باقیمانده تنها گذاردن آن در مواجهه با مشکلات و گرفتن مشروعیت ناشی از شرکت خویش در انتخابات از آن است، به نوعی می توان گفت این دوستان با این کار هدف تغییر رژیم را دنبال می نمایند، البته بنده در نوشته پیشین نیز به این موضوع اشاره کردم که در صورت موفقیت این روند و مجاب نمودن بیشینه ملت به شرکت ننمودن در انتخابات باز هم این رژیم دارای پایگاهی سنتی در میان لایه های مذهبی و پایین جامعه است که چیزی حدود 20 تا 25 درصد واجدان شرایط را در بر می گیرد، در آن حال رژیم با آوردن نمونه هایی از کشورهای دارای دموکراسی که میزان شرکت ملت در انتخاباتشان همین حدود است برای خود مشروعیتی دست و پا خواهد نمود، اما پرسش اساسی من از دوستان این طیف این است که سرانجام شما در پی چه نوع حاکمیتی هستید؟ نظام شاهنشاهی؟ شاهنشاهی مشروطه؟ حکومت سوسیالیستی؟ لیبرالیستی؟ چه نوع حاکمیتی؟ آیا به نظر شما چنین ذهنیتی که در شما شکل یافته است به همین شدت و حدت در میات توده های جامعه نیز شکل یافته است؟
این که تنها شما به انتقاد در یک وبلاگ بپردازید پس از مدتی نیز به دلیل عدم توانایی خویش در جمع آوری یار، سرخورده شوید و فعالیت را رها نمایید آیا مشکلی را از پیشرو برخواهد داشت؟ آیا انگاره شما بر این است، انتقاداتی که از سوی شما و من و دیگر دوستان انجام می گیرد از سوی ملت شنوده می شود و بر آنها وقعی گذارده می شود؟ ملت ایران کم و بیش از برخی مسائل آگاهند، مشکل امروز ایران عدم انسجام میان نیروهای تحول خواه و نبود راهکاری مشخص برای تغییرات در میان آنهاست و ملت نیز در نبود کانالهای مشخص و مطمئن کسب خبر راهی جز این راهی که در حال پیمودنش هستند ندارند، پس باید برای خویش هدف گذاری نماییم و بر سر اصولی اولیه و کمینه به شاتراک نظر رسیم و آن را سرلوحه فعالیت های خویش سازیم، لازم است از صفر شروع به کار کنیم.
من نه اکنون و نه در نوتار پیشین به هیچ وجه پیشنهاد شرکت بی قید و شرط در انتخابات را ندان، بنده در آنجا نیز یادآور شدم که ابتدا باید شرایطی برای انتخابات مشخص کنیم که در صورت فراهم بودن آن شرایط آماده شرکت شویم، و آن را نیز روشن و آشکار به گوش ملت برسانیم، از سوی دیگر در مرحله شرکت نیز معیارهایی مشخص برای کاندیدها تعیین کنیم که در صورت دارائی آن معیارها از سوی کاندیداها، به انتخابشان مبادرت ورزیم.
در پایان در مورد آقای خاتمی نیز باید به عرض برسانم که ایشان با سکوت خویش، ملت را به حقوق شان آشنا نمودند و امروز کمتر ایرانی است که از حقوق حقه خود بی خبر بوده باشد، نمونه های آن را در پیگری حقوق زنان، دانشجویان و ... شاهدیم.
پس امروز پس از آشنایی ملت با حقوق خویش نوبت برداشتن یک گام به جلوست و آن مطالبه حق است.
مهناز گرامی مدیریت وبلاگ http://mahnaz1363.persianblog.com/ که نوشتار "پاسخی به یک نقد" در جواب ایشان بوده، ضمن فرستادن جوابیه ای برای من با بر شمردن نکاتی از ادامه گفتمان انصراف دادند، اما اینجانب در ضمن همان نوشتار پیشین قصد بیان جزئیاتی برای مقایسه میان دموکراسی در کشورهای غربی و حکومت مطلقه مورد پسند ایشان از بابت نتایج عینی به بار آورده را داشتم که به منظور کاستن از نیش داری مطلب پیشین و آوردن آن پس از جا افتادن موضوع میان دوستان در مقالات پسین، خودداری نمودم، اما ایشان در پاسخشان مجددا" به همان یک نکته ای که بنده به دلایل پیش گفته از نقدشان خودداری کردم تکیه کرده و موضوع را بازطرح نمودند، به ناچار برای داوری دوستان هر چند که موضوع بسیار روشن است آن ها را یادآوری می نمایم.
در مورد حکومتهای دموکراتیک که ساز و کارهای روشنی برای دخالت مستقیم و غیر کانالیزه ملت برای اعمال اراده شان وجود دارد، نتایج کارها کاملا" بر عهده مردم آن جوامع است، یعنی نمایندگان منتخب آن ملت هرگونه رفتار و اعمالی که انجام دهند، به عنوان خواست و اراده ملتشان معنا خواهد شد، ولی در نظامهای بسته این چنین فاکتوری برای سنجش وجود ندارد، چرا که اعمال این گروه از نظامهای حاکمیتی بر آمده از خواست یک یا چند نفر و یا در بیشینه سازی مطلب خواست یک حزب است، از این مقدمات که بگذریم قصد من بیشتر بیان رفتارهای عینی رژیم حاکم بر ایران و مقایسه آن با اعمال حاکمیت هایی است که از رای مردم متبلور شده اند و مشخصا" ایشان در مقاله شان به شارون، بوش و هیتلر اشاره داشتند.
بنده در همین جا فرصت را مغتنم می شمارم و شما را به نوشته پیشین خود ارجاع می دهم و داوری را به شما وا می گذارم که آیا من در هیچ کجا از آن نوشته از اعمال شارون و یا هیتلر و یا هر جنایتکار دیگری حمایت کرده ام یا تنها مواضع آنها را به عنوان مواضع ملتهایشان تلقی نموده و از این دیدگاه به موضوع نگریسته ام.
حاکمیت الهی – اسلامی که اینجانب بسیار خوب ربط آن را با استفاده از آیات و احادیث گوناگون به پیامبر و ائمه شیعه و به ویژه امام غائب شان در کتاب دینی سوم دبیرستان به یاد دارم و در آنجا ضمن معرفی ولی فقیه به عنوان نماینده خدا بر زمین او را در جایگاه معصوم نشانده است، اعمال ددمنشانه ای چون کشتارهای سیاسی سال 67 به دستور مستقیم بنیانگذار خود که مهناز گرامی خود را مرید او می دانند انجام داد، جناب آقای خمینی حتی کسانی که دوران محکومیت خویش در زندانها را طی نموده بودند و در انتظار آزادی به سر می بردند را نیز از تیغ بی دریغ حکم خود محروم نساختند و در تابستان سال 67 کشتاری وحشیانه را در زندانهای رژیم به راه انداختند، پس از آن این رژیم دست به ترورهایی در خارج از کشور زد که نتایج آن به خون غلتیدن عده ای از فعالان سیاسی که امکان فعالیت در داخل را از دست داده بودند بود، اما در ماجرای میکونوس به شدت در مخمصه قرار گرفت و اگر شاید روی کار آمدن آقای خاتمی با آن شعارهای دلفریب نبود تا کنون ملت ایران چند باره باید تقاص آن جنایات را پس می دادند، دخالت های بیجا در حمایت از گروههای اسلامی در گوشه و کنار جهان از جمله بوسنی، افغانستان، عراق، لبنان و در آخر فسطین که در این مورد اخیر کار را به جایی رسانید که حتی روشنفکران آن ملت فغان به آسمان برداشتند که ما کمک شما را نمی خواهیم ما را به حال خود بگذارید، گروههای مختلف فلسطینی حاضر به سازش با اسرائیل و به رسمیت شناختن آن کشور در کنار خویشند اما حکومت اسلامی – الهی ایران هنوز در پی محو اسرائیل از روی زمین است تا بدین وسیله باز هم روح خمینی کبیرشان را با بوی خون سیراب نمایند، قتل های زنجیره ای نمونه دیگری از اعمال این رژیم است، با دشنه به جان زنی پیر افتادند با 23 ضربه او را از پای درآوردند، شوهرش را با 17 ضربه به کام مرگ فرستادند، نویسندگان را ربودند و جسدشان را در گوشه و کنار رها کردند، در زندانها با شیاف پتاسیم باعث ایست قلبی فرد شدند و ادعا کردند به مرگ طبیعی جان سپرده است، در پایان عده ای بازرس و بازپرس را محاکمه نمودند و با گرفتن قسم جلاله از وزیر وقت اطلاعات حتی از یک بازجویی ساده از او در گذشتند، از کشاندن وزیر پر سابقه اطلاعات یعنی شیخ فلاحیان که تمامی این جنایات در زمان وی اتفاق افتاد چشم پوشیدند، پرونده اعترافات سعید امامی نابود گشت، همسرش را مجبور به اعتراف به اعمال خلاف منافی عفت عمومی کردند، سعید امامی را خود کشی کردند، طرحی نیز برنامه ریزی کردند تا با بمبگذاری در مراسم ترحیم یکی از کشته شدگان قتل های زنجیره ای همه دگراندیشان را یکجا از سر راه بردارند، قصد به دره افکندن مینی بوس حامل نویسندگان را داشتند که به صورتی معجزه آسا سرنشینانش از مرگ حتمی نجات یافتند.
آیا باز هم لازم است گفته شود؟
در ماجرای کوی دانشگاه تهران که یک تحصن آرام توسط عده ای از دانشجویان که بنا به گفته پیشوا و مقتدای مهناز خانم "سید علی" باید سیاسی باشند صورت گرفته بود، پس از پایان آرام تحصن، عده ای اراذل به نام بسیجی و انصار حزب الله به آنها یورش بردند و درگیری هایی را تا صبح که در نهایت به حمله وحشیانه به مامن دانشجویان انجامید به اجرا در آوردند، در پایان تصور می کنید با عاملان این جنایت چه برخوردی صورت گرفت؟ یک سرباز وظیفه که ریش تراش یک دانشجو را به سرقت برده بود تنها فرد محکوم شده از میان یورش برندگان در مقابل سیل بزرگ محکومان دانشجویی از اعدامی گرفته تا زندانهای طویل المدت بود. از میان دانشجویان زندانی اکبر محمدی سال گذشته در زندان در اثر اعتصاب غذا جان سپرد، احمد باطبی که تنها به دلیل بلند کردن یک زیر پیراهنی خونی به اعدام محکوم شده بود در حال سپری کردن زندان 11 ساله خود است، منوچهر محمدی جلای وطن کرده، قاتل عزت ایراهیم نژاد نیز هیچ گاه پیدا نشد، عامل کور شدن دانشجوی ممتاز نیز همچنین. بد نیست این موضوع را نیز اشاره ای نمایم که یکی از مسئولان کوی دانشگاه که از قضا جانباز نیز بود برای فرونشاندن غائله نزد فرمانده نیروی انتظامی تهران که در صحنه حضور داشت می رود ولی با لگدی که بر پایش وارد می کنند به داخل جوی آب افکنده می شود.
اوضاع در عراق مصیبت بار تر از همه اینهاست در آنجا به صورت روزانه ملت کشتار می شوند، تنها برای اینکه مبادا حکومتی مردم سالار برسر کار آید و پایه های حکومت نامشروع ولی فقیه ایران را به لرزه در آورد، جان انسانها تا به این پایه بی ارزش است که در برابر کشتار روزانه شان سکوت می شود ولی در برابر حمله به یک مقبره به ناگاه مدارس دینی تعطلیل می گردد، گروه گروه انسانها به خیابانها می ریزند، چندین روز عزای عمومی اعلام می شود، آخر سقوط اخلاقی تا به کجا؟
این تنها گوشه ای از کارنامه سیاه حکومت ولی فقیه ایران بود، حال خیلی مایلم مهناز عزیز عهد شکنی کنند و در مقام دفاع از این کارنامه برآیند.
اکنون پرسش من این است آیا عدم اجازه تحصیل به یک زن محجبه زشت تر است یا این همه جنایت بی شرمانه؟
من امروز با خبر شدم که آقای بابک زمانیان دانشجوی دانشگاه امیرکبیر که با ایشان از طریق نوشته هایشان در وبلاگ سحر آشنا شده بودم، بازداشت شده اند، پیش از شروع سال جدید ابتدا حکم تعلیق ایشان از تحصیل به دستشان رسید و در سال جدید نیز به بند 209 زندان اوین منتقل گشتند.
از بس که در ایران خبر دستگیری و زندان پویندگان راه آزادی را شنیده ایم، این مساله زشت برایمان عادی گشته است و کسی از خویش نمی پرسد که مگر فعالیت سیاسی که دارای هدفی شرافتمندانه است و شخص برای بهبود شرایط زیست خود و دیگر هموطنانش دست به تلاش می زند چرا باید دچار محرومیت و درد و رنج زندان گردد؟
اگر امروز ما دانشجویان به ویژه هم دانشکده ایهای ایشان در ابتدا تنها برای 3 روز از رفتن بر سر کلاس ها خودداری نماییم و با تحصن در صحن دانشگاه خواستار آزادی بابک شویم حتما" مسئولان امر که خواهان ایجاد جو رعب و وحشت در میان ما هستند وی را آزاد خواهند و اگر پس از 3 روز به هدف خویش نائل نگشتیم می توانیم این تحصن را به صورت نامحدود تا آزادی وی ادامه دهیم، مطمئن باشید با توجه به اینکه این تحصن سراسری است و به ویژه در دانشگاه امیرکبیر که یکی از تاثیرگذارترین دانشگاههای ایران است در حال انجام خواهد بود حتما" به سرعت یا به هدف خویش خواهیم رسید یا با یورش نظامیان به حریم دانشگاهمان روبرو خواهیم گشت که آنگاه تکلیف همگان روشن خواهد بود.
دو مطلب زیر عنوان های "خود فریبی به جای مردم فریبی" و "اصلاح طلبان پاشنه آشیل اقتدار نظام..." در وبلاگ http://ensanekamel313.blogfa.com/ (دولت اسلامی) منتشر شده که نویسنده مرا برای بیان دیدگاه هایم دعوت کردند و در اینجا قصد بیان دیدگاهایم را دارم:
ایشان در نوشته "خود فریبی به جای مردم فریبی" به محبوبیت مردمی رئیس جمهور و تحقق یافتن وعده های ایشان و به ویژه پیشرف 90 درصدی پروژه هایی که در سفر آقای احمدی نژاد به استان خراسان مرکزی (رضوی) کلنگشان به زمین زده شده بود اشاره داشتند.
سوال من از این دوست گرامی این است، کدامین وعده رئیس جمهور اعم از وعده های عدالت طلبانه و یا معیشتی جامه عمل پوشیدند؟ آیا سطح زندگی ملت ایران رشد خاصی را نشان می دهد؟ آیا ازدواج جوانان آن چیزی که شما و دوستانتان بسیار سنگش را بر سینه می زنید تسهیل شده است؟ آیا کشاورز به حق واقعی خود از قیمت نهایی محصول تولیدی دست یافته است؟ آیا تفاوت طبقاتی میان حقوق بگیران و دلالان و واسطه گران کاهش یافته است؟ آیا بروکراسی پیچیده اداری کم حجم تر شده است؟ آیا مهمتر از همه آن نفت بدبو را ملت بر سفره های خویش دیدند؟ آیا سرمایه گذاری مولد خارجی در ایران افزایش یافته است؟ کدام یک از اینها به وقوع پیوستند که آنرا نشانه موفقیت آقای احمدی نژاد در عمل به وعده ها دانستید؟ در مورد پیشرفت 90 درصدی پروژه ها باید به عرض برسانم تجربه به ما ثابت کرده است تا سخنی را از زبان یک مسئول دولتی (اینبار معاون اول رئیس جمهور) که با امری درگیر است باور ننماییم، شاید یکی دو پروژه در حد مناسبی از پیشرفت باشند اما مطمئنا" بسیاری نیز در وضع اسفناکی دست و پا می زننند، در مورد محبوبیت رئیس جمهور که شاخص نویسنده استقبال های گسترده مردمی در سفرهای استانی از ایشان است باید به آن دوست گرامی یادآور شوم که این موضوع به همان ناآگاهی ملت ایران که متاسفانه از آن به کم فهمی تعبیر نموده اند و اصلا" این ادبیات را نه تنها نمی پسندم بلکه در این مورد فاقد مصداق می دانم مربوط است چرا که در جو سانسور شدیدی که بر رسانه های مستقل اعمال می شود و تنها رسانه های دولتی ایران اعم از رادیو و تلویزیون که بیشترین مخاطبان را نیز به خود جذب می کنند به صورت یک جانبه به افتتاح طرح ها و امضای قراردادهای گوناگون و تفسیرهای جانبدارانه گوناگون در گرداگرد تصمیمات رئیس جمهور و دولت وی می پردازند انتظار واکنش دیگر از ملت دور از انصاف است، تنها زمانی این استقبالها نشانه محبوبیت شخصی است که همه گونه آزادی برای بیان عقاید وجود داشته باشد و همه افراد به صورت برابر امکان استفاده از رسانه ملی برای تبلیغ راه و مرام خویش و بالاتر از آن انتقاد را دارا باشند.
اما در مورد نوشته "اصلاح طلبان پاشنه آشیل اقتدار نظام..." در ابتدا به دلیل نوع خاص ادبیات به کار رفته برای نوشتن مقاله قصد صرفنظر از پاسخگویی بدان را داشتم، اما پس از آن چون ضرر و زیان آن را بیش از فایده آن یافتم به منظور نزدیکی افکار و رفع سوتفاهم تصمیم به پاسخگویی گرفتم، در ابتدای نوشته از آقای آرمین بنام سخنگوی سازمان غیر قانوی مجاهدین انقلاب اسلامی نام برده شده که البته تا جایی که بنده به یاد دارم هیچ دادگاهی برای انحلال این سازمان تا کنون تشکیل نشده است، در جای دیگری اصلاح طلبان را به مرعوب بودن متهم شده اند، که البته منظور رفتارهای عقلایی است که اینان در حین عمل بدان متوسل می شوند و از دید این دوست عزیز خلاف انقلابی گری و سر ستیز داشتن با جهان و جهانیان است، در جای دیگر این جمله را نوشته اند" یعنی اینکه ما باید با هر کس و ناکسی که به حریم ما وارد می شود و هر غلطی دلش می خواهد می کند کاری نداشته باشیم" "کس و ناکس" و "انجام هر غلطی" تصور نمی کنم عبارتهای شایسته ای برای یک نقد باشند و معتقدم در جایی که می توان با استدلال به میدان وارد شد دلیلی بر بهره گیری از این نوع ادبیات وجود ندارد، باز هم آقای آرمین مورد تفقد قرار گرفته اند و شخص به ظاهر محترم توصیف گردیده اند، از روزنامه های اصلاح طلب بر اساس ادبیات رایج دوستان حزب اللهی که همه چیز را تحریف می کنند به نام "روزی نامه" نام برده شده که معنایش روشن است، حسن کریم زاده را کاریکاتوریست احمق دانستند چرا که کاریکاتور آقای خمینی را کشیده بود و باز جای شکرش باقیست به این امر اذعان نمودند که تنها به مناسبت کشیدن یک کاریکاتور به یک سال زندان محکوم و پس از آن وادار به ترک وطن شدند!!! قلم زدن در روزنامه هایی همچون شرق اقدامی کثیف قلمداد شده است، اما در پایان نوشتار نمی دانم به یکباره چه اتفاقی رخ داد که اصلاح طلبان را دوست خطاب کرده و از سر خیر خواهی آنان را به برگزیدن سراط مستقیم رهنمود دادند.
در این موارد که نام برده شد قضاوت را برعهده خوانندگان می گذارم و تنها بدلیل عشق به میهنی که احساس می کنم در وجود ایشان هم وجود دارد و همین امر موجب شده تا زحمت وبلاگ نویسی را بر خود هموار کنند به نقد نوشته هایشان می پردازم، به این امید که با زدوده شدن سوء تفاهم ها راههایمان نیز به هم نزدیک گردد.
از حامد گرامی بد نیست بخواهم تا نمودهایی از آن رشد علمی که نتیجه یک سال و اندی غنی سازی اورانیوم بدست توانمند دولت اسلامی می دانند برای آگاهی من و امثال من نشان کنند تا ما نیز با آن آشنا شویم، باز می خواهم از ایشان درخواست کنم به این پرسش پاسخ دهند که آیا با بهبود روابط با جهان غرب آیا ما زودتر به آن رشد علمی که دغدغه روز و شب ایشان و دوستانشان شده است دست نمی یابیم؟
چرا باید با کشیدن حصاری آهنین به دور خود، خویشتن را از پیشرفت های ژرف جهانی محروم نماییم؟ چه ایرادی وجود خواهد داشت در صورتی که ما نیز با دادن امتیازاتی معقول، امتیازاتی کسب نماییم؟ به ادعای جمهوری اسلامی اکنون ما به دانش هسته ای دست یافته ایم، و از موضع برتری نسبت به گذشته می توانیم با جهان به مذاکره بنشینیم و این دانش نیز که به دست فراموشی سپرده نخواهد شد، پس ایرادی نیز نخواهد داشت با تعلیق مدت دار آن امتیازاتی همچون خرید هواپیما، قطعات یدکی آن، عضویت در تجارت جهانی، بهبود روابط با جهان غرب بویژه امریکا، کسب سرمایه گذاری خارجی، فروش گاز به اروپا، خارج کردن برگ برنده ایران از دست روسیه و چانه زنی با آن کشور برای دست یافتن به حقوق حقه و به قول دوستان، حق مسلّم ما در زمینه دریای خزر را کسب نماییم. البته موارد بسیار دیگر نیز وجود دارد که برای پرهیز از شائبه شعاری بودن نوشته از آنها می گذرم.
در آخر باید عرض کنم شاید این دوست عزیز بهتر بود به جای عنوان "اصلاح طلبان پاشنه آشیل نظام" از عنوان "اصلاح طلبان پاشنه آشیل اقتدارگرایان" برای نوشته شان استفاده می کردند چرا که اصلاح طلبان با تمام انتقاداتی که به آنها وارد است باز هم چون خاری در چشم تمامیت خواهان و مانع بر باد رفتن کشور با تصمیمات نادرست اقتدارگرایان بودند.
دوست عزیز من حاضر نیستم از ذره ای از خاک وطن چشم بپوشم، این را از روی اعتقاد و باور خویش می گویم، عاشق پیشرفت ایران و سرفرازی ایرانیان هستم، باور کن در شرایط خطیری هستیم، کسی ما را به دلیل دیوانگی ستایش نخواهد کرد بلکه آیندگان تدبیر امروز ما را به نیکی یاد خواهند نمود، همه کسانی که تو دشمن افکار و ایده هایت می دانی تو را دوست دارند بیا با دست در دست هم نهادن وطن خود را از نو بسازیم، ما نیازمند گفتمانی ملی هستیم.
آقای خسرو خوبان معروف به روح الله حسینیان از سوی آقای احمدی نژاد به سمت معاونت سیاسی و امنیتی رئیس جمهوری منصوب گشت، ایشان که معرف حضور همگان هستند، تنها کسی بودند که در زمان قتل های زنجیره ای به شدت از سعید امامی در ملا عام حمایت می کردند و در مجلس ختم ایشان سخنرانی مهمی ایراد کرده بودند.
اکنون که پس از انتخاب استانداران از میان فرماندهان سپاه و روسای زندانها، وزرا از میان دارو دسته روزنامه کیهان و عناصر اطلاعاتی با شبهه دست داشتن در قتل های زنجیره ای، نوبت به انتخاب معاون امنیتی و سیاسی رسید و روح االه حسینیان نیز به جمع کسانی چون پور محمدی و محسنی اژه ای پیوستند می توان در انتظار یک کودتا بر علیه جمهوریت رژیم نشست و منتظر یک بگیر و ببند ناگهانی و بستن کلیه فضاهای تنفسی برای آزادی خواهان ایران بود.
باید این خطرات را جدی تلقی نمود و واکنش های مناسب و بجایی انجام داد تا به یکباره در موقعیت خطرناکی که جبران آن هزینه های گزافی خواهد داشت قرار نگیریم.
برای من بسیار جای خشنودی است که فضایی دوستانه برای نقد و نظر هرچند هنوز بسیار محدود ایجاد شده و این امکان برای من و دیگر دوستان فراهم آمده که به جای تک نویسی و متکلم وحده بودن دیگران را نیز در کنار خود و منتقد خود ببینیم و به این شکل بتوانیم ضمن بیان دیدگاه هایمان با نظرات دیگر دوستان نیز آشنا شده و از این رهگذر تفاهم و نزدیکی اندیشه را بنیان گذاریم.
در ادامه مباحث مربوط به ساز و کار انتخاب رهبر جمهوری اسلامی و نحوه اعمال مدیریت ایشان بر کشور مهناز عزیز در وبلاگ http://mahnaz1363.persianblog.com نقدی بر نوشته من زیر عنوان "انتخاب رهبر در جمهوری اسلامی"، به نگارش در آوردند که دوستان گرامی برای مطالعه آن می توانند به آدرس یاد شده مراجعه کنند، البته لازم است موضوعی را پیشاپیش به عرض برسانم، پایه گذاری این سلسله نوشته ها ابتدا از سوی وبلاگ تک پسر بوده www.takpesar62.blogfa.cm که اینجانب در نقد نوشته ایشان در نحوه انتخاب رهبر و شرایط فعلی این مقام مقاله ای منتشر کردم، مهناز عزیر در پاسخ نوشته من مسائل گسترده ای را مطرح نمودند که اینجانب را وادار به پاسخگویی کرد و تا حدودی از اصل موضوع دور انداخت که در این نوشتار به پاسخگوی به آن نقدها می پردازم، امیدوارم از این پس بتوانیم در حول یک مساله خاص به بحث بپردازیم، اما باز هم یادآور می شوم در صورت وارد آوردن هرگونه نقدی بر من، اینجانب کاملا" آماده پاسخگویی شفاف و ارائه دیدگاهایم به صورتی کاملا" روشن هستم و اما اصل موضوع:
نخست باید توضیحی درباره ادعای خویش در رابطه با نشاندن رهبر در مقام الوهیت (مقام خدایی) عرض کنم، هنگامی که طرفداران آتشین مزاج ولایت مطلقه فقیه مشروعیت رژیم حاکم را از جانب خدا می دانند و نقش فقهای مجلس خبرگان را تنها کشف نماینده خدا بر زمین و ملت را تنها بیعت کنندگان با وی به شمار می آورند و او را از هرگونه خطا و اشتباهی مبرا محسوب و با نشاندن وی در جایگاه معصوم ملت را از هرگونه انتقادی از وی محروم می نمایند، چگونه می توان ادعای الوهیتی را تکذیب نمود؟ باید پذیرفته شود قدرت فساد آور است، من در اینجا قصد تخطئه و توهین به هیچ شخص و یا مقامی را ندارم، اما زمانی که می توان از راهها و شیوه های درست جلوی فساد محتمل را سد نمود چرا باید این اهرم را از دست ملت گرفت و آنها را از آن محروم گردانید؟ چرا نباید رهبر این کشور یک بار به صورتی آزادمنشانه در برابر اصحاب رسانه ها بنشیند و به سوالات آنان که بسیاریشان سوالات ملتند پاسخ گوید؟
یکصد سال مبارزات ملت ایران برای زمینی کردن امور حاکمیتی بوده و در این راه کوشش های بسیاری صورت گرفته است که به نظر اینجانب عمده دلیل عدم کامیابی مبارزان در مذهب زده بودن جامعه ایرانی است. دوست گرامی دلیل شکست مشروطه را در بریدن روشنفکران از ملت و ملاها دانسته اند، در حالیکه بنده در نقطه مقابل این نظر معتقدم تنها دلیل شکست مشروطه در اتحاد نامبارک میان سلطنت و ملاها بوده، درست است که بسیاری از تاریخ نگاران نخستین جرقه های انقلاب مشروطیت را از زمان تحریم تنباکو به دست میرزای شیرازی دانسته اند، اما باید به دنبال دلیل این امر نیز گشت که چرا ملت در پشت یک ملا جمع می شدند، زیرا در آن زمان به دلیل سنتی بودن جامعه ایران هیچ انجمنی شکل نیافته بود و تنها نهادهای مستقر در ایران نهاد سلطنت و نهاد دین بود که متولیان آن نیز ملایان بودند که با آمدن هر چیز تا زمانی که منافعش عایدشان نمی گشت از در مخالفت بر می خاستند، آمدن اتومبیل و گرمابه و ... نمونه های بسار مضحک آن است و آشتی با مشروطه پس از افزودن متمم قاون اساسی که به آنها حق وتو در قبال مصوبات نمایندگان می داد از جنبه های تامل برانگیزش، بر عکس ادعای دوست گرامی که معتقد به قرار گرفتن ملت در پشت ملاها در انقلاب مشروطیت است، تاریخ نشان می دهد که ملت به صورت خودجوش و با مطالعه آثار جهانگردان و محصلان ایرانی که از فرنگ بازگشته بودند به دنبال تغییر شرایط خویش رفتند و در این رهگذر ملاها نه تنها هیچ کمکی به ملت ننمودند بلکه از همان ابتدا مگر تعداد انگشت شماری از آنها از در مخالفت با مشروطیت در آمدند و شمشیر خویش را در برابر آن از رو بستند و آن عده انگشت شمار نیز پس از مدتی به هم پالگی های گذشته خویش پیوستند و اینچنین جامعه سنتی ایران را نیز به دنبال خود به ورطه نابودی کشاندند.
در موضوع دموکراسی تمام عیار اگر مقصود اینجانب به صورتی بسیار ساده و خودمانی خواسته شود چیزی جز اجرای (حاکمیت مطلق) اراده ملت در تمامی شئون اداره جامعه نیست و برای این منظور شاید هیچ نیازی به آوردن نمونه از خارج نباشد، اگر شما بر فرض می خواهید دموکراسی فرانسه را که در آن برای زنان محجبه بر سر مشاغل خاص ایجاد محدودیت می شود مثال آورید من نیز از هم اکنون پاسخ شما را بگویم که در آن کشور دین غالب افراد ملت مسیحیت است و دین اسلام به عنوان دینی اجنبی شناخته می گردد که نه تنها برای ملت فرانسه جنبه زیبایی ندارد بلکه برای آنان یادآور سنگسار زنان (فارغ از دلیل آن)، بمب گذاری در گوشه و کنار جهان، ریش های بلند و ژولیده مردان و ... است حال شما چگونه از دولت منتخب آن ملت انتظار دارید که جلوی چنین خطری (به زعم آنان) را نگیرد؟ از سوی دیگر شما باید به ساختار حاکمیتی کشورها که در قوانین اساسی آنها تبلور یافته است نیز گوشه چشمی داشته باشید، نظام حاکم بر آن کشور یک نظام لائیک است که بر اساس آزادی دین از سیاست (دقیقا" به این تعریف و تمایز آن از دو تعریف دیگر سکولاریسم توجه فرمایید) است، به دلیل شرایط ویژه جامعه فرانسه ملت فرانسه خودشان حذف دین از فرهنگ اجتماع را برگزیده اند باید آنها را در انتخاب راه و شیوه زندگیشان آزاد دانست و امور داخلی آنها به خودشان واگذار نمود و مختار در نحوه اداره جامعه شان دانست.
در حالیکه در کشوری همچون فرانسه برای زنان محجبه تنها در ادارت ایجاد مشکل می نمایند در کشور ما به صورت روزانه با هرگونه الگوی رفتاری خارج از الگوی رسمی به شدت برخورد می شود و برای نمونه اگر فردی قصد شرکت در یک آزمون اداری را داشته باشد باید برای تفتیش عقاید خویش از پیش آماده گردد و از یک هفته پیش اگر مرد است به فکر فراهم آوردن محاسنی برای خود باشد!!!
در جای دیگر نوشته مهناز عزیز اشاره به سر برآوردن افرادی همچون هیتلر، شارون و بوش از دل دموکراسی شده است، باید توجه داشت از یک سو اینان همگی منتخب ملت خویش بوده اند، از سوی دیگر جای این سوال باقیست این فرادی که نام برده شدکدامیک بر خلاف منافع ملی کشورشان گام برداشتند؟ هیتلر گام های بلندی برای اعتلای نام کشورش برداشته بود و اگر می توانست موفق شود امروز ملت آلمان خدا را بندگی نمی کردند، شارون شاید قاتل فسطینیان باشد اما کدام اسرائیلی وطن دوستی از او به بدی یاد می کند؟ همین آقا اگر در حساس ترین زمان دچار سکته مغزی نشده بود (قصد ایجاد هیچ گونه شبهه ای درباره بیماریش را ندارم) شاید امروز شرایط خاورمیانه به مراتب بهتر از امروز بود، چرا که به صورتی یک جانبه قصد عقب نشینی از سرزمین های فلسطینی و تخریب بسیاری از شهرک های یهودی نشین را داشت، و می توانست درب گفتگو میان طرفهای درگیر را بگشیاد، او تازه واقع گرا شده بود.
از تحمیل دموکراسی با زور و لشکر کشی یاد شده است، بی تردید منظور شرایط امروز عراق است، جای هیچ شکی نیست اگر بدور از غرض به موضوع نگاه شود هیچ چشم انداز روشنی برای ملت عراق در رهایی از چنگال صدام و پس از آن حزب بحث متصور نبود، ملت عراق در چنگ افرادی فاسد گرفتار و گروههای بیشمار عراقی از مدتها پیش با مقامات آمریکایی برای تغییر رژیم در آن کشور در ارتباط بودند، اینها واقعیاتی است که باید پذیرای آن باشیم، اکنون این جماعات آشوب طلبند که نمی گذارند ملت عراق به آرامش رسند وگرنه در صورت آرام شدن اوضاع در عراق هیچ مشروعیتی برای حضور نیروهای امریکایی در عراق وجود نخواهد داشت و این کشور وادار به خروج نیروهایش از عراق خواهد بود، بد نیست این موضوع نیز یادآورده شود که اکنون رئیس جمهور و نخست وزیر عراق خود خواهان ادامه حضور نیروهای آمریکایی تا تشکیل نیروهای امنیتی عراق هستند.
در جای دیگری از نوشته، ایشان در پاسخ به مطلب من در رابطه با در حال گذار دانستن این رژیم به سخنرانی آقای بوش و بزرگتر دانستن خطر رژیم جمهوری اسلامی از کمونسم اشاره داشتند و آنرا دلیلی بر استواری جمهوری اسلامی قلمداد کرده اند، لازم است به این دوست گرامی یادآور شوم که این دقیقا" یک جنگ لفظی و رسانه ای بر علیه جمهوری اسلامی بوده و در اثر همین تبلیغات است که امروز نیمی از ملت آمریکا با حمله به ایران موافقند اجماعی که در زمان حمله به عراق وجود نداشته است، برای اینکه آن آمادگی ذهنی در ملت آمریکا بوجود نیامده بود ولی اکنون با همین گونه فریب ها آن آمادگی لازم ایجاد گشته است.
در پایان لازم است احترام ژرف خویش را به شهیدان راه آزادی و دفاع از کیان وطن اعلام نمایم و بگویم خون یکایک آن گرامیان در نزد من از تقدسی بی مانند برخوردار است، و به حرمت همان خونها زیر بار هیچ نوع دروغی به نام دفاع از آرمانهایشان نخواهم رفت و همواره ادامه دهنده راهشان تا رسیدن به سپهر آزادی خواهم بود.
نقد جالبی در وبلاگ http://www.mobi1.blogfa.com زیر عنوان "آیا صورتم اصلاح میشه" دیدم که می خواهم دیدگاه خودم را درباره اش با شما در میان گذارم.
آن مطلب که در پاسخ به یک پیام نوشته شده بود، ناظر به دلایل عدم شرکت نویسنده اش در انتخابات ریاست جمهوری نهم و یا هر انتخاب دیگری که به معنی وام دادن مشروعیت به رژیم حاکم است بود، نویسنده دلایل خود را در آن بیان داشته بود که برای اطلاع از آن می توانید به آدرسی که در بالا معرفی نمودم مراجعه نمایید و اما دیدگاه من:
بنده معتقدم تنها راه ابراز وجود سیاسی و تاثیرگذاری در شرکت یا عدم شرکت در انتخابات متبلور نمی شود بلکه بسیار راههای موثرتر وجود دارد که متاسفانه در ایران عزیز مورد بی مهری قرار گرفته اند، در ابتدا باید نیروهای سیاسی در ایران زیر لوای انجمن ها، NGO ها، سندیکاها و در نهایت احزاب متشکل شوند و از آنجا با انجام کارهای دسته جمعی و ایجاد ارتباط با پایگاه و طبقه اجتماعی خاص خود پیام خویش را به گوش طرفداران و در کل قضیه به گوش ملت برسانند آنگاه است که با داشتن مواضع شفاف و برنامه تدوین شده می توانند در انتخابات شرکت کنند و با تخمین درستی که از پایگاه اجتماعی خویش دارند منتظر رای ملت باشند، ولی در ایران از یک ماه مانده به انتخابات تمامی گروههای تاثیرگذار با این توجیه که درصورت عدم شرکت یک حزب یا گروه سیاسی در انتخابات به خودی خود تاثیرگذری آن گروه از بین می رود ملت را به شرکت در انتخابات دعوت می نمایند و از آن مضحک تر و فاجعه آمیز تر آن را یک تکلیف شرعی به شمار می آورند.
در کل در جواب دوست گرامی مهدی عزیر باید عرض کنم، شرکت در انتخابات را حق وی به شمار آورده و می توان او را در استفاده یا عدم استفاده از آن حق مختار دانست، ولی در صورتی که ایشان به عدم شرکت معتقد و در این راه به جمع آوری یار مشغول هستند، برنامه ایشان برای آتیه چیست؟ ما فرض را بر محال آن می گذاریم که ایشان و دوستانشان موفق شدند و توانستند ملت را نسبت به انتخابات دلسرد کنند و بسیاری به این نتیجه رسیدند که رژیم حاکم بر ایران اصلاح ناپذیر است، آنگاه یک حداقلی که طرفدار رژیم هستند و چیزی حدود 20 تا 25 درصد رای دهندگان را شامل می شود با شرکت در انتخابات تنور آن را تا حدودی گرم نگه می دارند، مانند انتخابات خبرگان دوره های دوم وسوم، و مسئولان نیز با آوردن مثال کشورهای اروپایی و حتی آمریکا میزان پایین رای را توجیه خواهند کرد! آیا صرف عدم شرکت چیزی را بهبود خواهد بخشید؟ آیا شما معتقد نیستید کشور ایران به احمدی نژاد نیاز داشت؟ آیا هم اکنون هاله قدسی که حول مقام ریاست جمهوری در زمان رئیس جمهور به زعم شما قوی (آقای هشمی) ایجاد شده بود از بین نرفته است؟ آیا این بازیهای اندک بگیر و ببند چند روزه که به هر صورت بدلیل آرام کردن طیف سنتی طرفدار آقایان است ایجاد شده شما را به اشتباه انداخته است؟
سخن من این است من هم مانند شما از شرکت گسترده مردم در یک انتخابات بسته دلگیرم اما باید به دنبال راه چاره بود، راه آن نیز اتحاد همفکران به دور یک سری حداقل ها که کف آرمانهایشان می باشد است. امروز فضای ایران هنوز خیلی بسته نیست، امسال نیز انتخابات مجلس هشتم در پیش است می توان با مشخص نمودن حداقل هایی برای انتخابات و پس از آن معیارهایی برای کاندیداها خود را برای آن مهیا نمود و با انتشار آن دیدگاهها مردم را نیز به آکاهی رسانید.
در هر صورت این فضا به این شکل باقی نمی ماند در صورت عقب نشینی ما آنها به پیش می آیند و فضا را برای تنفس ما تنگ تر می کنند پس بیاییم بیش از این فعال باشیم، و نه رای خود را بی ارزش انگاریم که با یک نمایش ساده آن را به وام نهیم و نه با گرفتن ژست تحریم از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنیم که در این صورت گناهمان بیشتر است، تلاش و فعالیت می کنیم اگر نتیجه دلخواه ما نبود آنگاه با صدای بلند تحریم را فریاد می زنیم.
در نخستین سال روی کار آمدن آقای خاتمی، شبکه سی ان ان توسط خبرنگار ایرانی الاصل خود مصاحبه ای با ایشان ترتیب داد که ضمن آن مصاحبه رئیس جمهور تمایل خویش را به تنش زدایی در روابط خارجی و ایجاد فضای مناسب برای تعامل با تمامی کشورهای دنیا از جمله آمرکا بیان داشت، در پی این ماجرا شاهد مخالفت شدید آقای خامنه ای با هر گونه مذاکره با آمریکا بودیم، رئیس جمهور محترم نیز بنا بر عادت مالوف خویش از موضع خود کوتاه آمده و با تغییر موضع خود اعلام داشت منظور از مذاکره با آمریکا، مذاکره با ملت آمریکا بوده! نیازی به شرح این گفته نیست چرا که هیچ راهکار مشخصی برای مذاکره میان ملت ها وجود ندارد و از همین جا می توان به پوچی این ادعا پی برد!
در طول 8 سال دولت اصلاحات به ویژه تا پیش از سال 79 که به حکم نافذ حکومتی!!! روزنامه ها به صورتی فله ای به محاق توقیف رفتند، هر از گاهی مطالبی در ارتباط با ضرورت بهبود رابطه با آمریکا منتشر می گشت که با تشکیل دادگاه روزنامه خرداد که یکی از عمده ترین اتهامات آن تبلیغ روابط با ایالات متحده بود، تمامی روزنامه ها از انتشار هرگونه مطلبی در ارتباط با موضوع مذاکره با آمریکا منع گشتند و پس از آن رهبر جمهوری اسلامی در سخنرانی ابراز داشت که هیچ دلیلی برای مذاکره با ایالات متحده وجود ندارد زیرا آمریکائیان در پشت میز مذاکره از ما امتیاز خواهند گرفت!!!
این دوران سرانجام سپری شد تا اینکه مسائل هسته ای گریبان گیر جمهوری اسلامی گشت و مسئولان جمهوری اسلامی در پیدا و پنهان کلید حل مشکل را در مذاکره مستقیم میان ایالات متحده و جمهوری اسلامی دانستند تا جایی که آقای حسن روحانی دبیر پیشین شورای امنیت ملی انتخاب اروپا در برابر امریکا برای مذاکرات را به انتخاب پیکان در برابر بنز توصیف نمود. اما در این میان امریکائیان که همه شرایط بازی را به سود خود می دیدند هیچ تمایلی برای مذاکره از خود نشان ندادند تا اینکه با وخیم شدن اوضاع در عراق کم کم نشانهایی از تمایل دو طرف برای مذاکره محدود بروز نمود، اما نقطه عطف این ماجرا در پیشنهاد ابتکاری خانم رایس نهفته بود که با گذاردن پیش شرط نه چندان مشکل تعلیق غنی سازی اورانیوم برای آب کردن یخ روابط دو طرف ارائه شد، اما اوضاع به همین منوال گذشت تا اینکه باز هم در کنفرانسی دیگر اینبار در شرم الشیخ مصر با شرکت طرف های دارای نفوذ در عراق از ایران نیز دعوت به شرکت در سطح وزیر خارجه به عمل آمد که اینبار بدون هیچ گونه پیش شرطی می تواند به مذاکره میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده بیانجامد، اما با تعلل های رژیم حتی در صورت شرکت نیز به نظر می رسد این فرصت از دست خواهد رفت، از دیگاه من تنها دلیل این تعلل ها در بهبود روابط با آمریکا از دست دادن برگ دشمن در معادلات داخلی است چرا که پس از آن دیگر نمی توان با بزرگنمایی دشمن به بسیج توده ها پرداخت و مطالبلاتشان را نادیده گرفت.
این است تعهد این رژیم به منافع و مصالح ملی ایرانیان.
نمایندگان مجلس شورا طرح تجمیع انتخابات ریاست جمهوری و پارلمان را به تصویب رساندند که طی آن دوره فعلی مجلس هفتم با هفت ماه افزایش توام با کاهش چهارماهه ریاست جمهوری نهم در یک تاریخ و به صورتی همزمان برگزار خواهد گردید.
با توجه به اینکه نظام حاکمیتی ایران یک نظام پارلمانتاریستی است یعنی قوه مجریه در عین استقلال در تصمیمات خود زیر نظر و پاسخگوی پارلمان است، باید بین این دو انتخابات فاصله ای ایجاد گردد تا این امکان برای ملت فراهم باشد سلائق گوناگون را با توجه به عملکرد هر یک از این دو نهاد تصمیم گیر و تصمیم ساز و مجری انتخاب نمایند، چرا که در صورت برگزاری همزمان این دو انتخابات یکدستی قابل ملاحظه ای بین مجلس و دولت ایجاد خواهد شد که همین امر می تواند تبعاتی همچون چشم پوشی از بسیاری اشتباهات را در پی داشته باشد و منتقدان نیز فضای چندانی برای رساندن پیام خویش و به کرسی نشاندن سخن خود در اختیار نداشته باشند، به هر صورت نباید از این امر غافل بود که رژیم جمهوری اسلامی با توجه به هزینه های سیاسی فراوانی که در پی هر انتخابات می پردازند خواهان به حداقل رساندن آن با تجمیع انتخابات گوناگون است و کاهش هزینه تنها پوششی برای این هدف می باشد، به ویژه دو انتخابات مهم و بسیار تاثیر گذار ریاست جمهوری و مجلس شورا که تاثیرهای غیرقایل انکاری در سرنوشت جامعه ایرانی دارند.
از همه اینها مهمتر باید به این نکته توجه شود که چنین مصوبه ای در تضاد آشکار با قانون اساسی جمهوری اسلامی قرار دارد و حال این قانون چه خوب، چه بد باید رعایت شود و قبح نقض آن به هیچ عنوان نباید شکسته گردد، چرا که پیش درآمدی برای نقض های بی محابای آینده خواهد بود، راه حلی بسیار معقول تر که پیشتر در تاریخ 27/10/85 زیر عنوان "طرح تجمیع انتخابات مجلس شورا و ریاست جمهوری" در همین وبلاگ قرار داده بودم می تواند چنین باشد که با توجه به اینکه زمان، قانون انتخابات و هر موضوع دیگر مرتبط با مجلس خبرگان رهبر در اختیار خود آن مجلس است آنها می توانند با کمی افزودن و یا کاستن از دوره اخیرشان یعنی خبرگان چهارم آن را با دوره آینده ریاست جمهوری در یک تاریخ برگزار نمایند و با انحلال دوره اخیر شوراهای شهر که همگی تابع وزارت کشور هستند در نزیدکی انتخابات ریاست جمهوری دهم دوباره مبادرت به تشکیلشان گردد (یعنی تا آن زمان به کار بپردازند و شورای شهر چهارم همزمان با دولت دهم شروع به کار نماید)، از این راه نظارت مجلس شورا بر روند این انتخابات نیز حفظ خواهد شد، از سوی دیگر انتخابات مجلس هشتم نیز در تاریخ خود برگزار شود، در انتها چون طول عمر مجلس خبرگان شش سال است، انتخابات آن به صورت متناوب یک دوره با ریاست جمهوری و دوره دیگر با انتخابات مجلس در یک تاریخ برگزار خواهد شد و این چنین تقریبا" هر دو سال یک انتخابات در ایران صورت خواهد گرفت و اگر هدف ارائه دهندگان طرح کاهش هزینه هاست به آن هدف نیز خواهند رسید، تصور نمی کنم بتوان نحوه دیگری این انتخابات را برگزار نمود که نه شبهه نقض قاون اساسی داشته باشد و نه تعداد آن بیش از دو بار باشد، چرا که با این پیشنهاد تمامی انتخابات ایران تنها در دو مرحله قابل انجام است.
نکته دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه چون رئیس جمهور زیر نظر مجلس انجام وظیفه می نماید این امکان همیشه برای پارلمان وجود داشته و دارد که رئیس جمهور را عزل و با حکم عدم کفایت وی را معزول نماید همانطور که برای آقای بنی صدر در مجلس نخست اتفاق افتاد، یا در صورت استعفا و یا فوت رئیس جمهور این امکان که همیشه این دو انتخابات در یک زمان برگزار گردند وجود نخواهد داشت.
در پایان باید عرض کنم که در ایران این طرح را به مثابه طرحی آبرومندانه برای تغییر رئیس جمهور تفسیر کرده اند که البته اصل ماجرا هر چه که باشد نباید زیر بار آن رفت چرا که نقض قانون اساسی هزینه هایی در پی خواهد آورد که در آینده به سادگی قابل جبران نخواهد بود تا همین جای کار نیز یکبار با سکوت همگان بسیار آسان به نقض آن پرداخته اند و بنابر مصلحت از کسی سخنی در برنخاست و آن مروبط به اصل 44 قانون اساسی است که رهبر با استفاده از کف اختیارات خود!!! در اصل 110 قاون اساسی به نقض آشکار آن قانون پرداخت.
در کل حتی با این لعاب مردم فریب (کاهش زمان دوره آقای احمدی نژاد) نیز نباید زیر بار آن رفت چرا که 4 ماه زمان زیادی در مقابل 4 سال نیست از سوی دیگر هیچ چشم انداز روشنی برای یک انتخابات آزاد و دموکراتیک وجود ندارد که از هم اکنون این انگاره بوجود آید که پس از آقای احمدی نژاد بهشتی در انتظار ما ایستاده است!
بار دیگر طرح ضربتی مبارزه با مظاهر فساد در دستور کار نیروهای انتظامی رژیم قرار گرفته است این طرح که هر از گاهی با تبلیغات بسیار مورد پیگیری قرار می گیرد در زمینه برخورد با جوانان واکنش های منفی بسیاری را در سطح اجتماع در پی می آورد.
البته باید این موضوع را در نظر داشت که هم اکنون کسانی که متولی اداره کشور هستند شاید چندان رغبتی به انجام چنین کاری نداشته باشند و تلاششان بر این امر استوار گشته باشد تا جایی که در توان دارند چهره ای مردمی از خود نشان دهند و مردم را در انتخاب سبک زندگی آزاد گذارند ولی از سوی دیگر تمامی راههای کسب اطلاعات و اخبار آنها را مسدود و یا کانالیزه کنند یعنی آزادی اجتماعی منهای آزادی سیاسی به آنها بدهند ولی از سوی طبقات سنتی حامی خویش شدیدا" به دلیل گزینش چنین رویکردی زیر فشار قرار دارند و به ناچار وادار می گردند به اصطلاح گاهی به نعل زنند و گاهی به میخ که نتیجه آن انجام چنین عملیات ضربتی است که هیچ تاثیری مگر تسکین نسبی طبقات سنتی حامی و به دام افتادن افراد معدودی بیگناه ندارد!
ولی در اینجا قصد بیان نوعی پیشنهاد دارم که شاید در نگاه اول بسیار ناپخته آید اما اگر کمی به آن دقت شود شاید طرحی باشد که جای کار کردن و بحث بر رویش باز باشد، به نظر اینجانب بهتر است با آزاد گذاردن مردم در انتخاب نوع پوشش خویش به این وضعیت ایجاد شده هر چه زودتر پایان داده شود، اگر شما ذره ای دقت فرمایید متوجه خواهید شد پوشش های چسبان و نیز پوشش هایی که قسمتهایی از بدن را در معرض دید قرار می دهد بسیار جذاب تر از وضعیتی است که بر فرض شخص کاملا" عریان باشد، به همین دلیل ساده می توان با آزاد کردن مردم از قید و بند روسری و مانتو آنها را در انتخاب لباس (از هر نوعی که می پسندند) آزاد گذاشت در این صورت خود بخود نوعی هنجار در جامعه ایجاد خواهد شد و چه بسیار افراد که با پوشش های به مراتب مناسبتری در سطح اجتماع ظاهر خواهد گشت. مگر در کشورهایی که آزادی پوشش وجود دارد چند درصد بانوان با مینی ژوپ و ... در خیابان ها دیده می شوند؟
از سوی دیگر مساله ای چند سال پیش در سطح محدودی مطرح شد ولی در همان نطفه آن را خفه کردند و آن چیزی نبود جز ایجاد مراکزی ویژه برای ارتباطات سالم جنسی بین زنان و مردانی که تمایل به چنین کاری را دارند و البته مانند همه موارد دیگر نامگذاری در ایران نامی که برای این مراکز انتخاب شده بود "خانه های عفاف" بوده!!! در حالیکه باید این مساله در نظر آورده شود که در حالیکه بسیاری زنان در ایران متاسفانه از این راه به امرار معاش می پردازند و مردانی به مراتب بیشتر خواهان بهره گیری از اینگونه زنانند چرا نباید چنین مراکزی در ایران وجود داشته باشد، چه بسا می توان با ایجاد چنین مراکزی با هدایت افراد خواهان به سمت اینگونه فضاها از مظاهر فساد و ناامنی برای نوامیس ملت در سطح خیابان به شدت جلوگیری کرد، هم اکنون بسیار اتفاق می افتد که زنی محجبه در حالیکه در کنار خیابان منتظر تاکسی ایستاده بسیاری از اتومبیلهای عبوری برای سوار کردن وی به ترفندهای گوناگونی متوسل می شوند زیرا که تقاضا برای این امر زیاد اما عرضه محدود و ناشناس است و برای یافتن مورد خاص مردان بسیاری چنین به جستجو در میان همه افراد می پردازند، ولی پس از ایجاد آن مراکز می توان به شدت با اینگونه مظاهر در خیابانها به مبارزه برخاست بدون اینکه کسی لب به اعتراض بگشاید چون حریم اجتماع باید محفوظ باشد و هر عملی جایگاه و مکان خاص خود را یافته است. در مورد خانه های به قول اینان عفاف نیز به نظر من مشکل شرعی وجود ندارد چرا که مرد مسلمان با خواندن صیغه تمامی مشکل خویش را قادر است حل کند و در مورد دیگران نیز که مشکلی از ابتدا وجود نداشته است.
تصور نمی کنم در هیچ جای قرآن و یا احادیث مسلمانان آمده باشد که حکومت اسلامی ملزم به اجرای سخت گیرانه مساله حجاب در جامعه است، بهانه ای که برای این امر آورده می شود این است که نباید مسائل تحریک آمیز در جامعه وجود داشته باشد تا بدین طریق مردان از راه خیر!!! به در شوند، اما دقیقا" مشکل از همین جا آغاز می شود چگونه است که ملت ایران بسیاری از ضروریات دینی خویش را بجا نمی آورند و به هیچ وجه خود را مقید به اجرای آن نمی دانند ولی در زمینه حاکمیت الهی و مساله حجاب از پیامبر و امامان خویش نیز پیشی گرفته اند!!! اگر قرار بوده مسیر حرکت انسان به سوی سعادتی که اینان وعده آن را در حفظ حجاب و نگاه از نامحرم می دهند، اینگونه هموار گردد چرا خداوند خود به این امر مبادرت نورزید؟ مگر صلاح و خیر انسان را به قول خود اینان از همگان بهتر نمی داند؟ چرا تمامی اسباب و لوازم محرک را در سر راه زندگی انسان قرار داده است؟ آیا حفظ خویش بدون سلب آزادی از دیگران بسیار با ارزش تر در نزد پروردگار نخواهد بود؟ البته بنده تمامی این سخنان را در حالی بیان می کنم که پس از 28 سال، بی فایده بودن این گونه روشهای سلبی در اجتماع خود را نشان داده پس بیاییم بگذاریم هرکسی مسئول عمل خویش باشد.
امیدوارم لختی در مورد سخنانم بیندیشید و من را نیز از دیدگاههای خویش محروم نگردانید.
نوشته ای زیر عنوان "عرش و فرش 1" در وبلاگ تک پسر منتشر شده که در اینجا قصد نقد این نوشته را دارم.
این مقاله که به نحوه گزینش رهبر در جمهوری اسلامی پرداخته در حقیقت قرار بوده که به صورت سلسله مقالاتی ادامه یاید که قسمت دوم آن باید در روز 29 فروردین در وبلاگ قرار می گرفت که البته چنین نشد و بدون هیچ گونه توضیحی از سوی نویسنده به موضوع دیگری با چند روز تاخیر پرداخته شد به هر روی در همان نخستین مقاله از آن سلسله مقالات وعده شده مطالبی عنوان گشت بود که بسیاری از آن را کسانی که فضای سیاسی ایران دغدغه ذهنیشان است می دانند، از جمله اینکه "رهبر جمهوری اسلامی مقامی است که از سوی مردم به صورتی غیر مستقیم انتخاب می گردد"، البته ساز و کار این انتخاب غیر مسقیم یکی از مضحک ترین انواع آن در سطح جهان است، چرا که کاندیداهای مجلس خبرگان که یکی از مهمترین وظایفشان انتخاب رهبر و نظارت بر حسن انجام وظایف محوله بر دوش وی است توسط شورایی صلاحیتشان مورد رسیدگی قرار می گرد که اعضای آن شورا نیمی شان مستقیما" از سوی رهبر و نیمی دیگر با واسطه از سوی وی انتخاب می گردند جالب تر آنکه همینان رقیبان عده ای دیگر در همان انتخاباتند چرا که خودشان نیز بعضا" برای این انتخابات کاندیدا می شوند و نمونه های دیگری نیز وجود دارند که برای جلوگیری از اطاله کلام از آنها صرفنظر می کنم و توسط آنها می توان این مکانیسم را به نقد کشید.
این نوع نظام تصمیم گیری به هیچ وجه شایسته ملت بزرگ ایران نیست چرا که یک دور باطل برای انتخاب یک فرد را تداعی می کند و از آن مهمتر اعضای خبرگان شان رهبر منتخب خود را بالاتر از آن می دانند که بخواهند نهادهای زیر نظر او را مورد نظارت و ارزشیابی قرار دهد!!! و باید هر چه زودتر برای رفع این کمبودها و جبران مافات چاره ای اندیشیده شود، اما از جنبه دیگر نیز می توان به موضوع نگریست، به دلیل آورده شدن اصل ولایت فقیه در قانون اساسی که توسط آن سعی شده تقدسی به مقام رهبری داده شود و حتی تا جایگاه معصومیت وی را بالا ببرند، به طریق اولی جای هر گونه نقد و نظری درباره کارها و اعمال و نظرات وی مسدود شده است، همانطوری که شما نیز در جریان هستید تقریبا" هیج گاه در دوران جمهوری اسلامی سابقه نداشته که نقدی از طریق روزنامه ها مستقیما" متوجه این شخص گردد اما خوشبختانه برای آگاهی همان دوست عزیز نویسنده مقاله و دیگر گرامیانی که نوشته حقیر را مطالعه می کنند یادآوری می نمایم که هنوز آقای خامنه ای دارای سن و سال زیادی نیستند و هستند کسانی که با ایشان هم پیاله بوده اند و دوران مسافرت های ایشان و شب نشینی هایشان را به یاد دارند، پس بیاییم قدری واقع بینانه به موضوع بنگریم و هیچ گاه شخصیتی از جنس خودمان را به مقام الوهیتی ننشانیم که این امر زاینده هر نوع فساد و تباهی خواهد بود.
به هر صورت این نظام یک نظام دوران گذار است که با ساختار فعلی قادر به ادامه حیات نمی باشد یعنی یا به سوی دیکتاتوری و یا به سوی دموکراسی تمام عیار خواهد غلتید، ولی برای سوق دادن آن به سوی دموکراسی و کاستن از هزینه ها و رسیدن به هدف 100 ساله ملت ایران لازم است گام هایی کوچک اما تاثیرگذاری برداشته شود که از آنها می توان به این موارد اشاره نمود، پافشاری بر روی خواسته هایی کوچک و منطقی همچون حق کاندیداتوری برای همه متخصصان از جمله متخصصان زن در انتخابات خبرگان، زیر نظر در آوردن تمامی نهادهای زیر مجموعه رهبر توسط مجلس خبرگان، علنی شدن تمامی جلسات و مباحثات این مجلس، افزودن بر تعداد جلسات آن، ارائه گزارش دقیق و مبسوط از عملکرد رهبر و ارائه پیشنهادهای سازنده به وی.
به هر صورت باید پذیرفت قسمت زیادی از در جا زدن های کشور نتیجه مستقیم تصمیمات شخص رهبر است که بدون دغدغه از نظارت هیچ نهادی بر تصمیمات خود یکه تاز میدان گشته است و موارد تصمیمات خلاف منافع ملی و نظر ایرانیان را می توان در تصمیماتی همچون بستن مطبوعات، انتخاب اعضای شورای نگهبان و مجمع تشخیص مصلحت نظام، مخالفت با هر نوع مذاکره مستقیم با ایالات متحده در زمان دولت آقای خاتمی و تشکیل نهادهای موازی اطلاعاتی مشاهده نمود که در صورت وجود نظارتی همه جانبه جلوی بسیاری از این تصمیمات غلط سد می توانست شد.
هنوز نیز زمان باقیست تا بدور از هر نوع حب و بغضی و تنها برای جلوگیری از مفاسد در محیطی سالم به نقد و ارائه راهکار بپردازیم.
در هنگامه انتخابات ریاست جمهوری نهم که پس از رکود انتخابات مجلس هفتم نخستین انتخابات در کشور محسوب می شد، گروههایی که تا دیروز از ساختارهای صلب گونه حاکمیت فغان داشتند و در مجلس ششم به نشانه اعتراض به رد صلاحیت گسترده کاندیداها و بی فایده بودن شرکت در انتخابات تهدید به استعفا نمودند و در حرکتی نمادین به بست نشینی در پارلمان روی آوردند، با این توجیه که اگر گروهی از انتخابات فاصله گیرد به ناچار تاثیرگذاری خویش را از دست خواهد داد و پایگاهش از میان خواهد رفت بار دیگر خود را آماده حضور در این عرصه ساختند، اما تفاوتی که این دوره از انتخابات با دوره های دیگر داشت حضور بیشتر کاندیداها با پلاکارد حزبی بود، یعنی تقریبا" در پشت هر کاندیدایی یک یا چند حزب حامی وی قرار گرفته بود و به نوعی می توان آن را به وزن کشی میان احزاب ایرانی توصیف کرد، هرچند در این میان می توان به عدم همراهی احزابی همچون مجمع روحانیون با دبیر کل خویش نیز اشاره داشت ولی در کل باید از آن به عنوان نقطه عطفی در طول تاریخ احزاب ایرانی پس از انقلاب یاد نمود، ولی با کمال شگفتی کاندیدائی از این میان به صندلی ریاست جمهوری ایران دست یافت که بیشترین تکیه وی بر روی شعارهای توده گرایانه بود و خویش را از حمایت هر حزبی آزاد می دانست.
در کارزار انتخاباتی هر کاندیدائی برای جلب نظر مردم بخشی از برنامه های خویش برای اداره کشور در صورت پیروزی را مطرح می نمود که در میان آنها آقای دکتر معین پس از فراز و نشیب هایی که متحمل شده بود و با توجه به اینکه احزاب حاوی وی چندان امیدی به پیروزیش در انتخابات نداشتند، اعلام کرد که حتی در صورت عدم پیروزی نیز دست از تلاش جهت تشکیل جبهه دموکراسی و حقوق بشر بر نخواهد داشت و همچنان به تلاش خویش در این راه ادامه خواهد داد، به هر صورت آن انتخابات نیز گذشت و نتیجه آن همان شد که همگی می دانیم، کم و بیش انشقاق میان حامیان ایشان با عدم همراهی سازمان مجاهدین انقلاب با جبهه دموکراسی و حقوق بشر به دلیل حضور احزابی همچون نهضت آزادی و دیگر ملی مذهبی ها رخ نمود، هر از گاهی ایشان در پاسخ به پرسش ها از پیگیری خویش برای تشکیل این جبهه خبر می دادند و حتی اعلام داشتند، پیش نویس منشور آن را به حضور علمای شیعه در قم نیز برده اند اما همچون دیگر وعده ها آن نیز رنگ باخت و تا امروز که حدود دو سال از آن وعده ها می گذرد هیچ خبری از تشکیل آن جبهه در میان نیست، اگر به وبلاگ شخصی ایشان که در نوع خود به دلیل احساس وظیفه برای ارتباط مستمر با جامعه در خور ستایش است نیز سری بزنید متوجه خواهید شد که این وبلاگ به طور متوسط ماهی یک یا دوبار به روز می شود و در آن هیچ خبری از اعلام مواضع شفاف و به موقع نسبت به مسائل روز و مبتلا به کشور وجود دارد، گاهی این انگاره در ذهن شکل می گیرد کاندیدائی که همراه با احزاب حامی خویش رادیکال ترین مواضع را در زمانه انتخابات می گرفت، آیا می تواند همین فرد بوده باشد؟ چگونه است احزابی همچون مشارکت و مجاهدین انقلاب که بیش از هر گروه دیگری از اهمیت روزنامه و ارتباط با بدنه جامعه آگاهند و رای ریخته شده به حساب خود را باید مدیون روزنامه اقبال بدانند اکنون دو سال است از هر گونه ارتباط مداوم و کانالیزه با بدنه اجتماع طفره می روند؟ بهانه هایی همچون عدم صدور مجوز به هیچ عنوان بهانه ای قابل قبول برای کسانی نیست که اینان از آنها انتظار شرکت در انتخابات به صورتی چشم و گوش بسته را دارند چرا که آنهایی که حتی قادر نیستند برای گرفتن مجوز یک روزنامه به رایزنی موثر با حاکمیت بپردازند چگونه صلاحیت اداره یک کشور را خواهند داشت یا از دیدگاهی دیگر چگونه هنگامی که رژیمی به احزاب شناسنامه دار مجوز برای انتشار یک روزنامه حزبی به منظور ارائه دیدگاههایش را نمی دهد باید با شرکت در انتخابات فرمایشی آن به عمر نامبارکش افزود و در اعمال کارهایش آن را جری تر نمود؟ اما به نظر این جانب این احزاب در سخن خویش به هیچ عنوان صادق نیستند زیرا در جریانات گوناگونی که در طول حاکمیتشان اتفاق افتاد میزان صداقت خویش را به بوته آزمایش ملت نهادند و در تمامی موارد نمره ردی دریافت کردند که نمونه هایش در حمله به کوی دانشگاه و تنها گذاردن دانشجویان در ان برهه خساس و پس از صدور حکم های سنگین برای کسانی که خانه شان مورد هجوم و دستبرد قرار گرفته بود قابل مشاهده بود، در انتخابات مجلس هفتم و هنگامه تائید صلاحیت ها تنها هنگامی لب به اعتراض گشودند که تیغ بی دریغ استصواب شورای نگهبان بر خودشان فرود آمد، باز هم آن انتخابات رسوا را برگزار کردند، انتخابات ریاست جمهوری نهم که شاید اولین انتخاباتی بوده در طول عمر رژیم که در آن تقلب صورت گرفت (در گذشته چون همگی کاندیداها خودی بودند و فرد برنده از پیش مشخص نیازی به تقلب نبود) با روی گشاده به برگزاریش همت گماشتند و پس از آن نیز به نام مصلحت از ذکر شواهد و مدارک خویش در قبال تقلب های ادعایشان طفره رفتند!
باید احزاب ایرانی به ویژه اصلاح طلبان که همواره شکست خویش را به گردن عدم همراهی ملت با خویش می اندازند بدانند تا هنگامی که اصول اولیه احترام به فهم و شعور ایرانی را از ایشان نبینند دیگر حاضر نیستند به سادگی رای خویش را در کیسه شان خالی کنند رای ملت ودیعه ای بوده در دستشان که به دلیل عدم صداقت از آنها پس گرفته شده و اگر مشتاق رای ملتند باید اعتماد آنان را یکبار دیگر بدست آورند و این نیز ممکن نخواهد گشت مگر با رسیدن به این باور که ملت محرم اسرارند و باید همه چیز را بدون پرده پوشی یا آنان در میان گذاشت و هیچ مصلحتی فراتر از حقیقت نیست و با ارائه برنامه های خویش برای اداره جامعه در طول زمان و با ارتباط مستمر با بدنه اجتماع از راههای گوناگون به ویژه ارگان رسمی حزب و موضع گیری های شفاف و به موقع در قبال مسائل گوناگون ملت را در انتخب خویش یاری نمایند.
در اینجا تنها قصد یادآوری یک سری مسائل بوجود آمده در طول چند سال اخیر را داشتم و باز هم متاسفانه ناچریم بین بد و بدتر دست به گزینش بزنیم، اما سخن اصلی من در ارتباط با شرایط امروز جامعه ایران است که هیچ راهی جز آزادی بیان و مطبوعات برای برون رفت از شرایطش پیشرو نداریم، باور کنید در ایران امروز شریف ترین افراد کسانیند که این موضوع را درک کنند و با احساس مسئولیت خویش را برای ایفای نقش در این عرصه به میانه میدان اندازند، آیندگان حتما" به نیکی از آنها یاد خواهند نمود.
در شهرستان رشت برای مدیری که به علت شرکت معلمان مدرسه اش در اعتصاب، دانش آموزان را مرخص نموده بوده حکم انفصال از خدمت صادر شد.
این تنها یک نمونه کوچک از هزینه های بسیار سنگین مبارزات سیاسی در ایران است که البته در این مورد هیچ خواسته سیاسی مدنظر نبوده بلکه تنها خواسته های معیشتی و صنفی مطرح می باشد.
شاید لازم باشد با درس گرفتن از این امور به خود آییم و با کنار نهادن دلخوری ها و پایین آوردن مطالبات گام به گام و با یاری یکدیگر به سوی کسب مطالباتمان پیش رویم.
دوستان ارجمند یکی آموزگاران گرامی از وبلاگ "گچ و دل" برای من مطلبی فرستاده اند و از من خواسته اند که آن را در وبلاگم قرار بدهم به همین مناسبت متن زیر که عین نوشته ایشان است به پاس خدماتشان برای مطالعه شما گرامیان قرار داده می شود.
پسرم ، دخترم
- به تو ‹‹ آ ›› آموختم تا به روشني و رواني ‹‹ آب ›› روحت هميشه تابان باشد .
- و ‹‹ آ ›› آموختم تا ‹‹ آزادي ›› را بخواهي و به هيچ قيمت مفروشيش .
- و ‹‹ب ›› آموختم كه بگويمت فقط ‹‹ بندة ›› خدايي نه ‹‹ بردة ›› هيچ كس ديگر.
- به تو ‹‹ پ ›› آموختم كه ‹‹ پويا ›› باشي همة عمر و دمي از كاوش و اندوختن دانش درنماني .
- به تو ‹‹ د ›› آموختم تا ‹‹ دانا ›› شوي و در جهل نماني كه همة پريشانيها از جهالت است .
- به تو ‹‹ ر ›› آموختم كه از ‹‹ ريا ›› و رياكاري پرهيز نمايي صداقت و صفا را سرلوحة زندگيت قرار دهي .
- به تو ‹‹ ا ›› آموختم تا ‹‹ اسلام›› را نور بداني و با آن از تاريكيها بدر آيي و بسوي خورشيد روانه گردي .
- به تو ‹‹ ك ›› آموختم تا ‹‹ كار و كوشش ›› را بشناسي و همة عمر بوسيلة تلاش بازو و فكر روزگار را بگذراني .
- به تو ‹‹ م ›› آموختم تا ‹‹مهر و محبت ›› را در دلت جاي دهي .
- به تو ‹‹ و ›› آموختم تا بياموزي اين زيباترين كلمات يعني ‹‹ وطن ›› را .
- به تو ‹‹ اي ›› آموختم تا ‹‹ ايران ›› را خانة خود و با ارزشترين مكان در زمين بداني .
‹‹ و تو با الفباي آموختة پراكنده ، از من جدا مي شوي و بر من مجهول است كه از تركيب اين صداها چه كلمهاي مي سازي و از آن در كجا استفاده مي كني .››
-حال ميبينم كه با ‹‹ آ ›› ، «آتش» مي افروزي نه «آزادي و آزادگي» !
-حال ميبينم كه با ‹‹ ب ›› ، « بدي ها » را مي سازي و « باتومي» مي سازي كه بر سر معلمت فرود مي آوري نه « بندگي خدا » را !
-حال ميبينم كه با ‹‹ س ›› سلاح مي سازي نه « سلامتي».
-حال ميبينم كه با ‹‹ ش ›› ، « شوري و شرنگ » مي سازي، نه « شيريني و شربت » در كام خلق!
-حال ميبينم كه با ‹‹ ع ›› همه را « عبد خويش » ميخواهي نه «عبدالله» ؟
-حال ميبينم كه با ‹‹ م›› ، « مكر وحيله » ميسازي نه « مهرورزي » .
بر سر آن دوراهي انتخاب و وادي سردرگمي به اين روزها بينديش واز هوش و توانت ياري بجو .
«شايد رمز رفتارم و پيام خاموشم از پس عشق و ايمان آشكارم تو را راهگشا باشد »
والسلام عليكم و رحمةا…