آدمی شرایط و اوضاع فعلی ایران را که می بیند دلش می گیرد، متاسفانه هیچ چشم انداز روشنی هم قابل تصور نیست که بدان امید انسان روزگار بگذراند.
به هر طرف که نگریسته شود کوههای مشکلات به چشم می آید که اراده انسان را به سخره می گیرند.
به نظر میرسد در شرایط فعلی و امروز ایران ما بیش از چیز به سیاستمدارانی وطن پرست و ملی نیازمندیم که با درک شرایط و منافع ملی ایران و کوشش خستگی ناپذیر سعی در اعتلای نام وطن داشته باشند اما متاسفانه شاهدیم به جای ایشان افرادی نادان با تکیه بر ایدئولوژی های پوچ و تو خالی بر ایران حکم می رانند. امروز بیش از هر موقع دیگر نسل جوان ایرانی نیازمند آشنایی با گذشته پر افتخار خویشتن است و پس از آن نیازمند شناخت تاریخ معاصر خویش بدور از حب و بغض ها و تنها بر پایه حقایق تاریخی.
در ایران متاسفانه ما برای خویشتن شخصیتی قابل ستایش باقی نگذارده ایم. هریک از افرادی که گوشه ای از تاریخ این کشور بزرگ را تشکیل داده اند توسط دوستداران خویش یا توسط افراد سود جو تا مرز تقدس بزرگ داشته شدند و توسط عده ای رقیب تا مرز مسئول تمامی بدبختی های تاریخی این ملت سقوط نموده اند، مثال این وضعیت شامل تمامی شخصیت های تاریخی این مرزو بوم است متاسفانه هیچ شخصیتی از این امر مستثنا نگشته است اما سرانجام باید این وضعیت خاتمه یابد و نسل ایرانی با شخصیت های تاریخی خویش جدا از حب و بغض ها و تنها براساس اعمال انجام شده توسط آنها آشنا گردد. باید حس ملی گرایی در تمامی ایرانیان تحریک شود باید کشور خویش را به عنوان میراث دار یک تمدن بزرگ و باستانی بپرستند و به ایرانی بودن خویش افتخار کنند.
اما این مهم چگونه حاصل می شود؟ در درجه اول باید ملت ایران دست از ایدئولوژی برداشته و انتخاب خویش را برپایه منافع ملی خویش استوار گردانند و در درجه دوم از همگی افراد انتخاب شده بخواهند که تمامی تصمیمات خویش را براساس منافع ملی ایرانیان شکل دهند و در گسترش حوزه نفوذ فرهنگ و تمدن ایرانی در خارج مرزهای ایران کوشا باشند و در ایران نیز از تمامی امکانات برای استیلای نمادهای فرهنگ ایرانی در برابر دیگر تمدن ها و فرهنگ ها استفاده کنند.طوری که به عنوان نمونه استفاده از نام های غیر ایرانی برای نامگذاری فرزندان یا اماکن و ... نا مانوس گردد. این شاید کمینه خواسته هر ایرانی وطن پرستی باشد چیزی که تبدیل به آرزویی برای ما شده است.
پس از آن باید فرهنگ استفاده از لوازم تولید داخل جا انداخته شود، هم اکنون شما به اوازمی که در خانه دارید اگر توجه کنید، متوجه خواهید شد که قسمت بزرگی از آنها ساخت کشوری جز ایران است.
به عنوان نمونه به وسایل آشپزخانه توجه فرمایید: لباس شویی، اجاق گاز، آب میوه گیری، پلو پز، توستر، مایکرو ویو، مایکرو فر، قهوه جوش و ... کدام یک ایرانیند؟
متاسفانه ما در بد جایگاهی قرار داریم هیچ یک از لوازمی را که استفاده می کنیم به شکل شایسته ای قادر به تولیدشان نیستیم، از تیغ اصلاح گرفته تا اتومبیل و هواپیما را بدون استثنا و به شکل روز افزون و خطرناکی از خارج وارد می کنیم و روز به روز این احساس خطر در نزد ایرانیان کاهش می یابد و بدین وضعیت بیشتر خو می کینم.
راهپیمایی 22 بهمن هم برگزار شد و طبق معمول در پشت سرش یکی دو روز تلویزیون ایران در اطراف و اکناف این نمایش شعور و حضور!!! و در هم شکستن روحیه دشمن و غیره به حماسه سرایی پرداخت!
ابتدا در همان روز 22 بهمن اعلام شد که رسانه هایی همچون بی بی سی این راهپیمایی را به طور مناسب پوشش خبری ندادند و از کنار آن به سادگی گذشتند، در اینجا کسی به آقایان خرده نگرفت که پدر من، عزیز من شما بودید با ادعایتان گوش فلک را کر کرده بودید که آمریکا و انگلیس و اسرائیل و ... (دیگه هر کشوری که یادشون میومد نام می بردن) از این حضور می ترسند و دوست ندارند شما شرکت کنید، حالا دیدید اصلا" برایشان مهم هم نبوده!!!
موضوع دیگر مربوط به نوع تفسیر و برداشتی است که از این حضور به عمل آمد و آن اینکه این راهپیمایی را به منزله تایید بی چون و چرا و حمایت صد در صدی از کل نظام حاکم تفسیر کردند! البته در اینجا خیلی شاید جای مناقشه نباشد برای کسانی که ماهیت این نظام در طی این 28 ساله روشن شده و راه خویش را از این انقلاب جدا نموده اند حتی اگر زمانی برای به بار نشسن آن هم تلاش کرده باشند، امروز برای جلوگیری از دادن چک سفید امضا تخم مرغ های خود را در سبد این رژیم نمی گذارند و با خون دل خوردن در خانه می نشینند، پس با اطمینان می توان گفت بالای 9/99 % از شرکت کنندگان کسانی بودند که با آگاهی از خطاهای فاحش نظام یا بدون آگاهی از آنها و تنها با حسن نیت که حتی در این صورت نیز مسئولند و برای حمایت از این رژیم در این راهپیمایی شرکت کردند.
من در اینجا قصد طرح چند پرسش از شرکت کنندگان در این راهپیمایی را دارم:
آیا شرکت شما در این راهپیمایی به منزله تائید بی چون و چرای شما از اعمال و رفتار حاکمیت است؟
اگر این چنین نیست چه راههایی برای اعتراض و بیان خواسته های خود می شناسید؟
آیا شرکت شما به معنی تائید برگزاری انتخابات غیر آزاد در ایران نمی باشد؟
آیا شرکت شما تایید سیاست های در پیش گرفته شده توسط رئیس جمهور آقای احمدی نژاد در تقابل با جهان نمی باشد؟
فردا 22 بهمن است، باز هم همچون سالهای پیش بسیاری نهادها و شبه احزاب که شاید نام بسیاری از آنها حتی به گوش بسیاری از ما نخورده باشد از مردم برای شرکت در راهپیمایی که به این مناسبت برگزار می شود دعوت کرده اند!
ملت ایران در سال 57 بنا بدلایلی که بسیاری از آنها امروز و پس از گذشت چندین سال قابل درک و بسیاری دیگر نیز غیر قابل قبول بودند اتقلابی را به انجام رساندند، این انقلاب مراحل تکوین خود را به خوبی طی ننموده بود و به سرعتی برق آسا به ثمر نشست، که برای پی بردن به این موضوع از خاطراتی که توسط دست اندرکاران ریز و درشت این انقلاب به صورت جسته و گریخته منتشر می شود می توان استفاده نمود به طوریکه برای نمونه در مصاحبه ای که امروز آقای توکلی نماینده مجلس با صدا و سیما داشتند ابراز نمودند که ما در دوران دانشجویی (فاصله چندانی با وقوع انتقلاب در ایران نداشته) اصلا" به تصور تغییر نظام نبودیم بلکه تنها از دخالت های آمریکا و سران نظام جز شاه انتقاد می کردیم.به هر شکل با توجه به برانگیختن احساسات مذهبی مردم و رشد طبقه متوسط شهری و دلایل دیگری که اکنون قصد پرداختن بدانها را ندارم این انقلاب پیروز گشت، اما عده ای پس از سوار شدن بر خر مراد خویش، روز 22 بهمن را بهانه ای قرار دادند و به بهانه پیروزی این انقلاب که بالاخره با رفتن عده ای و آمدن عده ای دیگر همراه بوده راهپیمایی 22 بهمن را اختراع نمودند!!! و شرکت در آن را وظیفه شرعی هر ایرانی معرفی کردند و با گره زدن آن به امنیت ملی و ایجاد حساسیت های کاذب و دروغین در ملت و جلوه دادن اینکه دشمنان (آمریکا و اسرائیل و استکبار جهانی) نظاره گر این شور و شعور شمایند!!! بنابراین باید با شرکت در این راهپیمایی مشت محکمی بر دهان امریالیست جهانی وارد آورید!!!
سوال مصاحبه گر تلویزیونی:
"شما فکر می کنید آمریکا و اسرائیل دوست دارن راهپیمایی 22 بهمن چگونه برگزار بشه؟"
آخه بابا مگه ملت ایران احمقن؟ آخه اینا چه مزخرفاتیه به خورد ملت میدین؟
آدم شرم می کنه خجالت می کشه این مزخرفاتو از تلویزیون می شنوه! آدم چندشش می شه!
باز هم رئیس جمهور به سفر دیگری و اینبار برای افتتاح آزاد راه قزوین – زنجان رفت!
در این چند روز اخیر که به دهه فجر موسوم هست رئیس جمهور چندین سفر استانی داشته که هر کدام آنها به بهانه افتتاح یکی دو طرح بزرگ ملی بوده، اما جای سوال باقیست چرا برای افتتاح تک تک این طرح ها باید شخص رئیس جمهور شر کت داشته و نیز این طرح ها همگی در این چند روزه به بهره برداری برسند؟
آیا طرح هایی که امروز روبان افتتاحشان توسط آقای احمدی نژاد بریده می شوند حاصل تدبیرها و تلاشهای مسئولان و مدیران و دیگر دست اندرکان پیشین نبوده و جا ندارد از آنها نیز در این مراسم یادی شود؟
اینجانب واقف به این موضوع هستم که شخص رئیس جمهور فارق از اینکه چه شخصی باشد نماد و سمبل وحدت ملی هر کشوری است و باید در حین انجام انتقادات، خدشه ای به مقام و اعتبار او وارد نشود اما می توان به جای سفر به تک تک استانها در این مدت اندک چند روزه تنها یک استان و یک طرح را از میان همگی آنها گلچین نمود و از آنجا با دستور افتتاح تمامی طرح های دیگر به صورت همزمان،صرفه جویی بالایی در هزینه ها انجام داد و از ریخت و پاشهای بی مورد جلوگیری کرد و هزینه های فراوان سفر هیات دولت برای چند ساعت حضور در اینگونه مراسم را برای شناخت ظرفیت ایجاد شده در پی به بهره برداری رسیدن این طرح ها صرف نمود.
البته خوشبختانه دولت فعلی از تمامی امکانات برای تبلیغات امور ریز و درشتی که انجام می دهد برخوردار است و این نیز به تیز هوشی این دولت باز می گردد که متوجه امر تبلیغات و تاثیر روانی این موضوع بر ذهن جامعه است، دولت گذشته تمام مدت فقان از عدم همراهی دستگاههای تبلیغاتی بخصوص صدا و سیما با برنامه های خویش داشته، غافل از اینکه مگر از سوی دولت ایشان هیچ گونه تلاشی برای معرفی دستاورها که اندک نیز نبودند به صورت درونی و میان مجموعه تحت مدیریت انجام گرفت و صدا و سیما از پخش آن برنامه ها جلوگیری کرد؟ آیا افرادی همچون آقایان داد و افخمی و ... در میان اصلاح طلبان نبودند که اقدام به تهیه فیلم های تبلیغاتی برای دولت نمایند؟ اگر آنگاه صدا و سیما از نمایش این گونه فیلم ها سر باز می زد آن زمان بود که باید فاتحه دولت و حاکمیت دوگانه را در ایران خواند چرا که چگونه می شود دولتی حتی نتواند سخن خود را از مسیر رسانه دولتی که تمامی هزینه های آن را بردوش می کشد و انحصاری آن می باشد در جهت تبلیغات و ارتباط با شهروندانش استفاده نکند و از رسانه تاثیر گذار محروم گردد؟
یک مساله دیگر نیز مطرح است که دوست دارم به آن نیز بپردازم و آن زمان افتتاح طرح و رونمایی محصولات و دادن انواع وعده ها و وعیدها در این دوران است، انتخاب این چند روز برای انجام این امور یک کار کاملا" تبلیغاتی هدفمند برای بزرگ نمودن و به خاطره ها سپردن 22 بهمن و سالگرد پیروزی انقلاب و دهه ای است که از آن به دهه فجر یاد میشود، اینجانب مخالفتی با انقلاب بزرگ ملت ایران که در پی دستیابی به کرامت انسانی خویش بدان دست زدند ندارم ولی چرا به دیگر جشن های بزرگ ملی ایرانیان کم توجهی و حتی بی توجهی صورت می گیرد و آن روزها نیز چون این روزها به صورت شایسته و بایسته ای مورد توجه قرار نمی گیرند؟ چرا خیلی از طرح ها در روزهای نوروز باستانی افتتاح نمی شوند؟ چرا با دست خودمان پیشینه عظیم تمدنی خودمان را نادیده می گیریم و سعی در نابودیشان می نماییم؟ ملت ایران باید امروز ایرانی بودن خودشان را با تکیه بر یک پیشینه تمدنی عظیم در جهان فریاد زنند و به آن افتخار کنند با جدا کردن گذشته ایرانیان از ایشان در پی چه دستاوردی هستیم و چه چیزی را می خواهیم جانشین آن نماییم؟
در این چند روز اخیر که در آستانه سالگرد پیروزی انقلاب مردم ایران قرار داریم اگر به اخباری که از طریق رسانه های دولتی به ویژه صدا و سیما پخش می شود توجه شود در قسمت اعظم آنها سعی در ارائه آمار و مقایسه خدمات ارائه شده در پس از انقلاب با پیش از آن را دارد، که نمونه های آن ارائه آمار در زمینه ساخت راه و خطوط تلفن و برق رسانی به نقاط مختلف کشور است. اما در اینجا نکته ای است که به نظر من از دید مردم دور مانده و مسئولان نیز با زیرکی از آن سوء استفاده می کنند و آن این است که به این موضوع توجه نمی کنند که ایران پیش از انقلاب تنها یک دوره 20 ساله زمان رضا شاه و یک دوره 27 ساله دوران محمد رضا شاه را برای پیشرفت داشته است و آنها در همان زمان اندک ایران را که از داشتن هر نوع صنعتی محروم بوده به جایی رسانیدند که ایرانیان خویشتن را با کشورهایی همچون ژاپن مقایسه می کردند و زیربنای بسیاری از صنایعی که امروز در ایران وجود دارد همچون صنایع خودروسازی و فولاد و ذوب آهن و حتی انرژی هسته ای در دوران پیش از انقلاب گذاشته شدند و هنوز هم بسیاری از آنها از نظر وسعت تولید در خاورمیانه سرآمد هستند.
اما بهترین روش برای اینکه متوجه شویم در این 28 ساله به چه جایگاهی رسیده ایم مقایسه شرایط امروزمان با کشورهایی است که در زمان شاه دارای شرایطی کم و بیش مشابه ما بوده اند و اکنون در چه جایگاهی قراردارند، که نمونه قابل درک و ملموس از این کشورها کره جنوبی است! دیگری ترکیه است! حال تا ته قضیه را بخوانید!!!
تنها مشکل شاه ایران عدم توجه او به دموکراسی و توجه به کرامت انسانی ایرانیان بوده و بس!
باز هم امریکایی ها یکی از دیپلمات های ایرانی را در عراق دستگیر کردند!
همانطور که همگی می دانیم دیپلمات های هر کشور از مصونیت دیپلماتیک برخوردارند و سفارت هر کشوری در دیگر کشورها جزء خاک آن کشور محسوب می شود، اما برای چندمین بار در طی مدت اشغال عراق توسط نیروهای امریکایی، ایرانیان توسط این نیروها به بازداشت در آمدند که هر دفعه این عمل اهانت آمیز، تنها از طریق کانالهای رسمی مورد اعتراض قرار گرفت و پس از رایزنی هایی این افراد سرانجام آزاد شدند اما در موارد اخیر که تعدادی از دیپلمات ها بازداشت شدند موضوع تا حدودی متفاوت تر است، زیرا که این افراد اصولا" باید مصونیت داشته باشند و در صورت مضر بودن در یک فرصت مشخص مجبور به ترک کشوری که در آن ماموریت دارند شوند، اما متاسفانه این طور به نظر می رسد که حاکمیت جمهوری اسلامی افراد اطلاعاتی و امنیتی خویش را در پوشش دیپلماتیک به کشور همسایه (عراق) گسیل داشته و پس از پی بردن امریکائیان به این موضوع آنها نیز با شدت عمل هرچه تمام تر به مقابله پرداخته اند که نتیجه این امر توهین و تحقیر ملت ایران می باشد چرا که در پی بازداشت این دیپلمات های قلابی دفاع شایسته ای از موقعیت ایران نشده است.
باید روشن شود که حاکمیت ایران از گسیل نیرو و دخالت های مستقیم و غیر مستقیم در کشورهای اطراف به خصوص عراق دنبال چه منافع و اهدافی می گردد، آیا تنها به دنبال ضربه زدن کور به منافع آمریکا در این کشورهاست و یا قصد پیاده کردن الگوهای مورد نظر خویش در حاکمیت این کشورها را دارد؟ الگویی مشابه جمهوری اسلامی خود که حتی در ایران نیز از جایگاه و پایگاه شایسته و بایسته ای برخوردار نیست و ملت ایران هر روز بیش از گذشته بدنبال تغییر در شرایط و وضعیت خویش و نیل به یک دموکراسی واقعی هستند. اگر هدف را ضربه زدن به امریکا تعریف کرده باشد تا چه موقع باید دو کشور در دور باطل کشمکش ها و از بین بردن فرصت ها گرفتار باشند؟ تا امروز هیچ کارشناسی در جهان یافت نشده که مدعی تضاد بین منافع ایران و امریکا چه در سطح منطقه ای و چه در سطح جهانی شده باشد. موضوع کودتای 28 مرداد در ایران بر ضد دولت ملی و قانونی دکتر مصدق یک برگ تاریک در کارنامه رابطه ایران و امریکا و موجب روسیاهی امریکاست اما به هر روی از این موضوع بیش از 50 سال می گذرد، حتی در پی این قضیه امریکایی ها سرمایه گذاری های کلانی در ایران انجام دادند حتی اگر این سرمایه گذاری ها را در جهت منافع این کشور در نظر بگیریم باز هم امریکائیان دوستان بدی برای ایرانیان نیودند، در دوران انقلاب نیز با توجه به ابرقدرت بودن این کشور نمی توانستند نسبت به ماجراهای ایران که در حساس ترین منطقه جهان آن روز از نظر ژئوپلتیکی و ژئواستراتژیکی قرار داشت بی تفاوت باشند، از این رو از طریق تماس و ارتباط با انقلابیون آن زمان سعی در درک و اگر می توانستند کنترل امواج انقلاب داشته باشد اما به شکلی که موضوع پیش رفت و غافلگیری آنها موفق به چنین امری نشدند، در پس از انقلاب باتوجه به ذهنیت منفی مردم که توسط رهبرشان نیز بدان دامن زده می شد کار را به تقابل رو در رو کشاندند که ماجراهای پس از آنرا که شامل جنگ و تحریم و حمله نظامی مستقیم و بلوکه شدن دارائی ها و سنگ اندازی های اقتصادی و سیاسی و هزار کار دیگر است را همگی می دانیم، اما مثل معروفی است که می گوید: "در دعوا حلوا پخش نمی کنند" این ضرب المثل دقیقا" بیان کننده شرایط روابط ایران و امریکاست، دو کشور بی دلیل در دامی افتادند که اشتباهاتشان آنها را به آن نزدیک کرده بود، در این 28 ساله نیز مسئولان امریکایی بدلیل غرور خود و مسئولان ایرانی بدلیل عوام فریبی و عدم درک صحیح از منافع ملی و کوته نطری و عدم شجاعت و عدم درک صحیح شرایط و... تا می توانستند روند جدایی دو کشور را سرعت بخشیدند، کشور های اطراف حتی افغانستان نیز از برگ عدم رابطه دو کشور ایران و امریکا استفاده کردند و هر موقع که صحبت از برقراری رابطه یا حتی تماس کوچکی بین دو کشور بوجود می آمد به سرعت شروع به تخریب این روند می کردند.
باید قبول کنیم که هر چه زمان بیشتر بگذرد فاصله ها بیشتر گشته، درک متقابل کاهش می یابد، خصومت ها و دشمنی ها افزون تر می گردد، و نتیجه تمام این ها افزایش هزینه ها و عدم ایجاد تمایل و رغبت در دوطرف برای نشستن بر میز مذاکره و حل مشکلات فیما بین است، که نمونه این مشکل مساله فلسطین و اسرائیل است که بسیاری به حق معتقدند که مشکل ایران و امریکا زمانی حل می شود که مشکل ایران و اسرائیل حل شود، این قضیه نیز نمونه دیگری از دخالت های بی مورد ایران در امور دیگران است، همانطوری که همگی می دانیم هر کشوری تنها در پی منافع ملی خویش است و در تمامی کوشش های خویش سعی در بدست آوری حداکثر منافع برای کشور خویش دارد اما جای سوال است که حاکمیت جمهوری اسلامی از مخالفت با اسرائیل پی چه منافعی می گردد؟ قدس در دست فلسطینیان باشد یا نباشد ملت فلسطین آواره باشند یا نباشند اسرائیل به سرزمین های پیش از 1967 بازگردد یا نگردد یا دیگر مسائلی که در این قضیه درگیر است به ملت ایران چه دخلی دارد؟ چرا میانجی گر صلح نمی شویم؟ چرا سعی در کاهش آلام آنان نمی کنیم اگر تنها هدفمان اندوستی و هم نوع دوستی است؟
باید ایدئولوژی از سیاست داخلی و خارجی ایران رخت بربندد و سیاست های داخلی و خارجی ایران را منافع ملی ایران زمین تشکیل دهد تا شاهد ایرانی بزرگ و مقتدر در سطح جهان باشیم آنگاه می توانیم در زیر سایه ایرانی سربلند از حقوق ملل بی دفاع، دفاع نموده و سعی در ایجاد جهانی آنطور که خود می پسندیم نماییم!
باید در اینجا متذکر شوم که اینجانب مخالف آرمانگرایی و عشق ورزیدن به نیکی ها و خوبی ها نیستم بلکه معتقدم اگر واقعا" هدف چنین چیزی است پس اولین گام باید آتش بس و سپس مذاکرات فشرده و بی قید و شرط بین طرفهای درگیر در هر کجای جهان از جمله فلسطین باشد، باید این نکته را پذیرفت، اسرائیل موجودیتی است با عمری بیش از نیم قرن که در طی این مدت کسانی که بدان جا مهاجرت نمودند تشکیل زندگی دادند و از آنها فرزندانی متولد شدند که امروز اسرائیل را موطن خود می دادند، آیا آنها انسان نیستند و نیاز به آرامش ندارند؟ آیا تنها مسلمانان خونشان پاک است؟ پس بیاییم برای صلح و برای احترام به زندگی تلاش کنیم!
دوستان به همگی شما کشف داروی تقویت کننده سیستم ایمنی بدن یا همان داروی ضد ایدز رو تبریک میگم. امیدوارم این خبر حقیقت داشته و واقعا" این دارو، دارویی موثر برای کاهش دردها و رنج های بیماران و سرآغازی برای پیشرفت های روز افزون کشور عزیز ما بشه.
البته یکی دو خبر خوش باز هم پزشکی داشتیم که یکیش درمان ضایعات نخاعی بوسیله سلول های بنیادی بوده و دیگری پیوستن ایران به جمع توسلد کنندگان داروهای نوترکیب که البته اینها خبرهایی هستن که از کانالهای رسمی مخابره شدن و من فقط امیدوارم که این خبرها صحت داشته باشه و بابت این دو پیشرفت هم به شما تبریک می گم.
اخبار اعلام کرد ایران از نظر مصرف بنزین در جهان در مقام دهم قرار گرفته!!!
یعنی ما از کشورهایی که جمعیتی افزون تر از ما دارن و تعدادشون خیلی بیشتر از ده تاست از نظر مصرف بنزین در رتبه بالاتری قرار گرفتیم!!!
این جوری که آقایان دارن کشور رو اداره می کنن هر آدم بیسواد و دست و پا چلفتی بلد اداره کنه!!!
دیروز بود در اخبار شنیدم که آقای جان مک کورمک سخنگوی وزارت خارجه آمریکا خواهان شنیدن صدای مخالف با نظر رسمی در رابطه با انرژی هسته ای از داخل ایران شدند، هر ایرانی که این سخنان را شنیده باشد نخستین چیزی که به ذهنش می رسد، دخالت مقامات امریکایی در امور داخلی ایران است، اما باید به این نکته نیز توجه شود که انرژی هسته ای مقوله ای است با اهمیت فوق العاده در سطح جهان که از شدت روشنی قضیه، نیازی به توضیحات اضافه ندارد. اما می توان این اظهار نظر را از جنبه های دیگری مورد بررسی قرار داد:
هر کشوری با توجه به قدرت سیاسی، اقتصادی، نظامی و در کل قدرت تاثیرگذاریش بر کشورهای دیگر حوزه امنیتی که به آن اصطلاحا" حیات خلوت می گویند برای خود تعریف می نماید که به عنوان نمونه حیات خلوت ایران، کشورهای اطراف از جمله افغانستان، عراق، لبنان، پاکستان، کشورهای تازه استقلال یافته شوروی سابق و شیخ نشین های حاشیه خلیج فارس و ... می باشد، ولی حوزه امنیتی کشور بزرگی همچون امریکا که یک پنجم (5/1) اقتصاد دنیا و بالای هفتاد درصد (70%) تولید علم و بزرگترین قدرت نظامی را در جهان در اختیار دارد به طوری که قدرت نظامیش به تنهایی از مجموع قدرت نظامی اتحادیه اروپا بیشتر است کل دنیا می باشد، یعنی در هر گوشه دنیا که اتفاقی رخ دهد، امریکا خود را وارد ماجرا خواهد نمود و با بسیاری از کشورها نیز پیمان های امنیتی دارد.با این توصیفات مساله هسته ای ایران با درنظر گرفتن تضادهایی که بین جمهوری اسلامی و امریکا در طول 28 سال گذشته حکمفرما بوده از جایگاه خاصی برخوردار است.
این نوع موضع گیری ها از سوی آمریکایی ها بیش از آنکه به نفع آنها تمام شود به ضرر ملت ایران و حتی هدف هایی که آنها در پی دستیابی به آن، چنین سخنانی را می گویند تمام خواهد شد، زیرا که در این صورت هرگونه صدای مخالفتی یا حتی انتقادی از داخل با انگ مزدور بیگانه یا سخنگوی رادیو امریکا و ... خفه خواهد شد.
باید به این نکته بسیار مهم توجه کرد که آمریکائیان در سراسر جهان تنها و تنها به دنبال منافع ملی خویش هستند و هر کجا این منافع را در خطر ببینند سریعا" وارد عمل خواهند شد که اوج این دخالت ها را در کشور خودمان در ماجرای کودتای 28 مرداد 32 بر علیه دولت ملی دکتر محمد مصدق شاهد بوده ایم، نمونه دیگر از مبارزه آمریکائیان با ایران در موقع جنگ هشت ساله ایران با عراق بوده که هرگاه موقعیت ایران در جبهه ها بهبودی نسبی می یافته و کشورمان در آستانه پیروزی بزرگی قرار می گرفته که حکومت صدام را تهدید جدی می نمود، آمریکائیان به سرعت وارد قضیه شده که نمونه آن هدف قرار دادن سکوهای نفتی ایران در خلیج فارس می باشد و نیز اگر در زمان پیروزی انقلاب در سال 57 که این روزها در آستانه سالگرد آن قرار داریم آنها دست به اقدام خاصی نزدند به دلیل سهل انگاری سرویس های جاسوسیشان بوده که تا مهر ماه سال 57 متوجه اوج گیری اعتراضات در ایران نشده بودند، سازمان سیا در مرداد 57 در گزارشی مدعی می شود که "ایران در وضع انقلابی یا حتی ماقبل انقلاب قرار ندارد." و سازمن دیا در 6 مهر ماه 57 چنین گزارش می دهد: "انتظار می رود که شاه تا ده سال دیگر بطور فعال زمام قدرت را در دست داشته باشد." و پس از آن نیز ماهیت نیروهای انقلابی را درک نکردند و از سوی دیگر آن موقع نیز که متوجه در خطر بودن موقعیت شاه شدند بدلیل عدم هماهنگی بین شورای امنیت ملی و وزارت خارجه نتوانستند اقدام خاصی را به انجام رسانند که نمونه آن حرکت دادن ناو هواپیمابر کانستلیشن از پایگاهش در خلیج سوبیک واقع در فیلیپین بسوی اقیانوس هند و سپس بازگرداندن آن به همان بندر پس از چند روز بوده است. نمونه دیگر تقاضای سولیوان سفیر وقت آمریکا در ایران برای ترتیب دادن ملاقات با نیروهای مذهبی و سران جبهه ملی به منظور تشکیل شورای سلطنت و برکناری شاه و انجام مقدمات انتقال قدرت در ایران بود که پاسخی از سوی آمریکا دریافت نکرد.
پیش از روزهای محرم بود که شبکه سوم هنگام پخش فیلم زییرنویسی با این مضمون در زیر تصاویر خود نوشت: "افزایش آب بها به منظور افزایش درآمد نیست بلکه راهی برای کاهش مصرف است"
مجلس هفتم درواپسین سال ریاست جمهوری آقای خاتمی تصمیم به عدم افزایش نرخ خدمات دولتی گرفت که این تصمیم حامل های انرژی را هم شامل شد، در آن زمان طبق قانون پنج ساله سوم توسعه باید هرسال معادل ده درصد (10%) به نرخ حامل های انرژی افزوده می شد و در آخرین سال آن برنامه دولت قصد داشت که لایحه ای به مجلس ارائه کند و در طی آن قیمت بنزین را به نرخ فوب خلیج فارس یعنی چیزی حدود 500 تا 550 تومان در هر لیتر برساند، اما مجلسیان که تازه وارد پارلمان شده بودند و از یک طرف با شعارهای پوپولیستی این صندلی ها را اشغال کرده بودند و از طرف دیگر انتخابات ریاست جمهوری دوره نهم در پیش بود نه تنها با این لایحه از در مخالفت درآمدند بلکه تصمیم به ثابت نگه داشتن سقف قیمت ها برای حداقل یک سال گرفتند، تصمیمی که تنها و تنها به افزایش بی رویه این حاملها و سرمایه های ملی در کشور انجامید به طوری که طبق آمارهای بین المللی که در ایران نیز منتشر شدند سرآنه مصرف انرژی در ایران از تمامی کشورهای جهان بیشتر است و سرانجام باز هم با آزمون و خطای دیگر و شاید هم پس از نیل به هدف خویش (بدست گیری پست ریاست جمهوری) به درستی یا حداقل کم ضررتر بودن روش های پیشین واقف شدند و همان مسیر گذشته را در حال طی کردن هستند اما به شیوه ای درست تر چرا که این بار از روش های تبلیغاتی و اطلاع رسانی و نوعی آماده کردن ذهن های جامعه همانطور که نمونه ای از آن را در ابتدای نوشتار آورده ام غفلت ننموده اند، کاری که دولت آقای خاتمی و حامیان ایشان کمترین توجه را در طول سردمداری خویش به آن مبذول می داشتند.
افزایش سالانه ده درصدی قیمت حامل های انرژی بی شک تاثیر محسوسی بر میزان مصرف در کشور نداشته و نخواهد داشت زیرا با توجه به آمادگی که در جامعه برای افزایش قیمت ها پس از 14 فروردین هرسال بوجود آمده بود و نیز پایین بودن قیمت این حامل ها که ده درصد آن نیز رقم ناچیزی است و از طرف دیگر با توجه به پایین بودن قیمت انواع سوخت ها نسبت به دیگر محصولات مورد نیاز جامعه جای زیادی در سبد هزینه خانوار را اشغال نمی کند، (بعنوان نمونه بنزین لیتری 80 تومان با فزایش ده درصدی به لیتری 88 تومان میرسد!) متصدیان امر را به هدف مورد نظر یعنی کاهش مصرف رهنمون نمی شود.اما افزایش یکباره قیمت ها با توجه به شوکی که در جامعه ایجاد می کند و از طرف دیگر عدم توانایی تامین این هزینه توسط قشر وسیعی از جامعه بسیاری از افراد ناگیر خواهند شد که از وسایل جایگزین استفاده نمایند که در اینجا ایراداتی به این روش وارد می وشد که شامل: عدم وجود وسیله نقلیه عمومی به شکل مطلوب و کافی، تاثیگذاری بر نرخ تورم و ایجاد نارضایتی عمومی و ... است.
به نظر اینجانب با افزایش یکباره نرخ حامل های انرژی شامل بنزین، گازوئیل و گاز که عمده ترین سوخت های مصرفی در ایران هستند، با توجه به برداشته شدن بار سنگین پرداخت یارانه ها یه این محصولات، دولت می تواند از مابه التفاوت نرخ جدید و نرخ قدیم که همان رقم یارانه ها بوده و به گفته مسئولان امر بیشتر از کل بودجه عمرانی کشور در هر سال است، به سرعت در جهت مدرن و کارآمد کردن سیستم حمل و نقل عمومی شامل تسریع در ساخت مترو در شهرهای بزرگ و افزایش ناوگان اتوبوس رانی و تاکسیرانی در دیگر شهرها و نوسازی ناوگان عمومی بین شهری و احداث و تکمیل خطوط آهن و اوبان ها و بزرگراها در سطح کشور اقدام نمایند و به فاصله های مشخص به عنوان نمونه هر شش ماه یکبار نتایج و پیشرفت کارها در این زمینه را به آگاهی ملت برسانند.تصور نمی شود که هیچ ایرانی وطن دوستی در مقابل این اقدامات مفید دولت اگر واقعا" بدون حیف و میل و با اطلاع رسانی دقیق و سریع و صحیح انجام شود، مخالفت نماید، زیرا سرانجام آن اقدامات ایجاد محیطی بهتر و آرامش بخش تر برای اتمامی اعضای جامعه ایرانی خواهد بود در حالی که در این وانفسا و شلوغی خیابان ها همین جامعه ایرانی است که عذاب می کشد.
دولتمردان باید افق های دورتری را نسبت به مردم عادی ببینند و همواره چند گام از آنها پیشتر باشند و خیر و صلاح آنان را برایشان به نحو صحیحی تشریح کنند نه اینکه دنباله روی خواسته های مردمی باشند که بسیاریشان متاسفانه به بیماری نزدیک بینی دچارند، اما همین مردم اگر توجیه شوند بسیار بردبار و همراه خواهند بود با تصمیمات دولت.
در زمینه تاگیرگذاری بر نرخ تورم باید عرض شود که این تاثیز گذاری پس از افزایش قیمت یکباره سوخت شاید ناگزیر باشد و از طرف یگر این افزایش عمومی قیمت ها یکبار و برای همیشه خواهد بود و هر روز دچار نوسان و افزایش و کاهش نخواهد بود. این قیمت ها اگر آنقدر افزایش یابند که بسیاری توان خرید بسیاری کالاها را از دست دهند، ناچار آن کالاها از سبد مصرف خانوار خارج شده و زمینه برای کاهش نسبی قیمت آنها فراهم خواهد شد و یا ممکن است کلا" مردم با این مشکل نیز همچون مشکلات دیگر کنار بیایند. باید این موضوع را نیز در نظر داشت که افزایش قیمت ها خیلی هم افسار گسیخته نخواهد بود زیرا در این صورت بسیاری از محصولات باز فروش خود را از دست خواهند داد به ناچار این افزایش قیمت ها حد و مرز مشخصی خواهند داشت.
در ایران به ناچار یک نسل و شاید دونسل باید مشکلات توسعه کشور را به دوش کشند یا نسل های آینده از فواید توسعه بهره مند شوند به هر روی این چنین وضعیتی بهتر از شرایط حال حاضر ملت ایران است چرا که این ملت نسل های آن از سالهای دهه 40 تا کنون درگیر مسائل توسعه ای است و تا همین امروز به سر منزل مقصود خویش نرسیده است لازم است گام های ملت ایران در مسیر توسعه شتابان تر شونئ.
در تمامی کشورهایی که به شیوه دموکراتیک اداره می شوند وقتی جامعه به مشکل بزرگی برخورد می کند بالاترین مقام های آن کشور با احساس مسئولیتی درخور ستایش بر صفحه های تلویزیون ظاهر می شوند و با گرو گذاردن آبروی خویش درخواست هایی از مردم مطرح می کنند که تصور می شود به بهبود اوضاع کمک کند، اگر چنین کاری پس از تشریح اوضاع از سوی رئیس دولت ایران مطرح شود به نظظر شما با همراهی و همدلی مردم مواجه نخواهد شد؟
اما متاسفانه در اینجا بیشتر از منافع بلند مدت ملی به منافع ذودگذر نظام حاکمه توجه می شود و زمامداران امور سعی می کنند خویش را با امواج نارضایی مردم مواجه نکنند که البته این نیز از ضعف های آنها در زمینه توجیه مردم بر می خیزد.
اوایل ماه محرم بود که زمزمه هایی مبنی بر ممنوعیت استفاده از تصاویر امامان و دیگر شخصیت های اسلامی که در کربلا کشته شدند به گوش رسید پش از آن به صورت کم و بیش در سطح شهر بر روی تصویر این شخصیتها را با پارچه های سفید پوشاندند اما همچنان در گوشه و کنار کسانی مشغول فروش اینگونه تصاویر بودند و به فراوانی این تصاویر را بر در و دیوار تکیه ها می شد مشاهده کرد.
البته من هر چه فکر می کنم دلیلی برای مخالفت با این عکس ها نمی یابم، عده ای بر اساس تصورات و خیالات خود و یا شاید بر اساس برخی نوشته های تاریخی اقدام به کشیدن این تصاویر نموده اند و در اصل کشیدن این تصاویر شاید هیچ گونه غرض و بدخواهی در میان نبوده است، سرانجام تا به کی باید تکایا تنها با پارچه های سیاه و سبز تزیین می شده؟ نسل جدید سعی در دادن جلوه هایی زیباتر و نقش و نگار بر این تکایا داشته اند و از این تصاویر در یکی دو سال اخیر به فراوانی استفاده شد.
دقیقا" در شب تاسوعا بدون هیچ اطلاع رسانی قبلی اقدام به جمع آوری علم ها از سطح شهر نمودند و این اقدام با مقاومت مردم روبرو شد و پس از آن در سطح رسانه ها شروع به انجام مصاحبه های خیابانی و با افراد گوناگونی نمودند و در تمامی آنها مردم از ایجاد راه بندان ها و سر و صدا توسط این دسته ها انتقاد داشتند. شاید به نوعی این چنین برخوردی بسیار غیر منتظره بوده باشد آن هم از سوی دولت آقای احمدی نژاد که شایع است به هر تکیه ای وامی پنج میلیونی داده و اعضای این تکایا را بیمه نموده است.
اما چرا به این شکل ضربتی و بدون اطلاع رسانی قبلی اقدام به برخورد نمودند؟
ما شاید با این سبک و سیاق از یادآوری مراسم عاشورا مخالف باشیم اما در هرصورت این نوع برخورد هم به نوعی دهن کجی و عدم حرمت گذاری به مردم بوده است زیرا مردم را بدون توجیه نمودن و دادن پیش زمینه و در شب تاسوعا ناگهان مجبور می کنند که مراسمی را که خود بیست و هشت سال و شاید هم بیشتر مروج آن بوده اند به شکلی دیگر برگزار کنند و علم ها را که یکی از لوازم اصلی دسته های سوگواری بوده از این مراسم حذف کنند،بدون توجه به این امر که بسیاری از مردم و نسل جوان متاسفانه امام حسین را فقط از همین طریق می شناخته اند و از آن امام پاک چیز بیشتری از اینکه در صحرای کربلا به دست یزید کشته شد و تشنه بود و ابوالفضل برادرش بود و زینب خواهرش و برای امر به معروف و نهی از منکر بپا خاسته بود چیزی نمی دانند.
شاید بسیاری از انجام چنین کاری که از سوی حاکمیت انجام شد خوشحال شده باشند اما باید واقع بینانه به مسائل نگریست بسیاری همانطور که گفتم فقط و فقط از طریق همین مجالس امام را می شناسند و اگر واقعا" درد دین یا آگاهی مردم را داریم باید به یک کار فرهنگی برزگ که زمان بر است دست بزنیم، من در دو پست پیشین خود از برپایی مجالس سخنرانی و شناساندن امام حسین از این طریق و عدم برگزاری مراسم سر و سینه زنی حمایت کرده بودم. این چنین مراسمی نقش موثرتری در شناساندن شخصیت امام به نسل جدید دارد.
متاسفانه انجام کارهای ضربتی تبدیل به یک روال شده و کارایی چندانی ندارد به طوریکه در همان شب تاسوعا و بعد از آن بعضی از دسته های سوگواری با علم و بعضی دیگر بدون علم قابل مشاهده بودند.
به مناسبت نزدیکی روزهای پیروزی انقلاب در ایران تصمیم گرفتم گوشه های از مصاحبه های آقای خمینی را که پیش از ورود به ایران و در پاریس انجام داده بودند (به جز یک مورد که با آقای لوسین ژرژ خبرنگار روزنامه لوموند فرانسه در نجف انجام دادند) را بیاورم تا یاد آوری از گفته ها و وعده ها و برنامه های ایشان باشد. این مجموعه مصاحبه ها را در سال 1381 از سایت گویا نیوز خوانده بودم و به صورت مستند به همان ماخذ در اینجا می آورم و از سخنان ایشان که به صورت جسته و گریخته خوانده یا شنیده ام و منبعی از آنها به یاد ندارم صرفنظر می کنم، یکی از این گونه سخنان، بیانات ایشان در رابطه با آزادی جریان اطلاعات است که در مصاحبه ای با کوبیدن رژیم سابق به دلیل در اختیار داشتن انحصاری رادیو و تلویزیون از سیستم هایی که در آنها این رسانه به صورت خصوصی اداره میشود حمایت کرده بودند.
در جاهای که از صحبت های آقای خمینی سوالات خبرنگار فهمیده می شود از ذکر سوال خودداری کرده ام اما در هرجا که لازم دیدم سوال و جواب را با هم آورده ام:
روزنامه فرانسوی لوموند آقای لوسین ژرژ - 4 اردیبهشت 57
در خصوص زنان، اسلام هیچ گاه مخالف آزادی زنان نبوده است، برعکس اسلام با مفهوم زن به عنوان شی مخالفت کرده است و شرافت و حیثیت او را به وی باز داده است، زن مساوی مرد است. زن مانند مرد آزاد است که سرنوشت و فعالیت های خود را انتخاب کند. اما رژیم شاه است که با غرق کردن آنها در امور خلاف اخلاق می کوشد تا مانع آن شود که زنان آزاد باشند. اسلام شدیدا" معترض به این امر است. رژیم آزادی زن را البته نظیر آزادی مرد از میان برد و پایمال ساخته است. زنان مانند مردان زندان های ایران را پر کرده اند. در اینجاست که آزادی آنها در معرض تهدید و در خطر قرار گرفته است. ما می خواهیم که زنان را از فساد که آنان را تهدید می کند، آزاد سازیم.
ما حتی برای سرنگون کردن شاه با مارکسیست ها همکاری نخواهیم کرد من همواره به هواداران خود گفته ام که این کار را نکنند. ما با طرز تلقی آنها مخالفیم، ما می دانیم آنها از پشت به ما خنجر زده اند و اگر روزی به قدرت برسند، رژیمی دیکتاتوری برقرار خواهند کرد و این مخالف روح اسلام است. اما در جامعه ای که ما به فکر اسقرار آن هستیم، مارکسیست ها در بیان مطالب خود آزاد خواهند بود، زیرا ما اطمینان داریم اسلام دربردارنده پاسخ نیازهای مردم است. ایمان و اعتقاد ما قادر است که با ایدئولوژی آنها مقابله کند در فلسفه اسلامی از همان ابتدا مسئله کسانی مطرح شده است که وجود خدا را انکار می کرده اند ما هیچ گاه آزادی آنها را سلب نکرده و به آنان لطمه وارد نیاورده ایم. هرکس آزاد است که اظهار عقیده کند و برای توطئه کردن آزاد نیست.
خبرنگار: آیا خود شما در نظر دارید که در راس آن قرار گیرید؟
آقای خمینی: شخصا" نه. نه سن من و نه موقع و نه مقام من و نه میل و رغبت من، متوجه چنین امری نیست. اگر موقعیت پیش آید ما در میان کسانی که در جریان مفاهیم و فکر اسلامی مربوط به حکومت هستند، شخصی و یا اشخاصی را که مستعد تعهد چنین امری باشند، انتخاب خواهیم کرد.
خبرنگار: قیام کنونی در ایران با جنبش های چپ و چپ افراطی رابطه دارد یا نه؟
آقای خمینی: ما همیشه از اتحاد با این احزاب سر باز زده ایم ولی در واقع امروزه تمام مخالفین ایرانی تحت لوای مذهب و به نام بیان درست و صحیح اسلام سازمان یافته و تظاهر می کنند، دلیل آن هم روشن است، گروههای چپی یا کمونیست تقریبا" از بین رفته اند، آنها نمی توانند در نهضت مردمی ای که در جریان است هیچ وزنه ای داشته باشند، ولی طبیعتا" برای گول زدن افکار عمومی بخصوص در خارج ایران، رژیم سعی می کند چنین تبلیغ کند و به همه کسانی که علیه دیکتاتوری شاه مبارزه می کنند، نسبت مارکسیستی بدهد.
ما موافق رژیم آزادی های کامل هستیم. باید حدود رژیم آینده ایران، همانگونه که برای کلیه دولتهای متکی به مردم مطرح است منافع مجموع جامعه را بر بگیرد و همچنین باید به شئون جامعه ایرانی مقید بوده باشد زیرا، عرضه یک جامعه غیر محدود، دستبرد به شرف مردان و زنان آن می باشد.
رژیم شاه با اقلیت های مذهبی رفتار بهتر از رفتار با مسلمانان ندارد. ما طبیعتا" نسبت به عقاید مذهبی دیگران بیشترین احترام را پس از سرنگونی دیکتاتوری و استقرار یک رژیم آزاد می گذاریم، شرایط حیات برای اکثریت مسلمانان و اقلیت های مذهبی بسیار خوب خواهد شد.
روزنامه انگلیسی گاردین – خانم الیزابت تارگود - 10 آبان 57
ما خواهان استقرار یک جمهوری اسلامی هستیم و آن حکومتی است متکی به آرای عمومی، شکل نهایی حکومت با توجه به شرایط و مقتضیات کنونی جامعه ما، توسط خود مردم تعیین خواهد شد.
امیدوارم کار به جهاد مسلحانه نرسد و همین طور که ملت عمل می کند مسائل حل شود و مقصد ملت که رفتن رژیم و برقراری حکومت اسلامی است، تحقق پیدا کند. لیکن اگر مسائل خیلی طول کشیده و پیچیده شود، ممکن است در آن تجدید نظر نماییم.
من خود نمی خواهم حکومت را در دست بگیرم. اما مردم را برای انتخاب حکومت هدایت خواهم کرد و شرایط آن را به مردم اعلام می کنم.
خواست ملت را نمایندگان منتخب او به تصمیم سیاسی و رهبری سیاسی دور از فساد و خدمتگزار مردم تبدیل می کنند. اقلیت های مذهبی به بهترین وجه از تمام حقوق خود برخوردار خواهند بود.
جامعه آینده ما جامعه آزادی خواهد بود و همه نهادهای فشار و اختناق و همچنین استثمار از میان خواهد رفت.آنانی که امروز در نظام پلیسی از فعالیت های فکری و آزادی در کار محروم شده است تمامی اسباب ترقی واقعی و ابتکار را بدست خواهد آورد. جامعه فردا، جامعه ارزیاب و منتقدی خواهد بود که در آن تمامی مردم در رهبری امور خویش شرکت خواهند جست.
مصاحبه نماینده سازمان عفو بین الملل - 19 آبان 57
خبرنگار: آیا در حکومت اسلامی، مارکسیست ها آزادی عقیده و آزادی بیان عقیده دارند؟ آیا در حکومت اسلامی مارکسیست ها آزادی انتخاب شغل دارند؟
آقای خمینی: در حکومت اسلامی همه افراد دارای آزادی در هرگونه عقیده ای هستند و لیکن آزادی خرابکاری را ندارند. در اسلام آزادی انتخاب شغل برای هر فردی بر حسب ضوابط قانونی محفوظ است.
مصاحبه تلویزیون سراسری B.P.S امریکا - 10 آذر 57
خبرنگار: دولت شاه گفته است که ما در دوشهر از شهرهای ایران، مقادیری اسلحه کشف کرده ایم. آیا این بدان معناست که شما و طرفدارانتان اسلحه جمع آوری کرده اید؟
آقای خمینی: طرفداران ما برای مقابله با ظلم مشغول مهیا شدن هستند. لیکن حالا دولت ایران راست می گوید!؟ من نمی دانم.
خبرنگار: حضرت آیه الله، آیا خود شما مطلع هستید که طرفدارانتان مسلح شده اند؟
آقای خمینی: به ما گفته اند که ما می خواهیم مهیا شویم و من هم اجازه مهیا شدن داده ام.
خبرنگار: که به معنای اینکه اسلحه حمع می کنند؟
آقای خمینی: بله.
خبرنگار: شما از کجا این سلاح ها را بدست می آورید.
آقای خمینی: نمی دانم.
خبرنگار: اگر دولت مورد نظر شما بر سرکار بیاید چه تغییراتی در روابط شما با آمریکا بوجود خواهد آمد؟
آقای خمینی: ما نمی خواهیم که به امریکا ظلم کنیم و نمی خواهیم که زیر بار ظلم آمریکا برویم. آنها کارهایی که کردند و ظلم به ما بوده است، ما آنها را تحمل نخواهیم کرد. اما روابط دوستانه با همه ملت ها داریم و دولت ها هم اگر بطور احترام آمیز با ما رفتار کنند، ما هم احترام متقابل را رعایت می کنیم.
روزنامه آمریکایی لوس آنجلس تایمز – خانم جرجی گایر - 16 آذر 57
خبرنگار: شکل دولت اسلامی که شما برای آینده در نظر دارید چگونه است؟ و آیا این یک شکلی است در سوسیالیزم اسلامی؟ و آیا دولت اسلامی شما چگونه می خواهد یک کشور صنعتی نوین را اداره بکند؟
آقای خمینی:اما شکل حکومت ما جمهوری اسلامی است.جمهوری به معنای اینکه متکی بر آرای اکثریت است و اسلامی برای اینکه متکی به قانون اسلام است و دیگر حکومت ها این طور نیستند که تکیه بر قانون اسلام داشته باشند. اما اداره مملکت کارشناسانی هستند که الان در انزوا هستند و در زمان حکومت شاه از باب اینکه انسانهایی امین بوده اند از کار برکنار مانده اند، از باب اینکه با شاه نمی خواستند همراهی بکنند. اینها کارشناسانی هستند که کار را انجام خواهند داد.
اما راجع به بهره بانکی، ما بانکهایی که بی بهره باشند باید تاسیس کنیم. ما بهره ها را جایز نمی دانیم. اما راجع به صنایع، صنایع را در ایران به بهترین وجه پایه گذاری خواهیم کرد و اما آنچه که امروز بعنوان صنایع است در ایران، مونتاژی بیش نیست و اصولا" به درد نمی خورد.
مصاحبه با دکتر کرککروفت استاد دانشگاه روتکرز - 7 دی 57
خبرنگار: رفتار شما با اقلیت های مذهبی در حکومت اسلامی چگونه خواهد بود؟ اقلیت هایی مثل مسامانان سنی، صوفی ها، آشوریان، مسیحیان، ارمنیان، یهودیان و بهائیان آیا در تحت حکومت اسلامی پیشنهادی شما، یک نفر غیر مسلمان مارکسیست – غیر از حزب توده - و یا زنان می توانند در پستهایی مثل مقامات نظامی یا غیر نظامی خدمت کنند؟
آقای خمینی: اولا" برادران اهل سنت هرگز از اقلیت های مذهبی نیستند و ما بارها گفته ایم که رفتارمان با اقلیت های مذهبی بسیار خوب خواهد بود، اسلام آنان را محترم شمرده است. ما به آنان تمام حقوقشان را می دهیم، آنان حق دارند در مجلس وکیل داشته باشند و آزادند به فعالیت های سیاسی، اجتماعی بپردازند و آزادانه امور مذهبی خود را انجام دهند، آنان ایرانی هستند و مثل سایر ایرانیان در زیر چتر حکومت اسلامی زندگی با امنیت کامل خواهند داشت، در امور نظامی مثل سایر امور زنان می توانند کارهایی را به عهده بگیرند و در صدر اسلام زنان در جبهه بوده اند و آنچه مربوط به مجروحین بوده است به عهده آنان گذاشسته می شده است.
پاسخ آقای خمینی به پرسش های دیگر این خبرنگار: بارها گفته ام که تجار در حکومت اسلامی بدین صورتی که امروز وجود دارد، وجود نخواهد داشت، تجاری که امروز در ایران هستند به مناسبت روابط اقتصادی غیر اسلامی به چنین سرمایه دارهایی تبدیل شده اند والا در حکومت اسلامی هرگز فاصله طبقاتی بدین صورت نخواهد شد و تقریبا" همه دریک سطح زندگی خواهند کرد.
تبلیغات سو شاه و کسانی که با پول شاه خریده شده اند، چنان موضوع آزادی زن را برای مردم مشتبه کرده اند که خیال می کنند فقط اسلام آمده است که زن را خانه نشین کند. چرا با درس خواندن زن مخالف باشیم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشیم؟ چرا زن نتواند کارهای دولتی انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنیم؟ زن چون مرد در تمام این ها آزاد است زن هرگز با مرد فرقی ندارد، آری در اسلام زن باید حجاب داشته باشد ولی لازم نیست که چادر باشد، بلکه زن می تواند هر لباسی را که حجابش را بوجود آورد اختیار کند، ما نمی توانیم و اسلام نمی خواهد که زن بعنوان یک شی و یک عروسک در دست ما باشد، اسلام می خواهد شخصیت زن را حفظ کند و از او انسانی جدی و کارآمد بسازد ما هرگز اجازه نمی دهیم تا زنان ما فقط شیئی برای مردان و آلت هوسرانی باشند. اسلام سقط جنین را حرام می داند و زن در ضمن عقد ازدواج می تواند حق طلاق را برای خودش بوجود آورد. احترام و آزادی که اسلام به زن داده است هیچ قانون و مکتبی نداده است.
ما امیدواریم که مبارزاتمان به همین صورتی که است شاه را شکست دهیم ولی اگر شاه به جنایات خود ادامه دهد، جنگ مسلحانه را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
شکل دولت ها چندان اهمیت حیاتی در حفظ دموکراسی و تامین هرچه بیشتر آرمان های انسانی ملت ندارد، هر چند که بعضی از آنها نسبت به اشکال دیگر ترجیح دارد ولی آنچه مهمتر است ضوابطی است که در افرادی که برای قبول مسئولیت ها انتخاب می شوند باید رعایت شود و نیز ضوابطی است که عمل و رعایت آنها باید برای دولت ها غیرقابل اجتناب شناخته شود که اگر این ضوابط و معیارها که در اسلام بر آنها تاکید شده است دقیقا" رعایت شود، بوجود آمدن جامعه ای مترقی و پیشرو را می توان جدا" امیدوار بود و همین مساله مهم است که امروز در دنیا مورد توجه نیست و ما با تکیه بر اسلام می خواهیم به یاری خدای تعالی حقیقتی خیره کننده را به دنیا معرفی کنیم.
خبرنگار:راجع به رفتار آمریکا چه فکر می کنید؟
دولت و رئیس جمهوری امریکا تا کنون درست مانند یک دشمن با ملت ایران رفتار کرده است، سالها غارت منابع کشور ما و تحمیل هزینه های سنگین مستشاران نظامی از یک طرف و پایگاههای نظامی از طرف دیگر، سرمایه گذاریهای سنگین که حداکثر سو استفاده ها را از تمامی امکان وسیع کشور و ملت ما کرده است و امروز هم شاه و عمال او را در کشتار بی رحمانه مردم ما تشویق و حمایت می کند و بر ملت امریکاست که رئیس جمهوری خود را وادار کنند که روش خود را تغییر دهد.
روزنامه ایتالیائی لوتاکونتینوا - 19 دی 57
اسلامی که بیشترین تاکید خود رابر اندیشه و فکر قرار داده است و انسان را به آزادی از همه خرافات و اسارت قدرت های ارتجاعی و ضد انسانی دعوت می کند چگونه ممکن است با تمدن و پیشرفت و نوآوریهای مفید بشر که حاصل تجربه های اوست سازگار نباشد.
اسلام در رابطه بین دولت و زمامدار و ملت ضوابطی و حدودی معین کرده است و برای هریک بر دیگری حقوقی تعیین نموده است که درصورت رعایت آن هرگز چنین رابطه ای یعنی رابطه مسلط و زیر سلطه بوجود نمی آید. اساسا" حکومت کردن و زمامداری در اسلام یک تکلیف و وظیفه الهی است که یک فرد در مقام حکومت و زمامداری، گذشته از وظایفی که بر همه مسلمین واجب است یک سلسله تکالیف سنگین دیگری نیز برعهده اوست که باید انجام دهد.حکومت و زمامداری در دست فرد یا افراد، وسیله فخر و بزرگی بر دیگران نیست که از این مقام بخواهد به نفع خود حقوق ملتی را پایمال کند. هر فردی از افراد ملت حق دارد که مستقیما" در برابر سایرین زمامدار مسلمین را استیضاح کند و به او انتقاد کند و او باید جواب قانع کننده ای بدهد و در غیر این صورت اگر برخلاف وظایف اسلامی خود عمل کرده باشد خود به خود از مقام زمامداری معزول است و ضوابط دیگری وجود دارد که این مشکل را حل می کند.
آژانس سیگما - 20 دی 57
خبرنگار: آیا توده هایی که در بازارند و پیروان شمایند، پشتیبانیشان از شما بعلت عقاید مذهبیشان است؟ بعلت اعتقادشان به شماست؟ و یا بعل این است که شما شانس تظاهرات علیه شاه را برای ایشان فراهم آورده اید؟
آقای خمینی: بله به دلیل عقاید مذهبیشان است که آن ها را وادار می کند علیه ظلم و دیکتاتوری قیام کنند و اساسا" اسلام مذهبی است که هم به آنان مبارزه با ظلم و نابرابریها را می آموزد و هم اینکه چگونه باید یک جامعه سالم مترقی و پیشرو بنا کنند و چون ما را بیان کننده عقاید و خواسته های خود می دانند از ما پشتیبانی می کنند.
روزنامه سنگاپوری استریت تایمز - 25 دی 57
من و سایر روحانیون در حکومت پستی را اشغال نمی کنیم وظیفه روحانیون ارشاد دولت هاست و اما ما خواستار برکناری شاه هستیم و می خواهیم حکومت عدل اسلامی را جایگزین این نظام فاسد گردانیم و پیروزی از آن ماست.
من در حکومت آینده نقش هدایت را دارم. غرب و شرق برای ما فرقی ندارد و اصل منافع ملت ایران است که باید به بهترین وجه رعایت شود. اگر شرق و غرب احترامات لازمه را نسبت به ملت ایران رعایت نمایند ما هم به همان شیوه با آنها رفتار می کنیم.
ما با ملت آمریکا روابط دوستانه داریم و با دولت آمریکا روابطی برقرار می کنیم که به نفع ملت ایران باشد.
آمریکا تا حال از شاه دفاع کرده است و به همین جهت دشمن شماره یک ملت ایران است، ما دخالت آمریکا را در ایران محکوم می کنیم، آمریکا برای اینکه در ایران پایگاه داشته باشد و منابع ما را به یغما ببرد هیچ کس را بهتر از شاه ندارد تا آنچه را که آمریکا می خواهد بکند و به همین دلیل است که از شاه مخلوع دفاع می کند. ما به امید خدا ایران را مستقل خواهیم کرد ملت ایران با مجاهدت بی دریغ خود و کشته دادن های بیشمار خود بالاخره شاه را از ایران بیرون می کند و نظام شاهنشاهی را برچیده و حکومت عدل اسلامی را جایگزین آن خواهیم کرد.
آزادی به هرکس تا آنجا که به ضرر ملت ایران نباشد داده خواهد شد و هیچ گونه اختناقی برای مردم نخواهد بود.
من کرارا" گفته ام و نوشته ام که ما بعد از بیرون کردن شاه و دودمانش -البته در صورتی که شاه بدست مردم نیفتد والا او را در دادگاه آزاد محاکمه کرده و به سزای اعمالش می رسانیم- و برچیدن رژیم شاهنشاهی، یک حکومت جمهوری اسلامی را به آرای عمومی می گذاریم، در این حکومت ایران آزاد خواهد شد و استقلال واقعی خود را بدست خواهد آورد، استقلال سیاسی، نظامی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی. در این حکومت همه آزادند تا اظهار عقیده کنند. مردم ایران از وابستگی به اجنبی و استبداد داخلی به جان آمده اند و برای تحقق استقلال واقعی، خود را بی مهابا جلوی گلوگه قرار می دهند، در کجای دنیا مردمی مثل مردم ایران می توان سراغ داد که برای احقاق حقوق خود با دست خالی به جنگ آمریکا، شوروی، انگلیس و سایر کشورهای طرفدار شاه برود. حال خوب فهمیدید که چه می خواهم بگویم. البته برای همه مردم جهان و حتی سیاسیون ایران سخت است قبول این معنا که چگونه بدون اتکا به شرق و غرب می خواهید پیروز شوید و به همه و حتی سیاسیون ایران که همگی می گفتند و می گویند شاه را اگر بتوانیم بیرون کنیم، با رژیم نمی شود مخالفت کرد، به من همگی بدون استثنا می گویند که اولا" دست از مخالفت با رژیم شاهنشاهی بردار، مخالفت با رژیم غیر ممکن است، من همان حرفی را که به آنها زدم به شما هم صریحا" می گویم که به امید خدا پیروزی نزدیک است.من شاه را بیرون می کنم.رژیم شاهنشاهی را از بن خواهم کند و جمهوری اسلامی را جایگزین آن خواهم کرد و اما کودتای نظامی به نفع شاه اگر صورت بگیرد دردی را دوا نمی کند، چرا که امروز مردم در چنین کودتایی به سر می برند، با این وصف مقاومت کرده اند. باز می گویم راهی جز برکناری شاه و برچیده شدن نظام شاهنشاهی باقی نمانده است.
همه احزاب در ایران آزاد خواهند بود مگر آنکه مخالف با مصالح ملت باشند، اظهار عقاید آزاد است. اقلیت های مذهبی نیز همه محترمند و حقوقشان محفوظ است.
حجاب به معنای متداول میان ما که اسمش حجاب اسلامی است با آزادی مخالفتی ندارد اسلام با آنچه خلاف عفت است مخالفت دارد و ما آنان را دعوت می کنیم که به حجاب اسلامی روی آورند،زنان شجاع ما دیگر از بلاهایی که غرب به عنوان تمدن به سرشان آورده است به ستوه آمده اند و به اسلام پناهنده شده اند.
خبرنگار: به چه دلیل دولت بختیار را غیرسازنده می دانید؟
به دلیل مخالفت مردم، بختیار را شاه نصب کرده است و مردم همه با شاه مخالفند و او را عزل کرده اند و در تظاهرات و راهپیمایی های مکرر این معنی را ثابت کرده اند. دولت قانونی باید از مردم و برای مردم باشد نه مخالف مردم.
بهانه من برای نگارش این متن مصاحبه ای است که جناب آقای غلامعلی حداد عادل رئیس مجلس شورای جمهوری اسلامی چند روز پیش انجام دادند و در آنجا پس از بیان مطالب گوناگون پیرامون موضوعات مختلف در پاسخ به سوالی در رابطه با تعیین تکلیف مکان مجلس شورای ملی (مجلس دوران مشروطه واقع در میدان بهارستان تهران) می گویند که قرار است این مجلس تبدیل به موزه مشروطه شود و در مورد بنای سردر این مجلس که توسط انقلابیون در سال پنجاه و هفت خورشیدی نشانهای شیر و خورشید آن پایین کشیده شده بود و هم اکنون دروازه آن بدون سردر است توضیح می دهند که: این موضوع در دست بررسی قرار دارد، چنانچه به این نتیجه برسند که این نشانها اسباب ناراحتی مردم را فراهم نمی کند، به آن مکان بازگردانده خواهند شد وگرنه باید از نشانهای جدیدی بر سر در آن مکان استفاده شود.
من در این مختصر سعی می کنم در حد بضاعت مطالبی را که از کتاب "تاریخچه شیر و خورشید" اثر احمد کسروی و نیز دیگر دیگر منابع جسته و گریخته در اختیار داشته ام در رابطه با تاریخچه شیر و خورشید و عدم وابستگی این نشان باستانی به دوران پهلوی یا حتی دوره ای خاص از تاریخ این مرز و بوم بیاورم تا خوانندگان گرامی با این نشان ملی و ایرانی بیشتر آشنا گردند:
در ایران و دیگر سرزمین ها از سده های بسیار باستان پادشاهان نقش های جانوران و ستاره های آسمانی بویژه نقش های شیر و خورشید را بر درفش ها و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی می نگاشته اند. این کاربرد از آنجا ناشی می شود که خورشید درخشان ترین جرم آسمانی و از دیدگاه آنان پادشاه ستارگان بوده است و به این مناسبت در نزد مردمان گذشته از جایگاه بلندی برخوردار بوده تا جایی که حتی گاهی مورد پرستش واقع می شده است و شیر هم دلیر ترین درندگان بوده و در نزد مردم به سنگینی و پابرجایی شهره بوده که خود بهترین نمونه پهلوانی و مناسبترین نقش برای نشستن بر درفش ها و سپرها و دیگر ابزارهای جنگی است.
شیر آنقدر در نزد مردم گذشته ارزش داشته است که نام آن را بر فرزندان خویش می نهاده اند به شکلی که در طول تاریخ پادشاهان بسیاری به نام های لئو، اسد، شیر و یا ارسلان داریم و بسیاری از آنان به خاطر علاقه به نقش شیر به رواج و شهرت این نشان می کوشیده اند.
در زبان پارسی شیر علم یک ضرب المثل است و در بیت زیر که از مولوی است به آن اشاره می شود:
ما همه شیریم شیران علم حمله مان از باد باشد دمبدم
نمونه دیگر از اهمیت شیر در نزد گذشتگان مربوط به اهدای تاج و درفشی مزین به صورت شیر و دادن لقب دل شیر به پادشاه انگلستان توسط ترسایان به مناسبت دلاوری های وی در سومین جنگ چلیپایی است.
در ایران چه پیش از اسلام و چه پس از آن نشان شیر معروف بوده است و آن را بر درفش ها و سکه ها و دیگر ابزارهای شاهی و همچنین بر دیوارهای کاخ ها و بر سر دروازه ها می نگاشته اند.
بنای شیر سنگی همدان خود گواه دیگری بر این موضوع و از شاهکارهای سنگ تراشی عهد باستان می باشد و از بس سالخورده است، زمان و تاریخ آن از میان رفته است.
نقش شیر و گاو را بر دیوارهای کوشک هخامنشی نیز می توان یافت.
دلیل دیگر بر قدیمی بودن این نشان به سکه های فراوانی که از دوره مغولان و صفویان و دیگران با نشان شیر و خورشید بدست آمده بر می گردد.
و باز نمونه دیگر شعرهای پارسی است که در آنها در مورد درفش ها و نقش های گوناگون که در آنها بکار رفته سخن گفته شده است.
استاد ابوالقاسم فردوسی در اثر جاوانه خود شاهنامه، در بسیاری جاها از درفش های گوناگون یاد می کند. به عنوان نمونه در داستان رستم و سهراب، هجیر در پاسخ سهراب نام سرداران ایرانی را یکایک بر می شمرد و درفش هر یک را جداگانه می ستاید:
یکی زرد خورشید پیکر درفش سرش ماه زرین غلافش بنفش
زده پیش او پیل پیکر درفش بنزدش سواران زرینه کفش
یکی شیر پیکر درفش بنفش درخشان گهر در میان درفش
درفشش ببین اژدها پیکر است بر آن نیزه بر شیر زرین سر است
یکی گرگ پیکر درفش از برش با بر اندر آورده زرین سرش
درفش پس پشت پیکر گراز سرش ماه سیمین و بالا دران
نمونه دیگر در داستان کیخسرو و شمردن پهلوانان است:
یکی ماه درفش از برش با بر اندر آورده تابان سرش
درفشی برآورده پیکر پلنگ همی از درفش بیازید جنگ
یکی پیکر آهو درفش از برش به آن سایه آهو اندر سرش
درفشی پس پشت پیکر همای همی رفت چون کوه رفته زجای
جمال الدین عبدالرزاق در شعرش می گوید:
زهیبت تو دل شیر آسمان همه وقت چنانکه شیر علم روزه باد در خفقان
فخرالدین اسعد گرگانی از شاعران زمان سلجوقیان است و مثنوی ویس و رامین را که اصل آن افسانه ای است بخط و زبان پهلوی به درخواست ابوالفتح المظفر پسر رئیس الوزرا از نزدیکان ملکشاه که حکمرانی سپاهان را داشته به فارسی نظم نموده و در قسمتی از این مثنوی به ستودن درفش ها می پردازد. باید توجه داشت که این توصیف ها عینا" از متن پهلوی برداشته شده است زیرا اگر پیرایه های شاعر می بوده باید آن را براساس درفشهای زمان خود توصیف می کرده، چرا که در زمان وی نصب مرغ زرین بر سر درفش ها معمول نبوده است و پس از اسلام در ایران شکل های ماه و شیر را می نگاشته اند:
چو سروستان شده دشت از درفشان چو دیبای درفشان مه درفشان
فراز هریکی زرین یکی مرغ عقاب و باز با طاووس و سیمرغ
بزیر ماه در شیر آبگون رنگ تو گفتی شیر دارد ماه در چنگ
نظامی گنجه ای در مثنوی لیلی و مجنون که به گفته خودش در سال 584 هجری قمری سروده در داستان رزم نوقل با قبیله لیلی می گوید:
خورشید درفش ده زبانه چون صبح دمیده دم نشانه
گشته زمین از درم چو دریا سنگ ابله روتر از ثریا
هر شیر سیاه کایستاد چون مار سیه دهان گشاده
شیران سیاه در دریدن دیوان سپید در دویدن
در دوران پیش از اسلام در ایران نشان خورشید را بر سکه ها و درفش ها بسیار می نگاشته اند اما پس از ورود اسلام به ایران گویا فرمانروایان اسلامی از بیم تهمت به علت اینکه آتش پرستی و خورشید پرستی از کیش ایرانیان کهن بوده است، از بکار بردن خورشید خودداری می کرده اند و به همین سبب این نشان در این زمان ها کمتر بکار برده می شده است.
اما در مورد پیوستن این دو نشان یعنی شیر و خورشید به یکدیگر هم حدس ها و پندارهایی وجود دارد و هم یک سند تاریخی که در اینجا ابتدا آن پندارها را می آوریم و سپس آن سند تاریخی را.
ما ایرانیان عادت داریم که اگر به اصل و حقیقت موضوعی پی نبریم دست به افسانه سرایی در رابطه با آن موضوع می زنیم این عادت نشان شیر و خورشید را نیز مستثنا نکرده است!
بسیاری از ایرانیان بر این باورند که شیر نشان ارمنیان و خورشید نشان ایرانیان بوده است و به یادگار اینکه شاه عباس برزرگ استقلال ارمنستان را بر انداخته، خورشید را بر پشت شیر سوار نمودند، اما این استدلال از چند جهت سست است که در پایین به اختصار دلایل آن را بر می شماریم:
1) پیدایش نشان شیر و خورشید براساس اسنادی که قبلا" نیز به چند نمونه آن اشاره شد مربوط به سده های پیش از صفویان است.
2) سکه هایی با نقش شیر و خورشید در دست است که چندین سده پیش از شاه عباس ضرب شده اند.
3) برافتادن استقلال ارمنستان بدست ایرانیان از داستان های دوره پیش از ورود اسلام به ایران و از کارهای پادشاهان ساسانی است.
4) این عقیده که شیر را نشان ارمنستان دانسته اند از این جا برخاسته که لئون اول و لئون دوم از خاندان روبنیان که در کیلیکیا بنیاد شاهی ارمنستان را بنا نهاده بودند سکه های بسیاری با نقش شیر ضرب کردند، اما باید توجه داشت که این سکه ها تنها از پادشاهانی از این سلسله که نام لئون داشته اند بدست آمده است و دیگر پادشاهان این سلسله سکه هایی با نشان های دیگر داشته اند و این به علاقه شخصی آن پادشاهان به نقش صورت شیر باز می گردد و از سوی دیگر این خاندان در خارج از سرزمین ارمنستان حکومت تشکیل داده بودند.
پندار دیگر در رابطه با پیوستن شیر و خورشید به یکدیگر این است که پادشاهانی که طالعشان برج اسد بوده این نقش را بر سکه ها می نگاشته اند و برای تصدیق این استدلال به سکه های دوره شاه طهماسب که خورشید را بر پشت گوسفند سوار کرده است اشاره می شود چرا که طالع این شاه برج حمل بوده است.
دیگر پندار مبنی بر پیدایش شیر و خورشید به ارتباط علمی میان خورشید و برج اسد نزد ستاره شناسان باز می گردد که ستاره شناسان دوازده برج آسمانی را میان هفت ستاره که آفتاب یکی از آنهاست بخش نموده و هر یک یا دو برج را خاص یکی از آن ستاره ها دانسته، خانه آن ستاره می نامیدند.خواجه نصیرالدین توسی در این رابطه می گوید:
اولین از بروج با هشتم نام آن بره و دگر کژدم
هر دو مریخ را شدند بیوت همچو برجیس را کمان با حوت
زهره را خانه ثوروهم میزان شمس را شیر و ماه را سرطان
تیر را خانه و شه و جوزا مر زحل راست جدی و دولو عطا
و اما سند معتبر تاریخی داستان پیدایش شیر و خورشید و زمان و تاریخ آن:
ابن عبری تاریخ نگار دانشمند در کتاب مختصر الدول راه را برای افسانه سرایی و پندار ها بسته است و بدین گونه پیوستن شیر و خورشید را شرح می دهد:
غیاث الدین کیخسرو، پسر علاء الدین کیکاووس و از پادشاهان سلجوقی که در سال 634 هجری قمری به جای پدرش به پادشاهی می رسد، دختر پادشاه گرجستان را به همسری بر می گزیند و عاشق زیبایی رخسار او می گردد (زیبایی زنان و دختران گرجی در آن زمان شهره شرق و غرب بوده است) و تصمیم می گیرد که نقش چهره او را بر سکه ها بنگارد، نزدیکان وی به پاس اسلام او را از این کار باز می دارند ولی وی بر تصمیم خود پافشاری می کند در نتیجه تصمیم گرفته می شود که خورشید را به کنایه از چهره زیبای آن شاهزاده خانم بر فراز شیر بنگارند که هم دلخواه کیخسرو انجام گرفته باشد و هم مرم به حقیقت ماجرا پی نبرند و پندارند که مقصود صورت طالع شاه بوده است.
ابن عبری در حالی که قصد نکوهش کیخسرو و ذم زبونی وی در برابر یک زن را داشته است، اما همین مطلب وی باعث روشن شدن موضوع برای ما و حل معمای تاریخی چگونگی پیدایش شیر و خورشید شده است.
چون ابن عبری دوران جوانی خود را در زمان کیخسرو گذرانیده است و زادگاهش نیز ملطیه یکی از شهرهای آسیای کوچک بوده، از این رو از تاریخ سلجوقیان روم بویژه سرگذشت کیخسرو و جانشینان وی به خوبی آگاه است و از طرف دیگر چون یکی از مولفان دانشمند بوده که گزافه گویی نمی کرده است از اینجا می توان به درستی سخن وی اطمینان نمود که دارای ارزش تاریخی بسیار می باشد، از طرف دیگر سکه های بسیاری با نقش شیر و خورشید از کیخسرو بر جای مانده که استواری سخن این نویسنده را تائید می کند و سکه شناسان تائید می کنند که پیش از سکه های کیخسرو سکه ای با نقش شیر و خورشید دیده نشده است و این سکه ها نخستین سکه ها با نقش شیر و خورشید می باشند.
معروف شدن و رواج نشان شیر و خورشید به دوره صفویان باز می گردد، مگر در دوره شاه اسماعیل که این نشان بکار نرفت و نیز شاه طهماسب اول پسر شاه اسماعیل که خورشید را بر پشت گوسفند سوار کردند. احتمالا" این موضوع نیز به باور آنها مبنی بر اینکه باید طالع خود را بر سکه ها می نگاشته اند باز می گردد، زیرا طالع شاه اسماعیل برج عقرب بوده و نمی خواسته اند که خورشید را بر پشت عقرب بنشانند که تصویر نازیبائی حاصل می شده است و طالع شاه طهماسب هم برج حمل بوده و از این رو خورشید را بر پشت بره نشاندند.
اما از دوره شاه عباس صفوی هر چه فلوس (سکه) با نقش خورشید بدست آمده است در همگی آنها خورشید بر پشت شیر سوار است، با آنکه طالع وی برج سنبله بوده است (سنبله تصویر زنی است که خوشه ای بدست دارد) می توان گفت که ممکن است در دوره شاه عباس حقیقت و فلسفه داستان شیر و خورشید روشن شده باشد و یا وی به راهنمایی ستاره شناسان در زمینه ارتباط میان خورشید و شیر که درفن ستاره شناسی کهنه معروفست استفاده کرده باشد که برج اسد را خانه خورشید می دانند.
از شاه عباس فلوس هایی با نقش های شیر تنها، شیر با گوزن، فیل، و طاووس و مانند اینها نیز بدست آمده است اما سکه های با نشان شیر و خورشید فراوان تر است و شاید به دلیل همین شهرتی که در زمان شاه عباس این نشان یافته است پیدایش آن را به او نسبت داده اند.پس از او نیز تا آخر دوره صفویه شیر و خورشید رایج بوده است.
بیت زیر از ملا نویدی شیرازی است که در زمان سلیمان صفوی می زیسته است:
ای آنکه حدیث عقل را تفسیری بیهوده زبی زری چرا دلگیری
آوردن زر بدست آسان نبود خوابیده بر روی هر فلوس شیری
نشان شیر و خورشید در زمان سلجوقیان بوجود آمد، در دوره صفویان شهرت یافت و در همین دوره است که تغییراتی نیز در آن بوجود می آید، از جمله اینکه در سکه های دوره سلجوقی خورشید به صورت دایره کامل بوده اما در دوره صفویان خورشید به صورت نیم دایره بر پشت شیر نشانده می شود و این نشان می دهد که صفویان یکسره از سکه های سلجوقیان برداشت ننموده اند.در این دوره شیر و خورشید شکل ثابتی نداشته است و در هر شهری به شکل خاصی آنرا ضرب می نموده اند، چنانکه گاهی شر رویش به این سوی و گاهی به آن سوی، گاهی دمش برانگیخته و گاهی فروانگیخته است و خورشید نیز گاهی بزرگ و گاهی کوچک بوده است.
در کتابی که موریس هربرت نویسنده فرانسوی در سال 1907 میلادی درباره سفر محمدرضا بیک حاکم ایروان در سال 1715 میلادی به دربار لوئی چهاردهم پادشاه فرانسه نوشته است از درفشی سخن می گوید که مزین به نشان شیر و خورشید بوده و بالای سر محمدرضا بیک قرار می گرفته است که نشان می دهد نشان شر و خورشید علاوه بر فلوس ها، بر درفش ها نیز نگاشته می شده است که در آن نیز شیر و خورشید از یکدیگر جدا هستند و خورشید به صورت دایره کامل است.
پس از صفویان و از دوره نادر شاه و پسرانش و کریم خان و جانشینانش فلوسی که نقش شیر و خورشید بر آن باشد در دست نداریم.
در دوره قاجاریه تغییرات بسیاری در شیر و خورشید بوجود آمد و این نشان تبدیل به نشان رسمی دولت ایران شد، اما باز هم از شیر و خورشید در دوره آغا محمد خان آگاهی در دست نیست.
مسیو دوبو نویسنده معروف فرانسوی در کتاب لاپرس خود که در زمان محمد شاه قاجار به نگارش در آورده است از درفش های گوناگونی که توسط این پادشاه مورد استفاده قرار می گرفته است یاد کرده و می نویسد که در آن زمان ها از دو نشان یکی تیغ دو سر امام علی (ذوالفقار) و دیگری صورت شیر خوابیده ای که خورشید از پشت آن در می آید استفاده می شده است. این دو نقش در کوشک های پادشاهی و همچنین بر روی نشان های دولتی که جهت تقدیر و یادبود به سپاهیان و نمایندگان دول دیگر اهدا می شده است نیز وجود داشته اند.
نویسنده دیگری که از شیر و خورشید یاد کرده است لانگله می باشد که در زمان فتحعلی شاه درباره ایران کتابی نوشته است و نام مهر و شیر را برای نشان شیر و خورشید بکار برده است و احتمالا" پنداشته که خورشید از بازمانده های ایران باستان و یادگار آتش و مهر پرستی ایرانیان است و در آن کتاب می گوید که پادشاه ایران به هم چشمی سلطان سلیم سوم که نشان هلال را اختراع کرده و به اروپائیان و دیگران آن را می بخشیده، نشان مهر و شیر را درست کرده است.
از آنجا می توان نتیجه گرفت که در زمان فتحعلی شاه، بر روی درفشها دو نقش می نگاشته اند که یکی شیر و خورشید و دیگری تیغ دو سر امام علی بوده است و این نقش ها را بر دیوارهای کاخ پادشاهی نیز می توان مشاهده نمود ولی بر روی فلوس های او گذشته از شیر و خورشید نقش های دیگری شامل خورشید تنها و مرغ و ... بکار می رفته است و در همین سکه ها در بعضی جاها شیر ایستاده و در بعضی جاهای دیگر خوابیده است.
نشان شیر و خورشید بر سکه های دوره ناصرالدین شاه بسیار به نشان شیر و خورشید در زمان پهلوی شباهت داشته است و در فلوس های متعلق به سال 1280 هجری قمری و آن حدود برای نخستین بار شیر بپا خاسته و شمشیر بدست گرفته است و از همان حدود نشان رسمی ایران شده است.
در گذشته و در مشرق زمین نشان دولتی به شکل امروزین آن مرسوم نبوه است به طوری که در دوره صفویان نشان های بسیاری بکار برده می شده است، در زمان فتحعلی شاه بر درفش ها علاوه بر شیر و خورشید نقش ذوالفقار و بر سکه ها مرغ و آفتاب را می نگاشته اند. (البته نقش ذوالفقار بر سکه ها دیده نشده است)
ولی ناصرالدین شاه بواسطه روابط گسترده خود با دول اروپایی ناچار می شود که همچون آن دولت ها برای خود نشانی برگزیند و همین امر باعث می گردد که نشان شیر و خورشید و ذوالفقار را که هریک به تنهایی نشان بوده اند را یکی کرده و شمشیر را بدست شیر دهد و از همین زمان شیر و خورشید شکل ثابتی می یابد و به یک شکل در همه جا بکار می رود به طوری که روی شیر بسوی دست چپ و دمش برانگیخته و گردنش یالدار است و پیوسته رویش برگشته بسوی بیرون است، مگر در نشان های وزارت خارجه که به شکل زمان فتحعلی شاه باقیمانده بود و شیر خوابیده است.
اما در رابطه با نشان هلال احمر:
جمعیت صلیب سرخ در کشورهای اروپایی به پیشنهاد هانری دونان سوئیسی تشکیل شد، ایران نیز در سال 1784 میلادی برابر با 1291 هجری قمری و در زمان ناصرالدین شاه قاجار به این کنوانسیون پیوست.اما پس از پذیرش این کنوانسیون از سوی ایران، اقدامی برای تشکیل موسسه در داخل کشور صورت نگرفت تا اینکه در زمان مظفرالدین شاه و در سال 1284 خورشیدی نماینده ای از سوی دولت ایران به سومین کنفرانس بین المللی صلیب سرخ که در ژنو برپا شده بود فرستاده می شود.این نماینده فردی به نام صمد خان ممتازالسلطنه وزیر مختار وقت ایران در پاریس بود. او فرزند آقا علی اکبر مکرم السلطنه و از کارکنان وزارت امور خارجه بوده است که سمت هایی همچون مشاورت سفارت ایران در پطرزبورگ (لنینگراد) و وزیر مختاری ایران در هلند و سفارت ایران در پاریس را بر عهده داشته است و به دستور مشیرالدوله وزیر خارجه وقت در کنفرانس یاد شده شرکت می جوید. او نقس بسزایی در تفهیم نگرش مردم کشور های اسلامی نسبت به نشان صلیب سرخ به شرکت کنندگان کنفرانس داشته است و توانست موافقت اعضا را به پذیرش نشان شیر و خورشید سرخ به عنوان نشان اختصاصی دولت ایران برای این سازمان خیریه و بشردوستانه جلب کند.نشان شیر و خورشید سرخ در کنار دو نشان صلیب سرخ و هلال احمر که این نشان آخری از سوی دولت عثمانی برگزیده شده بود تنها نشان های این سازمان خیریه بین المللی بوده و دولت هایی که قصد پیوستن به کنوانسیون را داشتند ملزم بودند که صرفا" یکی از این سه نشان را برای سازمان مشابه در کشورهای خود برگزینند و این سازمان بین المللی نشان جدید دیگری را نمی پذیرفته است. این نشان تا پیروزی انقلاب ایران در سال 1357 خورشیدی نشان رسمی آن سازمان بشردوستانه و امدادی در ایران بوده است و با پیروزی انقلاب متصدیان امور در ایران در اقدامی شتاب زده و کارشناسی نشده نشان هلال احمر را برای جمعیت بشردوستانه ایران برگزیدند و نشان شیر و خورشید در آن سازمان بین المللی به حالت تعلیق در آمد و مدتی است که اسرائیل با حمایت آمریکا درصدد است تا از این خلاء بوجود آمده در جهت منافع خود استفاده نماید و ستاره سرخ داوود را به جای شیر و خورشید که بدون استفاده باقیمانده به آن سازمان بین المللی معرفی نماید تا به عنوان نشان اختصاصی این کشور در مجامع بین المللی شناخته شود.
فکر نمی کنم در طول تاریخ ملتی بتوان یافت که به اندازه ملت ایران به جنگ داشته های فرهنگی خود رفته باشد و همچون ایرانیان تیشه به ریشه تاریخ فرهنگ و هنر و به طور کلی میراث ملی و قومی و فرهنگی خود زده باشد.
امیدوارم روزی تمامی ایرانیان نسبت به میراث نیاکان خود احساس مسئولیت نموده و در اعتلای نام ایران زمین بکوشند تا نام ایران همچون گوهری درخشان در پهنه گیتی بدرخشد و مایه فخر و مباهات ایرانیان و رشک دیگر ملل جهان شود.
یه توصیه ای دارم واسه دوستائی که علاقه به ایرانگردی دارن!
اگه تا حالا موفق نشدین به رشت سفر کنین حتما" تا دیر نشده از این فرصت تعطیلات چند روزه استفاده کنین و این کارو انجام بدین، چرا که هوایی که امسال زمستون این شهر داره تا جایی که من یادم میاد سابقه نداشته و من سراغی ازش ندارم.
شاید امکاناتی نداشته باشه که بتونه رضایت خاطر شما رو فراهم کنه اما مطمئن باشید دارای تفرجگاههای طبیعی فوق العاده زیبایی هست! خداوند سخاوتمدانه جلوه های طبیعی زیبایی به مردم این خطه از کشورمون ارزانی کرده که دوست دارم شما هم ازش استفاده کنین و لذت ببرین!
من فقط یه نمونه از این جلوه های طبیعی و زیبا رو در اینجا می خوام قرار بدم و امیدوارم در فرصت های
بعدی بتونم بیشتر به این کار دست بزنم!

آقای هاشمی رفسنجانی در ضمن خطبه های نماز جمعه دیروز (6/11/85) خودشون گفتند که باید به مردم برگردیم و اسلام را محور قراردهیم!
جاری شدن این سخن از زبان ایشان شاید بسیاری را خوشحال کرده باشد اما مساله باور گوینده و پایبندی وی به این گونه سخنان است. همانطوری که همگان می دانند آقای هاشمی به مدت هشت سال مسئولیت جنگ را به صورت مستقیم بر عهده داشتند و حرف و سخن های بسیاری درباره پیشنهادات بسیار خوب از جانب کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس برای پایان دادن به جنگ و جبران خسارهای جمهوری اسلامی ایران از سوی آنان وجود دارد، با تمام این احوال جناب ایشان حتی یکبار حاضر به پاسخگویی در این زمینه نشده اند، ایشان حتی یکبار در یک کنفرانس مطبوعاتی با حضور آزاد تمامی روزنامه نگاران و خبرگزاری های داخلی و خارجی شرکت نفرموده اند!
به نظر شما ملاک و معیار پایبندی به اصول دموکراسی و محترم شمردن حقوق حقه مردم چیست؟
آیا سخن گفتن از یک تریبون رسمی و یک طرفه و تعیین تکلیف نمودن برای مردم از آن جایگاه نشاندهنده علاقه و عشق ایشان به مردم است؟
ایشان می فرمایند باید از تفرقه حذر نمود و می فرمایند به کسانی که می خواهند تفرقه ایجاد کنند نباید اجازه اظهار وجود داده شود! شاید این سخن در ابتدا بسیار متین و درست جلوه کند اما با کمی دقت متوجه می شویم که منظور ایشان از تفرقه چند صدایی و انتقاد از روشهای غلط حاکمیت (شامل دولت و بقیه ارکان) می باشد.به نظر شما این ادبیات کسی است که خواهان توجه به مردم و نظرات آنان است؟ به نظر من منظور ایشان این بوده که مردم باید به مسئولین بازگردند یعنی، زیر علم مسئولین سینه زنند و هرچه آنها گفتند بدون چون و چرا بپذیرند همانطوری که در ادامه می گویند که مردم باید حضوری دشمن شکن در راهپیمایی 22 بهمن داشته باشند.
ایشان شرایط حاضر را خطیر دانسته اند، بد نیست به این پرسش پاسخ دهند که مسئول بوجود آمدن شرایط حاضر چه کسیانی هستند؟ چرا این سخنان را به ملت می گویید؟ ملت ایران برای شما چه کنند؟ همه چیز در دستان قدرتمند شماست! آشی است که خودتان پخته اید!
بر فرض سوخت هسته ای توانستیم تولید کنیم، زیر بار ذلت!!! و زور شورای امنیت هم نرفتیم! آنگاه چه؟ این سوخت را کجا می خواهیم مصرف کنیم؟ آیا ما توانایی ساخت نیروگاههای هسته ای را دارا هستیم تا این سوخت را در آنجا به مصرف رسانیم؟
ملت به خاطر این گونه سخنان بوده که ایشان را برنگزیدند زیرا که تفکر یک انسان وقتی شکل گیرد دیگر قابل تغییر نیست! نمونه ها بسیار است!
حسین بن علی در سوم شعبان سال چهارم و یا پنجم شعبان سال پنجم هجرت در شهر مدینه بدنیا آمد او فرزند دوم علی و فاطمه و نوه پیامبر اسلام می باشد و در سال پنجاه هجری قمری پس از شهادت حسن بن علی برادر خویش به امامت رسید و حدود ده سال تا تاریخ دهم محرم سال شصت و یک هجری که در صحرای کربلا به شهادت رسید امامت شیعیان را برعهده داشت.او شش ماه و ده روز از برادرش حسن کوچکتر بود و در جنگهای جمل و صفین و نهروان همراه پدر (علی بن ابیطالب) شرکت نمود و پس از او نیز همراه برادرش در جنگ با معاویه شرکت کرد و در مورد صلح با معاویه مورد مشورت برادرش قرار گرفت صلحی که یکی از بندهایش عدم اجازه معاویه برای تعیین جانشین برای خود پس از مرگش بود و همین عامل اصلی حادثه کربلا شد چرا که معاویه برخلاف این بند از قرارداد یزید پسر خود را که به میگساری شهره بود به جانشینی بر گزید.
عبداله علائلی که سنی است می نویسد: بنی امیه بر خلاف همه قبیله های عرب تنها یک نژاد نبودند بلکه طرز کار و فعالیتشان شبیه یک حزب بود، دارای افکار خاص اجتماعی بودند قدمای مورخان، بنی امیه را به صورت یک نژاد زیرک و شیطان صفت معرفی کرده اند، آنان همان گروهی هستند که با ظهور اسلام بیش از هر گروه دیگری احساس خطر کردند و اسلام را برای خودشان خطری عظیم شمردند و تا آنجا که قدرت داشتند با اسلام جنگیدند تا هنگام فتح مکه که مطمئن شدند دیگر مبارزه با اسلام فایده ای ندارد، بنابراین اسلام ظاهری را پذیرفتند و پیغمبر هم با آنان معامله مولفه قلوبهم نمود یعنی مردمی که اسلام ظاهری دارند ولی اسلام در عمق روحشان نفوذ نکرده است، در زمان خودش به آنها هیچ کار اساسی نسپرد ولی بعد از پیامبر بنی امیه در دستگاههای اسلامی نفوذ کردند.
بزرگترین اشتباه تاریخی و سیاسی که عمر بن خطاب (خلیفه دوم) انجام داد این بود که یکی از پسران ابوسفیان به نام یزید را والی شام نمود و پس از او معاویه حاکم شد و بیست سال یعنی تا آخر عمر عثمان (خلیفه سوم)، بر شامات که شامل سوریه فعلی، قسمتی از ترکیه امروز، لبنان کنونی و فلسطین امروز بود حکومت نمود و این چنین جای پایی برای بنی امیه پیدا شد.
در زمان عثمان با اینکه با بقیه بنی امیه متفاوت بود اما باز هم یک اموی بود و پای بنی امیه را بیش از پیش در دستگاه اسلامی گشود و پستهای مهمی همچون حکومت های مهم و بزرگ مصر، کوفه، بصره به دست بنی امیه افتاد و مروان حکم وزیر عثمان شد.با گسترش روز افزون قدرت معاویه، امویان بیش از پیش به سوی هدف پیش می رفتند.
معاویه تا این زمان تنها دو نیروی قدرت سیاسی (پستهای مهم) و قدرت اقتصادی (بیت المال) را در دست داشت، اما نیروی سوم که خونخواهی خلیفه سوم بود را نیز بکار گرفت و با این وسیله احساسات بسیاری از مسلمانان را برانگیخت و پس از شهادت علی خلیفه مطلق مسلمانان شد و به این شکل قدرت جدیدی را که اجیر نمودن شخصیت های دینی بود را بکار گرفت و شروع به جعل حدیث در مدح عثمان و حتی شیخین (ابوبکر و عمر) نمود چرا که آن را به نفع نفوذ خود و به ضرر علی می دانست.
علی بن ابیطالب در سخنان خود بارها به خطر بنی امیه اشاره نموده بود. در خطبه ای که در اواخر عمر انشا کرده بود می گوید: من بودم که چشم فتنه را در آوردم (اشاره به داستان خوارج دارد) ولی فتنه و داستان خوارج آنقدر خطر بزرگی نیست، یعنی بزرگ است ولی از آن بزرگتر و خطرناکتر، فتنه بنی امیه است.
یکی از ویژگی هایی که علی درباره سرانجام حکومت بنی امیه پیش بینی می کند این است که مساوات بدست آنان بکلی پایمال خواهد شد.مردم تقسیم به آقا و بنده خواهند شد و خطاب به مردم می گوید شما مردم بنده اینها خواهید بود.
خطر دیگر سر به نیست شدن روشنفکران بعد از خودش است و می گوید این بلایی است که همه جا را می گیرد ولی گرفتاری هایش اختصاص به یک طبقه معین پیدا می کند.هرکس که بصیرتی داشته باشد و به اصطلاح روشنفکر باشد و هرکس که فهم و درکی داشته باشد این بلا و فتنه او را می گیرد، زیرا نمی خواهند آدم چیز فهمی وجو داشته باشد و همانطور نیز شد و بنی امیه دست به قتل های فجیعی زدند.
مساله دیگر حتک حرمت های اسلامی است که آنها دست به هرگونه حرامی زدند.
باز مساله دیگر اینکه عملا با اسلام از در مخالفت در آمدند و اسلام را واژگونه جلوه دادند.علی می گفت: اسلام را به تن مردم می پوشانند اما آنچنان که پوستینی را وارونه بپوشانند.
معاوبه در زمان خویش مبارزات زیادی با علی کرد، لعنتها بر او فرستاد بخشنامه کرده بود که در سرتاسر کشور اسلامی در نماز جمعه ها علی را لعن کنند.شرایطی را بوجود آوردند که اگر یک نفر می خواست یک جمله را درباره علی از پیامبر نقل کند یا فلان ماجرا یا خطابه را از او بگوید در پستوی خانه ها در را می بست و شنوده را سوگند می داد که موضوع را برای کسی نقل نکند مگر اینکه به او اعتماد داشته باشد، آنگاه شروع به گفتن موضوع می کرد.
به همین دلیل از علی و حسین سخنان کمی روایت شده است.شیعیان علی بعد از شهادت او متشکل و منسجم شدند.
معاویه در آواخر عمر خلافت خود شروع به جمع آوری بیعت برای یزید نموده بود و خود اولین کسی شد که با او بیعت کرد پس از مرگ معاویه یزید برای محکم نمودن پایه های حکومت خویش نیاز به تائید شخصیت های بزرگ جهان اسلام و در راس آنها حسین نوه پیغمبر داشت به همین دلیل در دونامه جداگانه که برای ولید بن عقبه بن ابی سفیان حاکم مدینه و از پسر عموهای خود نوشت، در یکی خبر مرگ معاویه و جانشینی خود را داد و در دیگری نام چند نفر که در صدر آنها حسین بود را نوشت که باید از آنها حتما" بیعت گرفته شود. اما حسین با توجه به نقض عهدی که معاویه نموده بود و نیز سوء شهرتی که یزید داشت حاضر به بیعت با وی نشد و پس از سه روز در بیست و هفتم رجب از مدینه به سوی خانه کعبه یعنی حرم امن الهی رهسپار شد و در روز سوم شعبان، روز ولادت خویش وارد مکه شد و در آنجا به او خبر دادند که مردم کوفه با یزید بیعت نکرده اند و بیش از دوازده هزار نامه برای وی فرستادند و از او دعوت نمودند که به آنجا بیاید، او مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاد تا اگر موضوع صحت دارد به وی خیر دهد و او نیز به سوی کوفه حرکت کند. مسلم در نیمه رمضان به کوفه رفت و در آنجا دوازده هزار و به روایتی هجده هزار نفر با وی بیعت کردند.مسلم به حسین خبر داد که این تعداد با من بیعت کرده اند و تو حرکت کن.امام با توجه به اینکه مطلع شده بود عده ای برای ترورش با لباس حجاج وارد مکه شده اند، برای جلوگیری از خونریزی در مکه و به احترام خانه خدا و نیز با توجه به خبر مسلم در هشتم ذی الحجه به همرا خانواده خود از مکه خارج شد.
یزید پس از دریافت خبر مبنی بر اینکه مردم کوفه از حسین دعوت نموده اند، نعمان بن بشیر حاکم کوفه را عزل و عبید اله بن زیاد را جانشن وی کرد.
زیاد بن ابیه سالها در کوفه حکومت کرده بود و در طول مدت حکومت خود بسیاری از مردم را زندانی کرده و چشم های بسیاری را از کاسه در آورده و دستها و پاهی بسیاری را قطع و در زندان افراد زیادی را کشته بود. مردم کوفه به محض شنیدن اینکه پسر زیاد می آید همگی از دور مسلم دور شدند، پدر دست فرزند، خواهر دست برادر را گرفت و از اطراف مسلم دور نمود.تاریخ از زبان مردم کوفه نوشته است: قلوبهم معه و سیوفهم علیه و در حقیقت حسین بدست شیعیانش کشته شد.
ابن زیاد نیز مسلم بن عقیل و هانی بن عروه را که به وی پناه داده بود کشت.
در بین راه مکه به کوفه یکی از کسانی که از کوفه خارج شده بود و حسین را می شناخت در راه به وی برخورد کرد. (در گذشته و در سرزمین عربستان راه شوسه وجود نداشته و راه ها بیابانی بودند افراد از مقابل به یکدیگر برخورد نمی کردند بلکه با فاصله از کنار هم می گذشتند.) حسین او را با علامتی که نشان می داد با وی کار دارد متوجه خود نمود اما شخص با توجه به اینکه حسین را شناخته بود و از کوفه می آمد و از اوضاع شهر آگاه بود و نمی خواست خبر ناگوار را به او بدهد بدون توجه به وی از آنجا گذشت.در راه به دوتن از اصحاب حسین که پس از اتمام حج خویش راه می پیمودند تا خود را به او برسانند در یکی از منازل بین راه برخورد کرد و به رسم اعراب آن زمان از نسب و پدر و قبیله هم پرسیدند و پس از شناخت یکدیگر شخص ماجرای کوفه را برای آنان شرح داد.آن دو نفر پس از رساندن خود به حسین موضوع را با وی در میان گذاشتند و حسین را از رفتن به سوی کوفه نهی کردند اما حسین در جواب آنها در حالیکه تنها بیست نفر همراهش بودند گفت: مسلم وظیفه خودش را انجام داد و اکنون نوبت ماست و این آیه را خواند: "من المؤمنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ينتظر و ما بدلوا تبديلا" (سوره احزاب آیه 23)
ابن عباس، ابن حنیفه، ابن عمر و عده دیگری از اصحاب در کمال خلوص امام خویش را از رفتن به کربلا نهی کردند اما او باز تاکید می کند و حتی بر همراهی خانواده اش نیز اصرار می ورزد و در برابر انکارهای دیگران مبنی بر عدم همراهی خانواده می گوید: به من الهام شده است.
ان الله شاء ان یراک قتیلا" و در مورد اهل بیت می گوید: ان الله شاء ان برهن سبابا یعنی جدم به من گفته است که رضای خدا در شهادت توست، جدم به من گفته است که خدا خواسته است اینها اسیر باشند یعنی اسارت اینها رضای حق است و مصلحت است و در اینجا اصحاب قانع می شوند.
امام حسین از سرنوشت خویش آگاه بوده و شاید بدین وسیله می خواسته تا مبلغ داشته باشد،(به خدا سوگند اینها مرا خواهند کشت و به خدا سوگند که با کشتن من اوضاع اینها زیر و رو خواهد شد.)یعنی دشمن با اسیر نمودن خاندان وی با دست خود در حالی که تصور می کند اسیر می برد، مبلغ می برده است، به طوری که وقتی اسیران را در روز دوازدهم محرم (دو سه ساعت پس از طلوع خورشید) وارد کوفه می کنند و سرهایی را که پیش از آنها به شهر برده بودند به بیرون منتقل می نمایند تا با اسیران همزمان وارد شهر شوند، در این هنگام زینب خواهر حسین از فرصت استفاده می نماید و شروع به خطبه و سخنرانی می کند که مردم کوفه را از جهت بلاغت و فصاحت به یاد خطبه های غرای امیر مومنان علی که بیست سال پیش به مدت 5 سال در کوفه خلافت کرده بود و خطبه های بسیاری گفته بود می اندازد.
درست است که حسین به دست شیعیان خود کشته شد اما دلایلی برای این امر وجود داشته که یکی ترس از ابن زیاد بوده و دیگری عدم آگاهی و بصیرت آنان نسبت به حق، به طوری که پس از روشن شدن ماهیت بنی امیه برای کوفیان، آنان سه سال بعد قیام نمودند و پنج هزار نفر توبه کرده و بر سر مزار حسین سوگواری کردند و پیمان بستند تا گرفتن انتقام خون حسین از پای ننشینند.
امام حسین در مورد هدف های نهضت خویش می گوید:
دنیای ما را فساد گرفته است، امت جدم فاسد شده اند، قیام کردم برای اصلاح، من یک اصلاح طلبم هدفی جز امر به معروف و نهی از منکر ندارم.
زمانی که امت مبتلا به چوپان و سرپرستی چون یزید باشد باید با اسلام خداحافظی کرد. (و علی الاسلام السلام اذ قد بلیت الامه براع مثل یزید)
من ننگ می دانم اگر یزید خلافت اسلامی را بدست گیرد، اگر چنین شود چه بر سر اسلام می آید!
انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی
من خروج نکردم برای جاه طلبی و رسیدن به مقام، بلکه منحصرا" خروج کردم تا مفاسد بین امت جدم را اصلاح کنم.
به من می گویند نرو، ولی خواهم رفت، می گویند کشته می شوم، مگر مردن برای یک جوانمرد ننگ است؟مردن آن وقت ننگ است که هدف انسان پست باشد و بخواهد برای آقایی و ریاست کشته شود که می گوییند به هدفش نرسید، اما برای آنکس که برای اعتلای کلمه حق و در راه حق کشته می شود ننگ نیست چرا که در راهی گام بر میدارد که صالحان و بندگان شایسته خدا گام برداشته اند. اگر زنده ماندم کسی نمی گوید چرا زنده ماندی؟ و اگر در این راه کشته شوم احدی در دنیا مرا ملامت نخواهد کرد اگر بداند که من در چه راهی رفتم.
برای بدبختی و ذلت تو کافی است که زندگی کنی اما دماغت را به خاک بمالند.
من مردن را برای خودم سعادت و زندگی با ستمکاران را موجب ملامت می بینم.
شعار روز عاشورای حسین: الموت اولی من رکوب العار والعار اولی من دخول النار
رضی الله و الله رضانا اهل البیت
ای مردم من از همه چیز گذشتم من عاشق جانبازیم، من عاشق دیدار گذشتگان خودم هستم، آنچنان که یعقوب عاشق دیدار یوسفش بود، ما اهل بیت راضی هستیم به آنچه که رضای خدا در آن است، این راه، راهی است که خدا تعیین کرده و راهی است که خدا پسندیده پس این راه را انتخاب می کنیم.رضای ما، رضای خداست.
قیام حسین از جنبه های گوناگونی قابل موشکافی و بررسی است:
از جنبه پایداری و استقامت و دفاع از حق تا پای جان:
در اینجا حسین و یارانش تاوان یک روح بزرگ را میدهند.اساسا" وقتی که روح بزرگ باشد تن را به زحمت می اندازند روح کوچک به دنبال لقمه برای تن (بدن) می رود اگرچه از راه دریوزگی و تملق و چاپلوسی.اینکه حسین شکست ناپذیز می شود، سیصد زخم بر میدارد، بدنش قطعه قطعه می شود، زیر سم اسبها لگد مال می شود، جوانانش در برابر چشمانش کشته می شوند، در نهایت تشنگی است به آسمان نگاه می کند، آسمان در نظرش تیره و تار می آید، خاندانش اسیر می شوند، همه چیزش را از دست می دهد و باز هم تسلیم نمی شود ناشی از روح بزرگ اوست، جریمه ی روح حق پرست است.این اوج حماسه است.
از جنبه خشونت بسیار که کسانی همچون دعبل خزایی به تناسب زمان خویش به این جنبه بیشتر توجه کرده اند که شاهد جنایات بی نظیری همچون کشتن بی گناه، کشتن جوان، شیر خوار، زن، با اسب بر بدن مرده تاختن، آب ندادن به یک انسان، زن و بچه ها را شلاق زدن، اسیر را بر شتر بی جهاز سوار کردن را شاهدیم.
دارای جنبه های رقت آور و حزن انگیز و گریه آور است:
با توجه به اینکه اسب حیوان تربیت پذیری است در قدیم برای جنگ ها آن را تربیت می کردند، این حیوان پس از کشته شدن سوارش واکنش های خاصی از خود بروز می دهد، هنگامی که اسب حسین از میدان جنگ بر می گردد اهل بیت حسین که در خیمه بودند به تصور اینکه حسین دوباره بازگشته (چون حسین پس از وداع یکی دو بار دیگر برگشته بود) از خیمه خارج می شوند اما با اسب بی سوار او مواجه می شوند در این هنگام سکینه دختر کوچک حسین اسب را مخاطب قرار می دهد و به گونه ای که دل همه را سوزاند می گوید:ای اسب پدرم! پدر من وقتی که رفت تشنه بود آیا او را سیراب کردند یا با لب تشنه شهیدش کردند؟
زینب در شب عاشورا آن قدر گریه می کند که بر روی دامن حسین بی هوش می شود و حسین با صحبتهایش او را آرام می کند: خواهر عزیزم! مبادا هوس شیطانی بر تو مسلط شود و بردباری را از تو برباید، تو شاهد وفات جدم، پدر و مادرم بودی چرا این گونه بی قراری می کنی؟ زینب در پاسخ می گوید: آنها که رفتند من تو را داشتم اما پس از تو پناهگاهی ندارم.
زینب علی اصغر بچه شیر خوار را به دست حسین می دهد، حسین او را در آغوش می گیرد، در این هنگام تیری گلوی کودک را می شکافد و حسین یک مشت از خون طفل را به طرف آسمان می پاشد و می گوید ای آسمان ببین و شاهد باش.
هل من ناصر ینصرنی را که حسین بر زبان می آورد صدای گریه و شیون از خیمه ها بلند می شود حسین ابوالفضل و یکی دیگر را می فرستد تا اهل بیت را آرام کنند.حسین سفارش کرده بود تا من کشته نشده ام گریه نکنید.
در لحظات آخر که ضربه های زیادی بر بدن حسین وارد شده بود و بر روی زانوانش حرکت می کرد و می افتاد و دوباره بر می خیزید ضربه ای بر گلویش اصابت می کند و نوشته اند باز دست خویش را پر از خون نمود و به صورت خود مالید و گفت می خواهم به ملاقات پروردگارم بروم.
در کربلا نه یا ده کودک نابالغ کشته شدند.
علی اکبر که امام حسین در باره او می گوید: «از نظر اندام، چهره، اخلاق، منطق و سخن گفتن شبیه ترین مردم به پیامبر است.» برای کسب اجازه شرکت در میدان نبرد نزد پدر می آید.امام سخنی نمی گوید نگاه خاصی به او می کند چند گامی در پس او می رود و درباره او می گوید: خداوندا! کسی به جنگ اینان می رود که از همه مردم به پیغمبرت شبیه تر است و در اینجا خطاب به ابن سعد می گوید: خدا نسل تو را قطع کند که نسل مرا از این فرزند قطع کردی.در اینجا یک معما وجود دارد چرا که علی اکبر یکبار از صحنه نبرد بر میگردد و به حسین می گوید تشنگی عرصه را بر من تنگ نموده، سنگینی اسلحه مرا خیلی خسته کرده است اگر یک ذره آب به من برسد نیرو می گیرم و دوباره حمله می کنم.
دو سه سال پس از حادثه کربلا مختار عمر سعد را زندانی می کند، در مجلسی که پسر عمر سعد برای شفاعت پدرش نزد مختار حاضر شده بود، سر پدرش را به او دادند و مختار دستور داد تا او را نیز نزد پدرش بفرستند.
پس از علی اکبر، قاسم برادر زاده حسین و پسر حسن بن علی برای کسب اجازه نبرد نزد حسین می رود.قاسم و حسین یکدیگر را در آغوش می کشند و شروع به گریه می کنند، قاسم دست و پای عمویش را می بوسد، آن دو آنقدر یکدیگر را در آغوش گرفتند و گریستند تا بی حال از هم جدا شدند.
راوی لشگر عمر سعد می گوید: «ناگهان بچه ای را دیدیم که سوار بر اسب می آید در حالیکه به جای کلاه خود یک عمامه بر سر بسته و به جای چکمه کفش معمولی پوشیده و یادم نمی رود بند کفش پای چپش باز بود.گویی این بچه پاره ای از ماه بود (کنایه از زیبایی زیاد)، قاسم که می آید هنوز دانه های اشک بر چهره اش نمایان بود.»
پس از افتادن قاسم از اسب راوی حکایت می کند: «ما نفهمیدیم که حسین با چه سرعتی سوار اسب شد و اسب را تاخت، مانند باز شکاری خودش را به صحنه جنگ رساند. در حدود دویست نفر قاسم را احاطه کرده بودند و هنگامی که دیدند حسین می آید اقدام به فرار کردند در این موقع یک نفر که می خواست سر قاسم را از بدنش جدا کند زیر دست و پای اسبان پایمال شد.»
قاسم از شدت درد پاهایش را بر زمین می کوبید، امام سر قاسم را بر دامن خویش گرفت و گفت: پسر برادرم چقدر بر من ناگوار است که تو فریاد کنی یا عماه! ولی عموی تو نتواند به تو پاسخ درستی بدهد، چقدر بر من ناگوار است که بر بالین تو برسم اما نتوانم کاری برای تو انجام دهم.
قاسم برادری به نام عبدالله داشت که از او کوچکتر بود، اباعبدالله به زینب سپرده بود تا مراقب باشد این کودک از خیمه خارج نشود اما به محض اینکه این طفل عمویش را می بیند که بر زمین افتاد به سوی او می دود و بر بالینش حاضر می شود امام او را در آغوش می گیرد و در همین موقعیت یکی از دشمنان به قصد کشتن حسین می آید، این کودک این صحنه را که می بیند شروع به بدگویی می کند و می گوید: ای پسر زناکار! تو آمده ای عموی مرا بکشی!؟ به خدا سوگند نمی گذارم. هنگامی که فرد مهاجم شمشیر خود را بلند می کند عبدالله دست خود را سپر عمویش می کند و شمشیر دست او را قطع می کند.عبدالله رو به حسین می گوید: عمو جان دیدی با من چه کردند!
ام البنین مادر ابوالفضل العباس زن کامله ای است، گاهی بر سر راه کوفه به مدینه می نشسته و شروع به نوحه سرایی برای فرزندان خویش می نمود، او چهار فرزند خود را در کربلا از دست داد در حالیکه خود در آن هنگام در مدینه بوده و از ماجرای کربلا خبر نداشته و پس از آگاهی از این جنایت خود تبدیل به یک وسیله تبلیغ بر علیه دستگاه بنی امیه می شود، به طوری که هرگاه به نوحه سرایی می پرداخته عده ای دور او جمع می شدند و حتی مروان حکم که زمانی حاکم مدینه و از دشمنان اهل بیت بود با دیدن این زن می نشسته و گریه می کرده است.
معمولا" درد دل خود را به شکل نوحه سرایی بروز میدهد.ام البنین در نوحه های خویش می گفت:
ای زن! اگر تا امروز مرا ام البنین می نامیدی دیگر از این پس مرا به این نام نخوان، این نام خاطراتم را زنده می کند مرا به یاد فرزندانم می آورد، در گذشته من پسرانی داشتم ولی اکنون که هیچ یک نیستند. ای چشمی که در کربلا بودی! آن زمانی که پسرم عباس را دیدی که بر جماعت دشمنان حمله می کند و افراد دشمن مانند شغالان از برابر پسرم فرار می کردند، پسران علی پشت سرش ایستاده بودند و مانند شیر پشت شیر پشت پسرم را داشتند. وای بر من، به من گفته اند که بر شیر بچه تو ستون آهنین فرود آوردند، عباس جانم! پسر جانم! من خودم می دانم که اگر تو دست در بدن می داشتی، احدی جرات نزدیک شدن به تو را نداشت.
عصر روز یازدهم محرم اسرا را سوار مرکب هایی (شتر یا قاطر و یا هردو) کردند که پالان های چوبی داشتند و آنها را مقید کردند که نباید پارچه ای بر رو ی پالان ها بیندازند تا آنها بیشتر معذب شوند، در این موقع اهل بیت تقاضایی می کنند که مورد موافقت قرار می گیرد آنها می گویند شما را به خدا ما را از قتلگاه شهیدانمان عبور دهید برای اینکه می خواهیم برای آخرین بار با عزیزانمان خداحافظی کنیم.
در آنجا همه اسرا از مرکب هایشان پیاده می شوند جز زین العابدین (امام سجاد) فرزند حسین بن علی که بدلیل بیماری پاهایش را به زیر شکم مرکب بسته بودند و دلیل اینکه به دست دشمن کشته نشد و زنده ماند این بود که چند باری آنها تصمیم می گیرند او را بکشند اما بعد به این علت که می گویند خودش در حال موت است منصرف می شوند و شاید تدبیر الهی بوده تا نسل حسین ادامه یابد.بیشتر تاکید من از ذکر مقدمه این قسمت مطلب است که زینب داغ دیده باید علاوه بر تحمل مصیبت از دست دادن برادر و برادر زاده ها و سختی اسارت و ... وظیفه مراقبت از سجاد را نیز به خوبی انجام دهد، زینب در این موقع با پیکر بی سر و لباس برادرش روبرو می شود و خطاب به تن بی سر او می گوید: بابی المهدوم حتی قضی، بابی العطشان حتی مصی
و این جمله او دوست و دشمن را به گریه می اندازد، شاید این صحنه را بتوان اولین مجلس عزای حسین دانست که توسط زینب برپا می شود.
اما در همین حال نیز وظیفه پرستاری از سجاد را فراموش نمی کند و هنگامی که بی تابی های او را می بیند به سراغش می آید و حدیثی از "ام ایمن" که زن بسیار مجلله و کنیز خدیجه (همسر پیامبر) بوده و پس از آزاد شدن در خانه رسول الله زندگی می کرده و مورد احترام او بود برایش نقل می کند.
این روایتی است که ام ایمن از پیامبر برای زینب گفته بود و چون روایت خانوادگی بوده و مربوط به سرنوشت خانواده در آینده، زینب برای اطمینان از درستی آن، روزی در اواخر عمر علی بن ابیطالب با او این موضوع را در میان می گذارد و روایت را برای او بازگو می کند و علی نیز آن را تصدیق می نماید و زینب در آن شرایط برای سجاد آن را روایت کرد و گفت: این قضیه فلسفه ای دارد مبادا در این شرایط خیال کنید که حسین کشته شد و از بین رفت، پسر برادر! از جد ما روایت شده است که حسین (ع) در همین جا که اکنون پیکر او را می بینی بدون اینکه کفن داشته باشد دفن می شود و همین مکان مزار حسین مطاف (محل طواف) خواهد شد.
مواجه شدن حسین با فرزند کوچک مسلم بن عقیل:
هنگامی که خبر مرگ مسلم را به حسین میدهند او باید خانواده مسلم را از این موضوع آگاه می نمود، وقتی به خیمه می رود تا موضوع را بگوید فرزند مسلم را در آغوش می گیرد و او را نوازش می کند اما دخترک با هوش وذکاوتی که داشت متوجه نوازش های غیر عادی و محبت بیش از حد معمول حسین می شود و می گوید: اگر پدرم بمیرد ...؟ حسین در پاسخ طفل می گوید من هستم خدم از تو مراقبت خواهم نمود.
صحنه های وداع و خداحافظی افراد با یکدیگر از دیگر صحنه های حزن انگیز و باشکوه صحرای کربلاست که چنین جنبه هایی از حادثه کربلا را افرادی چون محتشم کاشانی بیشتر مورد توجه قرار داده اند.
واقعه کربلا را از جهت حقارت و پستی دشمن و زیر پا نهادن تمامی باورهای انسانی و ناجوانمردی از سوی آنان نیز می توان به بررسی نشست.
یزید برای اینکه زینب را منقلب کند و به اصطلاح دل او را آتش زند و جلوی سخن گفتن او را بگیرد با عصای خیزران خود به لب و دندان حسین اشاره میکند.
اسیران را بر شترهای بی جهاز سوار می کنند.
حمید بن مسلم راوی صحنه کربلا می گوید: کنار مردی ایستاده بودم، موقعی که علی اکبر حمله می کرد همه از برابر او فرار می کردند آن مرد ناراحت شد در حالی که خودش نیز مرد شجاعی بود گفت سوگند می خورم اگر این جوان از نزدیک من گذر کند داغش را به دل پدرش خواهم گذاشت، به او گفتم تو دخالت نکن بگذار سرانجام کشته می شود ولی او نپذیرفت. علی اکبر که آمد از نزدیک او بگذرد این مرد او را غافلگیر نمود و با نیزه آنچنان به علی اکبر زد که دیگر توان از او گرفته شد، چون دیگر نمی توانست تعادل خویش را حفظ کند دست بر گردن اسبش انداخت و فریاد کشید پدر جان اکنون جدم را به چشم دل می بینم و شربت آب می نوشم.
این حادثه از جنبه های محبت و پاکبازی و وفا در راه حق و عرفان و عشق الهی نیز قابل بررسی است که افرادی چون عمان سامانی و صفی علیشاه از این زاویه به آن نگریسته اند.
آن هنگام که مردانگی حسین در پایداری بر هدف هایش با استقامت تا پای جان تجلی پیدا می کند، آنجایی که یارانی با وجود آگاهی از سرنوشت محتوم خویش (مرگ) باز هم در کنار مولیشان می ایستند آنجاست که حسین و آرمان های والایش جاودانه می شوند و در کلام زینب به یزید نیز به آن اشاره می شود: اشتباه کردی، هرنقشه ای که داری به کار ببر ولی مطمئن باش تو نمی توانی برادر مرا بمیرانی، زندگی برادر من طور دیگری است، او نمرد بلکه زنده تر شد.
راه حسین درسی شد برای آیندگان، درس ایستادگی برای هدف های مقدس، عدم سازش با باطل حتی به قیمت جان. به دلیل همین آرامش خاطر و ایمان به راه طی شده بود که هلال وقایع نگار عمر بن سعد می گوید: هرچه شهادتش نزدیک تر و کار بر او سخت تر می شد، چهره اش بر افروخته تر می گردید مانند کسی که به وصل نزدیک تر می شود و هنگامی که سر از تنش جدا کرده بودند به بالای سرش رفتم چنان بشاشت و روشنی چهره اش مرا گرفت که مرگش را فراموش کردم.
حادثه کربلا از جنبه شجاعت:
اسیران را پس از بیست و دو روز اسارت در دوم صفر وارد شام می کنند زینب که پس از گذشت عاشورا زینب دیگری شده است در کاخ اخضر کاخی که معاویه در شام ساخته بود و باید از هفت تالار آن می گذشتند تا به تالار آخری می رسیدند که یزید در آنجا نشسته بود، زینب بدون توجه به تمام آن شکوه رو به یزید که معروف به بلاغت و فصاحت بود می گوید: ای یزید! آیا تو گمان می کنی اینکه امروز ما را اسیر کرده ای و تمام اقطار زمین و آفاق آسمان را بر ما گرفته ای و ما در دست نوکرهای تو هستیم یک نعمت و موهبتی از طرف خداوند برای تو و ذلت و خواری برای ماست؟ ای یزید! خیلی باد به دماغت انداخته ای.به خدا سوگند اکنون در نظر من بسیار کوچک و حقیر و بسیار پسیت هستی و من برای تو یک سر سوزنی شخصیت قائل نیستم.
كد كيدك واسع سعيك ، ناصب جهدك فوالله لا تمحواذ كرنا ، و لا تميت وحينا
ای یزید به تو می گویم هر حقه ای که می خواهی بکار ببر و هر کاری که می خواهی انجام بده، اما یقین داشته باش که اگر بخواهی ما را دنیا محو کنی، ما محو شدنی نیستیم و نام ما محو نخواهد شد، انکه محو و نابود می شود تو هستی.
یزید در برابر سخنان زینب لال و ساکت می شود و تنها برای ساکت کردن او با عصای خیزران به لب و دندان حسین اشاره می کند.
یزید پس از این ماجرا روش خودش را عوض کرد و اسیران را با احترام به مدینه فرستاد و از کار انجام شده تبری جست و گفت خدا ابن زیاد را لعنت کند، من چنین دستوری ندادم، او از طرف خود چنین کرد. (یعنی خودسرانه دست به این اقدام زد)
الحمد اله الذی اکرمنا به نبیه
در مجلس ابن زیاد که فرزند یک زن بدنام بود و دوست نداشت که نام مادرش را در برابرش بیاورند زینب خطاب به او می گوید: ای پسر مرجانه! آن زن بد نام! رسوایی از آن پسر مرجانه است.ابن زیاد در برابر این سخن زینب عصبانی می شود و جلاد را فرا می خواند، یکی از خوارج که در گوشه ای از مجلس نشسته بود بلند می شود و می گوید: ای امیر! اصلا" متوجه هستی با یک زن صحبت می کنی؟ زنی که چنین داغ دیده است! (شجاعت زینب و غیرت و حمیت یک مرد در برابر یک قدرتمند و دفاع از کسی که مورد خشم او واقع شده در چنان وضعیت خطیری قابل ستایش است.)
یا در هنگامی که این زیاد دستور می دهد علی بن حسین را بکشند زینب مانع این کار می شود و می گوید او در صورتی کشته می شود که اول زینب کشته شود و ابن زیاد می گوید: به خدا سوگند اکنون می بینم اگر بخواهیم این جوان را بکشیم، اول باید این زن را بکشیم و از این کار منصرف می شود.
مورد دیگر پیوستن حر بن یزید ریاحی و سی نفر همراه او به سپاه حسین است.
و یا هنگامی که حسین می گوید من فردا صبح حرکت می کنم هرکس آماده جانبازی است و حاضر است خون قلب خود را در راه ما بریزد و تصمیم به ملاقات پروردگارش دارد، فردا صبح حرکت کند که من رفتم و پس از اینکه در شب عاشورا سخن خود را اینگونه آغاز می کند: مرحبا مرحبا بر گروه قهرمانان! من یارانی در جهان بهتر از یاران خودم سراغ ندارم و پس از تمجید و تشکر از اصحاب و اهل بیت که گفت: بدانید از همه شما متشکر و ممنونم ولی بدانید که دشمنان با شما کاری ندارند و اگر بخواهید بروید مانع شما نمی شوند من هم از نظر شخص خودم که با من بیعت کرده اید بیعت خودم را از دوش شما برداشتم و محظور بیعت هم با من را ندارید، هرکس می خواهد برود آزاد است اصحاب چنین پاسخ هایی میدهند: آقا! اگر من را بکشند و سپس بدنم را آتش بزنند و خاکسترم را بر باد دهند و دوباره زنده کنند و هفتاد بار این کار را تکرار کنند دست از تو بر نمی دارم. این جان ناقابل قربان تو است.
یا دیگری می گوید: اگر مرا هزار بار بکشند و زنده کنند، دست از دامن تو بر نمی دارم.
حسین همه کار انجام داد تا افراد در محظور نباشند و خالصا" و مخلصا" در آنجا بمانند.
تا موقعی که حتی یک نفر از اصحاب زنده بودند، اجازه ندادند هیچ یک از اهل بیت پیامبر و خاندان حسین به میدان بروند.
در حادثه کربلا شاهد ایثار یعنی شکوهمند ترین مظهر تجلی روح آدمی هستیم که ابوالفضل سمبل آن است.
عباس در حادثه کربلا سی و چها ساله بوده او فرزند زنی به نام ام البنین است، علی به برادرش عقیل می گوید که برای من زنی انتخاب کن که از نژاد شجاعان باشد. دلاوری و شجاعت ابوالفضل از مسلمات و قطعیات تاریخ است، او بسیار زیبا بوده به طوری که به او قمر بنی هاشم (ماه بنی هاشم) می گفتند. اندامش بسیار رشید بوده و تاریخ نگاران معتبر گفته اند هنگامی که سوار اسب می شده و پایش را از رکاب بیرون می آورده سر انگشتهایش زمین را لمس می کرده، بازوهایش بسیار قوی و بلند و سینه اش بسیار پهن بوده است.وی در جنگ صفین با اسبی سیاه حضور داشته و در آن زمان دوازده ساله بوده و علی به او اجازه جنگ نداد. در زمان شهادت پدرش، او چهارده ساله بود.عباس آخرین فرد شهید از خانواده حسین در صحرای کربلاست.
ابوالفضل پس از کشتن ماموران شریعه فرات اسب خود را درون آب می برد به طوریکه آب تا شکم اسب می رسید و می توانست بدون پیاده شدن از اسب مشک خود را پر از آب نماید، با دستش مقداری آب بر داشت و نزدیک دهانش آورد تا بنوشد کسانی که از دور شاهد این صحنه بودند می گویند دیدیم که ننوشید و آب را ریخت، آنها در ابتدا دلیل این کار را متوجه نشدند اما تاریخ از روی شعرهای ابوالفضل پس از خروج از آب نوشته است که او در آن هنگام به یاد برادرش حسین افتاد که او نیز تشنه است:
ای نفس عباس می خواهم پس از حسین زنده نمانی، تو می خواهی آب بنوشی و زنده بمانی؟رسم برادری و نوکری این نیست!
ائمه در مورد جایگاه عباس می گویند: عباس مقامی نزد خدا دارد که همه شهیدان غبطه مقام او را می برند.
عمر بن فرضه بن کعب انصاری از اولاد انصار مدینه، در هنگام نماز ظهر عاشورای حسین خود را سپر حسین می کند و آنقدر تیر بر بدنش می نشیند که می افتد، حسین خود را بر بالین او می رساند. این مرد باز هم شک نمود که آیا توانسته است به خوبی انجام وظیه کند یا خیر و از امام می پرسد آیا توانسته ام وفا کنم؟
جون برده ای بود که توسط ابی ذر غفاری آزاد شده بود و خدمتکار خانه اهل بیت بود، پیش حسین آمد و اجازه گرفت که به میدان جنگ برود، حسین به او اجازه نداد و گفت اکنون موقع آن است که تو بروی و بقیه عمرت را آقا باشی این همه خدمت به خانواده ما کردی کافی است، ما از تو راضی هستیم. این مرد به دست و پای امام می افتد اما امام باز به او جواب رد می دهد تا اینکه او چیزی می گوید که حسین مخالفت بیشتر را مصلحت نمی بیند.جون می گوید: آقا فهمیدم چرا به من اجازه نمی دهید، من کجا!؟ و چنین سعادتی کجا!؟ من با این رنگ سیاه و با این بدن متعفن شایسته چنین مقامی نیستم.
حسین پس از مرگ بر بالین او حاضر شد و برای او چنین دعا کرد: خدایا در آن جهان چهره او را سفید و بوی او را خوش گردان، خدایا او را با ابرار (فراتر از متقین) محشور کن، خدایا بین او و آل محمد شناسایی کامل بر قرار کن.
مردی در سپاه حسین بود که در ایام محرم پسرش در جنگ با کافران اسیر شده بود و معلوم نبود چه بر سرش می آید، حسین پس از شنیدن ماجرای پسرش او را نزد خود خواند و از او تشکر کرد و گفت پسرت گرفتار است و لازم است یک نفر برود و پول و هدیه ای بدهد و او را آزاد کند، کالاها و لباسهایی که آنجا بود و می شد آنها را فروخت به او داد و گفت این ها را بفروش و با پول آنها پسرت را آزاد کن. آن مرد در پاسخ گفت: درنده های بیابان زنده زنده مرا بخورند اگر من چنین کاری انجام دهم، پسرم گرفتار است باشد، مگر پسر من از شما عزیزتر است؟
این چنین ایثارهایی را از مسلمانان صدر اسلام نیز شاهدیم:
شخصی می گوید: در یکی از جنگهای صدر اسلام از میان زخمی ها می گذشتم آدمی را دیدم که افتاده است و لحظات آخر عمرش را طی میکند و چون می دانستم که زخمی به علت اینکه از بدنش خون رفته است بیشتر تشنه می شود فورا" یک ظرف آب آوردم تا به او بدهم، او اشاره کرد که برادرم مانند من تشنه است (اشاره به زخمی دیگر) به او آب دهید، رفتم سراغ او، او نیز اشاره به نفر بعدی کرد، سراغ آن یکی رفتم (بعضی نوشته اند سه نفر و بعضی نوشته اند ده نفر بوده اند) تا سراغ آخری رفتم دیدم که تمام کرده است، برگشتم به ماقبل آخر دیدم او هم تمام کرده است، قبل از او هم تمام کرده بود، به اولی رسیدم او نیز تمام کرده بود، سرانجام موفق نشدم به هیچ کدام آبی بدهم چون به سراغ هرکدام که رفتم گفت برو سراغ دیگری.
در کربلا وفاداری متجلی می شود:
عبدالله بن عمیر از مجاهدان صدر اسلام در خارج کوفه بود که اطلاع می یابد ماجراهایی در کوفه در جریان است و کوفیان برای جنگ با حسین لشگر فراهم می کنند، او که سالها در سپاه اسلام جنگیده بود پیش خود می گوید هیچ کدام از آنها به پای این جهاد نمی رسد که از اهل بیت پیغمبر دفاع کنم. این موضوع را با زنش در میان گذاشت، زنش نظر او را تایید کرد اما گفت به یک شرط می گذارم که بروی و آن این است که من را نیز همراه خود ببری، او نیز همسر و مادرش را با خود به صحرای کربلا برد.
در میان یاران حسین سه نفر بودند که با خانواده آمده بودند یکی همین عبدالله بن عمیر کلبی است، دیگری مسلم بن عوسجه و آن یکی جناده بن حرث الانصاری.
در مبارزه عبداله بن عمیر با دو نفر از غلامان عمر سعد (یسار) و عبید الله زیاد که خودشان داوطلب بودند و آنها را کشت، کسی از پست سر به او حمله ور می شود تا اصحاب امام فریاد می زنند و عبدالله به خود می آید شمشیر فرد مهاجم پنجه های دستش را قطع می کند و در همان حال با یک دست فرد مهاجم را از پای در می آورد و رجز گویان نزد مادرش می رود و از او می پرسد آیا از پسرت راضی هستی؟ مادرش به او پاسخ می دهد تا تو را کشته نبینم راضی نمی شوم. دوباره به میدان جنگ رفته و کشته می شود و سرش را به طرف خیام حرم پرتاب می کنند. او از معدود کسانی است که سرش به سوی خیام حرم پرتاب می شود. مادرش سر پسر را به سینه فشرد و بوسید و گفت حالا از تو راضی هستم به وظیفه خودت عمل کردی سپس سر را به سوی دشمن پرتاب می کند و می گوید: ما چیزی را که در راه خدا داده ایم پس نمی گیریم [در اینجا هدف بیان مسائل تاریخی و آنچه که در صحنه اتفاق افتاده است می باشد و تائید و یا رد عمل صورت گرفته مطرح نیست. گاهی از انسان در شرایط خاصی اعمال خاصی سر میزند که باید آنرا با بازسازی آن شرایط مورد بررسی و قضاوت قرار داد تا قابل درک باشد] و ستون خیمه را برداشت و به سوی دشمن هجوم برد.در صحرای کربلا زن عبدالله بن عمیر نیز می شود.دو زن دیگر هم رسما" وارد میدان شدند که حسین را از جنگ بازداشتشان و آنها را برگرداند.
نمایش غیرت در کربلا:
به علت آگاهی حسین از نامردی دشمنان و اینکه مبادا آنان متعرض خیمه ها شوند تا هنگامی که زنده بود مراقب خیمه اش بود و در نزدیک خیام حرم می ایستاد و زیاد آز آنجا دور نمی شد و خیلی به تعقیب دشمنان نمی پرداخت و پس از بازگشت و ایستادن در آن نقطه برای اینکه اهل بیتش بدانند که او هنوز زنده است فریاد میزد: لاحول ولا قوش الا بالله العلی العظیم و دستور داده بود تا هنگامی که زنده است کسی از خیمه ها بیرون نیاید و مانع دو زنی می شود که قصد داشتند به میدان نبرد بروند و آنها را برگرداند.
نهضت عاشورا جنبه های تمرد، امر به معروف و نهی از منکر، اتمام حجت و تبلیغی را در دل خود دارد.
تمرد و عدم تسلیم است زیرا در برابر خواسته های قدرت های جابر و تقاضای نا درست قدرت حاکم تسلیم نمی شود.
امر به معروف و نهی از منکر دارد زیرا چه بسا اگر از او بیعت نمی خواستند باز هم ساکت نمی نشست همانطور که در زمان معاویه سکونت نکرد و نامه های اعتراض آمیز نوشت.
اتمام حجت است چون در آن زمان مردم کوفه که یکی از سه مرکز عمده جهان اسلام بود (دوتای دیگر مدینه و شام (دارالخلافه) بوده) و مرکز سپاه اسلام و شهری بوده که توسط عمر بن خطاب و پس از جنگهای صدر اسلام ساخته شده بود و در زمان خلافت علی دارالخلافه او بود با دوازده هزار و یا هجده هزار نامه از او دعوت کرده بودند و با نماینده او بیعت نموده بودند و معروف بود که از کوفیان شجاع تر وجود ندارد، اگر پاسخ مثبت به این درخواست نمی داد آنگاه تاریخ به گونه ای دیگر در باره اش قضاوت می کرد که چرا هنگامی که زمینه برایش مساعد بوده حسین از فرصت استفاده نکرد و در پیشگاه تاریخ محکوم بود. بنابراین برای اتمام حجت با مردم و تاریخ راهی کوفه شد.
جنبه تبلیغی حادثه:قصد شناساندن اسلام و معرفی اسلام واقعی و نمونه ها و سمبل های راستین مسلمانی و هدف های اسلامی را دارد.قصد بیان آرمان های خویش به عنوان نمونه یک مسلمان کامل را دارد.
آنجاهایی که می گوید اگر مسلمان نیستید، آزاده باشید.
هیهات من الذله، الموت اولی من رکوب العار، لا اری الموت الاسعاده و الحیواه مع الظالمین
و در اینجا است که ابن ابی الحدید که یک عالم سنی است می گوید: حسین بن علی سید ابات است. (ابات در زبان عربی به مردی گفته می شود که حاضر نیست زیر بار ظلم و زور برود.)
جلوه های جوانمردی و مروت نسبت به دشمنان: هنگامی که سپاه حر رسید، حسین پیشتر دستور داده بود تا مشک ها را پر آب کنند، به اصحابش گفت به تشنگان آب دهند و اسب ها را نیز سیراب کنند و خودش بر این کار نظارت کرد یعنی حسین ناجوانمردانه از این فرصت استفاده ننمود. یک نفر نقل می کرد که درب مشک من باز نمی شد حسین خود با دست خویش آن را گشود و به من آب داد حتی اسبها که آب می خوردند می گفت: اینها اگر خسته باشند با یک نفس سیر نمی خورند، بگذارید با دونفس، سه نفس آب بخورند.
در شب عاشورا حسین دستور می دهد که خیمه ها را به یکدیگر نزدیک کنند آنقدر نزدیک که طناب خیمه ها در هم فرو رفت به طوری که عبور یک نفر بین دو خیمه ممکن نبود.خیمه ها را به شکل حلال نصب کردند و برای اینکه دشمن نتواند از پشت سر حمله کند شبانه در شت خیمه ها گودال کندند به شکلی که پریدن از روی گودال با اسب غیر ممکن بود و خار و خاشاک برای آتش زدن صبح عاشورا فراهم آوردند.
صبح عاشورا نخستین کسی که به طرف خیمه های حسین آمد تا اوضاع را بررسی کند "شمر بن ذی الجوشن" بود، او دید که خیمه ها را جمع کرده اند و خندق حفر نموده اند و خار و خاشاک فراهم شده را نیز آتش زده اند و از اینکه سپاهیان عمر سعد نمی توانستند از پشت سر حمله کنند عصبانی شد و ناسزا گفت، یکی از اصحاب حسین ناراحت شد و از حسین خواست تا اجازه دهد که شمر را بکشد اما حسین مخالفت کرد. آن مرد گفت: من او (شمر) را می شناسم می دانم چه مرد کثیفی است، او فاسق و فاجر است. اما امام باز هم اجازه نداد و گفت: ما هر گز شروع به جنگ نمی کنیم حتی اگر این شروع به نفع ما باشد.
این موضوع در یکی از جنگهای علی نیز اتفاق افتاد، کریب بن صماح که از لشگر معاویه بود مبارز طلبید یکی از شجاعان سپاه علی برای مبارزه پیش رفت ولی طولی نکشید که کشته شد، نفر دوم رفت او نیز کشته شد و به این ترتیب چهار نفر کشته شدند. تاریخ نگاران در مورد این مرد نوشته اند که آنقدر نیرومند بود که وقتی سکه را با دستانش می مالید اثرش محو می شد. علی آنگاه رفت و با او مبارزه کرد و او را کشت و چهار نفر دیگر را نیز پس از او نیست نمود، دیگران پس از مشاهده این صحنه جرات پا پیش گذاشتن نکردند. (در جنگ های قدیم رسم بوده که پیش از شروع جنگ، دلاوران دو طرف با یکدیگر به صورت فردی مصاف می کردند.)
در این هنگام علی (ع) این آیه از قرآن را خواند:
فمن اعتدی علیکم قاعتدوا علیه بمثل ما اعتدی علیکم و اتقو الله (سوره بقره آیه 194)
و سپس گفت: ای اهل شام! شما اگر شروع نکرده بودید ما هم شروع نمی کردیم. چون شما چنین کردید ما هم چنین کردیم.
مولوی شعر زیبایی در توصیف علی گفته است:
در شجاعت شیر ربانیستی در مروت خود که داند کیستی
این ها نمونه هایی از جنبه مروت در حادثه کربلا بوده، خواجه شیراز می گوید:
آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
اما می بینیم حسین پا را از این هم فراتر می گذارد و نسبت به دشمنان خویش نیز مروت روا می دارد،مروت از نظر زبانی به معنی مردانگی و جوانمردی و مردمی و نرم دلی است و در اینجا منظور معنی اخیر است.حسین می خواست به هر زبانی شده حتی یک نفر از آنها را کم کند و آنها را از گمراهی خارج سازد او نمونه جدش پیامبر اسلام بود:
لقد جائکم رسول من انفسکم عزیز علیه ما عنتم، حریص علیکم بالمومنین رئوف رحیم (سوره توبه آیه 128)
یک بار سوار شتر می شود و می رود ولی باز می گردد و این بار عمامه پیامبر را بسر و لباس او را بن تن می کند سوار بر اسب می شود و به سوی انها می رود تا شاید یک نفر از این گروه شقاوت پیشه را کم کند، حسین در اینجا یکپارچه محبت و دوستی است و حتی بر سرنوشت دشمنان خویش نیز نگران است و اصحابش همچون حنظله بن اسعد الشبامی، زهیر بن قین، حبیب بن مظاهر مردم را اندرز می دادند.
حسین در روز عاشورا خطبه ایراد می کند و برای خواندن آن از اسب پیاده شده و برای اینکه می خواست جای مرتفعتری باشد تا صدایش بهتر برسد، بر بالای شتر رفت و فریاد زد:
تبالكم ايتها الجماعة و ترحا حين استصرختمونا والهين، فأصرخناكم موجفين
كه براستی نمونهای از خطبههای علی است و سه بار صحبت كرد. عمرسعد بر لشكريان خود ترسيد كه مبادا نطقحسين آنها را تحت تأثير قرار دهد. بار دیگر که اباعبدالله شروع به صحبت كرد، از آنجا كه روح دشمن شكست خورده بود ، عمرسعد دستور داد فرياد كنيد و به دهانهايتان بزنيد تا صدای حسين را كسی نشنود .
ما چرا امروز تنها و تنها از جنایات و نازیبایی های حادثه کربلا گفته می شود؟ و از جنبه های مثبت این حادثه کمتر سخن به میان می آید؟ چرا نباید از جنبه های حماسی آن بگوییم؟ اشک مردم باید در رثای یک قهرمان ریخته شود، گریه بر یک نفله شده معنی ندارد.بنابراین ابتدا باید قهرمان بودنش روشن و ثابت شود. باید او و هدف و آرمانش را شناساند تا مردم نسبت به حق و حقیقت تعصب یابند.
حماسه ها بر دونوعند، دسته ای حماسه های قومی و ملی هستند که شامل افسانه ها و حقایق آن قوم یا ملتند که در آنها قهرمانی ها و پیروزی های آن قوم بر قوم دیگر بیان می شود و در این حماسه ها شخصیت پیروز برای قومی که به آن تعلق دارد یک قهرمان و برای قوم شکست خورده به منزله یک جنایتکار است همچون اسکندر برای یونانیان و ایرانیان.
دسته ای دیگر از حماسه ها، حماسه های بشریند. این دسته از حماسه ها مختص یک قوم یا ملت یا یک زمان بخصوص نیستند بلکه چون دارای هدف های انسانی هستند، جهانشمولند و مرزهای زمان را می پیمایند، قیام حسین این چنین است که آن را تبدیل به یک حماسه مقدس نموده یعنی در حقیقت این هدف ها و آرمانهای یک حرکت است که به آن ارزش و بها می دهد.
در هر حال قهرمان دوستی و قهرمان پروری جز سرشت بشر است بخصوص وقتی تعلق به انسان داشته باشد.
از شرط های تقدس و ماندگاری و اثرگذاری یک قیام آن است که:
جنبه شخصی نداشته باشد یعنی هدف های شخصی در آن دخیل نباشند، که حسین در این زمینه می گوید: رضی الله و الله رضانا و نیز می گوید: من خروج نکردم برای جاه طلبی و رسیدن به مقام بلکه منحصرا" خروج کردم تا مفاسد بین امت جدم را اصلاح کنم.
دارای بینش و درک و بصیرت قوی باشد، یعنی آنچه را که دیگران در آینه نمی بینند او در خشت خام ببیند.به طوری که مردم روزی فهمیدند یزید کیست و حکومت معاویه یعنی چه که حسین کشته شده بود.عبدالله بن حنظله در راس هیاتی از بزرگان مدینه به شام می رود در برگشت و در پاسخ به کسانی که از او می خواستند تا از چیزهایی که دیده بود بگوید گفت: من در آنجا می ترسیدم که از آسمان بر سرم سنگ ببارد.علنا" شراب می خورند، قمار می کنند، سگ بازی و یوز بازی و میمون بازی و با محارم زنا می کنند.شما چه قیام بکنید و چه نکنید من با هشت پسرم قیام می کنم، در قیام حره ابتدا هشت پسر و سپس خودش کشته می شوند.
قیام تک باشد یعنی در حالیکه همه جا را تاریکی فراگرفته است و از کسی صدایی بر نمی خیزد چون نوری در تاریکی بدرخشد و سکوت را بشکند.
هدف نهضت حسین پاک و منزه بوده و همچون خورشید عالم تاب بر همه مردم جهان می تابد اما متاسفانه این قیام تحریف شد.گفتند: حسین حسین قیام کرد تا کشته شود! تا به این وسیله کفاره گناهان امت باشد! برای اینکه گناهان ما بخشیده شود! در حالی که این تفکر از مسیحیان به مسلمانان راه یافته است، یکی از لقب های مسیح الفادی است، آن ها معتقدند او به صلیب رفت تا کفاره گناهان مسیحیان باشد.
این سخن در باره شهادت حسین این معنی را تداعی می کند که او کشته شد تا پناهگاهی برای گناهکاران شود یعنیما هر گناهی که دلمان خواست انجام دهیم زیرا او شفاعت ما را خواهد کرد! از این نظر کاملا" بیمه شده ایم! در حالیکه مساله کاملا" عکس این برداشت است یعنی او کشته شد تا با گناه و با انحراف مبارزه کند.
تحریف دیگری که درباره این قیام صورت گرفت این است که گفتند این یک دستور خصوصی برای او بوده یعنی برو و خودت را بکش! و این برداشت از آن قیام بزرگ تکرار پذیری آن حادثه و استفاده از وجوه مثبت آن را غیر ممکن می نماید.یعنی آن حادثه را غیر قابل پیروی می کند.در حالیکه از ائمه و حتی پیامبر روایت شده است که گفته اند نهضت باید زنده بماند، فراموش نشود، مردم برای حسین بگریند. چرا چنین توصیه شده است؟ تا با تکرار و یادآوری اهداف حسین این اهداف در جامعه نهادینه و تبدیل به آرمانهای انسان گردند و انسان از جانفشانی های شهیدان کربلا درس های ایثار، استقامت، فداکاری، آرمان خواهی، مروت به دشمنان، آزادگی، عدم تسلیم در برابر باطل را بیاموزد.
حتی این روایت از ائمه را که گفته اند برای حسین بگریید را نیز این چنین تحریف کرده اند: تا تسلی خاطری برای زهرا باشد، او همراه فرزند خویش در بهشت است و بی تابی می کند گریه کنید تا آرام شود! آخر کسی نیست بگوید: زهرای اطهر در جوار رحمت الهی چه نیازی به گریه های مردم دارد؟
ان لک درجه عنداله لن تنالها الا بالشهاده
در شناساندن حسین به جامعه کوتاهی کرده ایم افرادی که صدای خوش دارند، خوب آواز می خوانند، چهار تا شعر بلدند بالای منبر می روند و بدون هیچ اطلاع از حادثه کربلا شروع به سخنرانی می کنند.
در حالیکه اولین شرط یک مبلغ شناسایی خود مکتب است، شناسایی ماهیت پیام است، یعنی کسی که می خواهد پیامی را به جامعه برساند باید خودش با ماهیت آن پیام آشنا باشد، باید فهمیده باشد که هدف آن مکتب چیست؟ پایه های آن مکتب چیست؟ راه مکتب چیست؟ و به کجا می رسد؟ و اخلاق و سیاست آن چیست؟ معارف آن چیست؟ احکام و مقررات آن چیست؟ مگر ممکن است کسی بتواند پیامی را که خودش درک نکرده است به دیگری منتقل نماید؟
دومین شرط برای یک مبلغ مهارت وی در بکار بردن وسایل تبلیغ است که مهمترین آن فن خطابه است در این زمینه کتاب های بسیاری نوشته شده است و اولین کتاب را در این زمینه ارسطو نوشته است در حالیکه سخنرانان در مراسم سوگواری حسین با ناله های گوشخراش و گفتن جمله های بی محتوا شنونده را منزجر می کنند و بسیاری از کسانی که در این گونه مراسم حضور می یابند معتقدند ما به احترام حسین (ع) می رویم و کاری به واعظ و ... نداریم در حالی که هدف نخست از تشکیل چنین مجالسی باید ایجاد شناخت نسبت به حسین و هدف های نهضت او باشد چرا که سوگواری بهانه ای برای ایجاد چنین شناختی در جامعه و حساس نمودن آن نسبت به ارمانهای انسانی است تا در جامعه امروز آرمانهای خویش را فراموش نکند و نباید این هدف در پس مراسم سوگواری مغفول بماند.
استاد مرتضی مطهری در کتاب حماسه حسینی جلد اول می گوید:
«شما ببينيد در جامعه ما سرمايه مبلغ شدن چيست و مبلغ شدن از كجا شروع میشود ؟ اگر كسی آواز خوبی داشته باشد و بتواند چهار تا شعر بخواند ، كم كم به صورت يك مداح در میآيد ،
میايستد پای منبرها و شروع میكند به مداحی و مرثيه خواندن، بعد شما میبينيد كه يك شالكی هم به سر خودش بست و آمد روی پله اول منبر نشست. مدتی به اين ترتيب سخن میگويد ، بعد ، از كتاب جودی ، جوهری ، جامع التفصيل ، حكايتی ، قصهای نقل میكند و يا به اصطلاح از صدرالواعظين نقلمیكند كه وقتی از او میپرسی از كجا نقل میكنی ؟ میگويد از صدرالواعظين يا
لسان الواعظين . هر كس خيال میكند كتابی است به نام صدرالواعظين ، وقتی كه دقت میكنيم میفهميم كه میخواهد بگويد از سينه ديگران ، از زبان ديگران شنيدهام . چند تا از اين ياد بگير ، چند تا از ديگری ، دروغ ، راست ، اصلا خبر ندارد قضيه چه هست . كم كم چهار تا پا منبری جور میكند و از پله پائين میآيد پله بالاتر ، كم كم میآيد بالاتر ، و عوام مردم را جمع میكند . و اكثر بانيان مجالس فقط روی يك مسئله تكيه میكنند و آن جمعيت كشيدن است كه چه كسی بهتر میتواند جمعيت جمع بكند . بابا آخر اين جمعيت كشيدن برای حرف حسابی گفتن است. بعد كه جمعيت جمع شد، چه حرفی میگويد! اين خيانت است به اسلام. خيانت است نسبت به اسلام كه از يك آواز گرم مطلب شروع بشود . و اين قاعدهای است كه عموميت دارد و در بسياری از جاها كه ما بودهايم ، معيار و ملاك همين بوده است و از امثال چنين چيزی مطلب شروع میشده است و وای به حال ما در اين عصر، در
عصر علم، در عصر شك و ترديد، در عصر شبهه، در عصری كه برای اسلام اين همه مخالف خوانيها هست و روزی نيست كه در روزنامهها يا مجلات آدم يك چيزی بر عليه اسلام نبيند يا در مقالات راديوئی يك گوشهای نشنود . چرا روزنامهها درباره كلمه مهرجو درست كردهاند ؟ ! در چنين عصری تو بايد
بلد باشی حرف خودت را خوب بزنی ، استدلال بكنی . اگر در اعصار گذشته ، مبلغ شرايط سخت و سنگينی داشت ، در زمان ما آن شرايط ، ده برابر و صد برابر شده است.»
نمونه تحریفهای دیگر بیان داستان های دروغ و جعلی منتسب به امامان است مثلا" در بعضی از کتابها آمده است: دزدی که راه را بر مردم می گرفته و آنها را می کشته است، یک روز با خبر می شود که که یک کاروان زوار می خواهد به کربلا برود، او بر سرگردنده ای کمین می کند و منتظر آمدن کاروان می شود که خوابش می برد، قافله می آید و می گذرد و او بیدار نمی شود، در همین حال در خواب صحنه قیامت را می بیند و مشاهده می کند که می خواهند او را به جهنم ببرند چون هیچ عمل صالحی ندارد هرچه در کارنامه اعمال دارد گناه است، جنایت است. اورا تا لبه پرتگاه جهنم می برند ولی جهنم او را نمی پذیرد. نویسنده در توجیه اینکه چرا او را به جهنم نبردند می نویسد: چون او بر سر راهی خفته بود که از آن راه قافله زوار حسین می گذشته و گرد و غبار آن راه بر تن و لباس او نشسته است.در حالیکه پیغمبر می فرماید عمل به قصد و نیت بستگی دارد، اگر شما بدون قصد کاری را انجام دهید آن کار اگر خوب باشد پاداش ندارد و اگر بد باشد مسئولیتی متوجه شما نیست.
اما این داستانهای دروغین برای جمع کردن مردم زیر منبر بیان می شوند در حالیکه هدف ازدحام جمعیت در مجالس نیست، معمولا" مردم از جمع شدن دور یکدیگر و شلوغ بودن مجلس خوششان می آید و چندان از بحث به منظور روشن شدن حقایق و موضوعات استقبال نمی کنند.ذکر مصیبت و شور و واویلا نباید هدف قرار گیرد اگر بدون جعل و دروغ کسی توانست احساسات مردم را برانگیزاند هنر کرده است.
پیامبر می فرماید: اذا ظهرت البدع فی امتی فليظهر العالم علمه و الا فعليه لعنة الله
آنجا که بدعتها و دروغ ها ظاهر میشود، آنجا که چیزهایی ظاهر می شود که در دین نیست مسائلی پیدا می شود که من نگفته ام به عهده دانایان است که حقایق را بگویند حتی اگر مردم خوششان نیاید آنکس که حقایق را پنهان می کند لعنت خدا بر او باد.
از نظر پیامبر آفات دین سه چیز است:
1) دانشمند بد عمل، فاسق و فاجر
2) رهبر و پیشوای ستمکار
3) مقدس نادان
قرآن: آن دانایانی که حقایقی را که ما گفته ایم، می دانند ولی کتمان می کنند و می پوشانند و اظهار نمی کنند، لعنت خدا و لعنت هر لعنت کننده ای بر آنها باد. (سوره بقره آیه 159)
حتی در کتاب های بزرگانی چون ملاحسین کاشفی و ملا آقا دربندی نیز می توان نمونه هایی از تحریف و دروغ را مشاهده نمود.به عنوان نمونه در کتاب روضه الشهدای ملاحسین کاشفی آمده که ابن زیاد پنجاه خروار زر سرخ به عمر سعد داد!!!
از علی بن ابیطالب و حسین بن علی بدلیل جو سانسور شدید اموی سخن های کمی روایت شده است اما در همان مقدار کم نیز می توان با شخصیت حسین آشنا شد. به حسین گفتند که سخنی از پیامبر که خودت شنیده ای را نقل کن. حسین می گوید: خدا کارهای بزرگ و مرتفع را دوست می دارد و از کارهای پست بدش می آید.
در اینجا به انتخاب جمله اگر دقت شود وسعت دید حسین را نشان می دهد که از بین بیانات مختلف پیامبر چگونه جمله ای را انتخاب می کند.یا در جای دیگری می گوید: جمیع آنچه که خورشید بر آن طلوع می کند، تمام دنیا و مافیها، تمام در یای آن و خشکی آن، کوه و دشت آن در نزد کسی که با خدای خودش آشنایی دارد و عظمت الهی را درک کرده است و در پیشگاه الهی سر سپرده است مانند یک سایه است.آیا یک آزاد مرد پیدا نمی شود که به دنیا و ما فیها بی اعتنا باشد؟
در جای دیگری می گوید: الناس عبید الدنیا یعنی مردم بنده دنیا هستند.
جمله ای دیگر: مرگ به گردن انسان زینت است، آنچنان مرگ بر یک انسان زیبا و زینت و افتخار است که یک گردنبند برای یک دختر جوان.
عثمان هنگامی که ابوذر را تبعید می کند علی و حسین برای بدرقه او می روند و هریک جمله ای به او می گویند.حسین می گوید: عمو جان! از خدا مقاومت و یاری بخواه و از اینکه حرص بر تو غالب شود که بدبخت می شوی بر خدا پناه ببر و از جزع بترس. عمو جان! توصیه من به تو این است که مبادا در مقابل فشارها و ظلم ها اظهار ناتوانی کنی.
خط الموت علی ولد آدم مخط القلادش علی جيد الفتاش و ما اولهنی الی اسلافی اشتياق يعقوب
الی يوسف
به خدا سوگند که من هرگز نه دست ذلت به شما می دهم و نه همچون بردگان فرار میکنم. مردانه مقاومت می کنم تا کشته شوم.
مردم کوفه! آن کس پسر ناکس، آن زنا زاده پسر زنا زاده، امیر شما، فرمانده کل شما، آن کس که شما به فرمان او آمده اید به من گفته است که از این دو کار یکی را انتخاب کن، یا شمشیر یا تن به ذلت دادن. آیا من تن به ذلت بدهم؟ هیهات که ما زیر بار ذلت برویم. ما تن خودمان را در جلوی شمشیرها قرار میدهیم ولی روح خودمان را در برابر شمشیر ذلت هرگز فرود نمی آوریم. خدای من که در راه رضای او گام بر می دارم راضی نیست و می گوید نکن، پیامبر که وابسته به مکتب او هستم می گوید نکن، آن دامن هایی که من در آنها بزرگ شده ام، دامن علی که روی زانوی او نشسته ام به من می گوید تن به ذلت نده.
ذکر آخرین لحظه حیات حسین (ع): رضا بقضائک و تسلیما" لامرک و لامعبود سواک یا غیاث المستغیثین
معاویه فرد سیاستمداری بود اما یزید بر خلاف او فاقد این عنصر مهم حکومتداری بوده است و به همین دلیل پس از حادثه کربلا (شهادت حسین و اسارت خاندان پیامبر) برای توجیه مردم مجبور شد دست به تحریف ماجرا بزند.
معاویه خود نیز در جنگ صفین که بین سپاهیانش تزلزل شدیدی ایجاد شده بود دست به تحریف عجیبی زده بود ماجرا بدین شکل بود، روزی که مسجد مدینه را می ساختند عمار یاسر تلاش فوق العاده ای از خود نشان می داد پیامبر خطاب به او می گوید: يا عمار ! تقتلك الفئة الباغية یعنی:ای عمار! تو را دسته ای می کشند که سرکشند. در جنگ صفین که عمار در سپاه علی حضور داشته و وزنه سنگینی برای سپاه علی به شمار می رفته (اما باز هم تا قبل از کشته شدنش در میدان بسیاری از سپاهیان علی از حقانیت علی و درستی حضور خود در سپاه او مطمئن نبودند) هنگامی که او کشته می شود فریاد از همه جا بر می خیزد که حدیث پامبر که جز حدیث های مسلم است صادق آمد و استناد به آیه نه از سوره حجرات می کنند که خداوند در آنجا می فرماید:
و ان طائفتان من المؤمنين اقتتلوا فاصلحوا بينهما فان بغت احديهما
علی الاخری فقاتلوا التی تبغی حتی تفیء الی امرالله
یعنی اگر دو دسته از مسلمانان با يكديگر جنگيدند و يك دسته سركشی كرد، شما به نفع
آن دسته ديگر عليه دسته سركش وارد شويد و اصلاح كنيد و از همینجا تزلزل بسیاری در لشگر معاویه بوجود آمد و سپاهیان معاویه بر این اعتقاد شدند که اکنون باید به سپاه علی پیوست و بر علیه معاویه وارد جنگ شد، جایی برای تکذیب این حدیث باقی نمانده بود، زیرا بسیاری از افرادی که آنجا حضور داشتند این حدیث را به طور مستقیم از زبان پیامبر و یا با واسطه از او شنیده بودند معاویه مجبور به تحریفی بدین گونه می شود، که درست است پیامبر گفته که عمار را طائفه سرکش می کشند آما ما او را نکشتیم بلکه عمار را علی کشت که او را به اینجا آورد و موجبات مرگ او را فراهم نمود.
پسر عروعاص در یک مجلسی که چنین مغلطه ای شده بود گفت این چه حرفی است که شما می زنید!؟ چون عمار در سپاه علی بوده پس علی او راکشته است! اگر اینطور باشد پس باید بگوییم که چون حمزه سید الشهدا در سپاه پیامبر بوده پس پیامبر او را کشته است!
در جوامعی که مردم دارای افکار و عقاید مذهبی هستند وقتی که دستگاههای جبار حاکم می خواهند خودشان را به اصطلاح برای مردم توجیه کنند، جبرگرا می شوند یعنی همه چیز را به خدا نسبت می دهند، خدا خواست این طور شود، اگر مصلحت نبود که این طور نمی شد، خدا جلویش را می گرفت. یک منطقی داریم به این شکل که می گوید: آنچه که هست همان است که باید باشد و آنچه که نیست همان است که نباید باشد به این منطق منطق جبرگرایی می گویند.
امویان برای توجیه مردم و جنبه مشروع دادن به عمل خود دستور می دهند که چندین مسجد به شکرانه کشته شدن حسین بسازند.
ابن زیاد بعد از کشتن امام حسین (ع) در مسجد بزرگ کوفه مردم را جمع کرد و آنچنان قیافه مذهبی و مقدس به خود گرفت که گفت:
الحمد لله الذی اظهر الحق و اهله، و نصر امیر المومنین و اشیاعه، و قتل الکذاب بن الکذاب
خدا را شکر می کنیم که حقیقت را پیروز کرد و ریشه یک دروغ گو پسر دروغ گو را که می خواست مردم را بفریبد کند، این کار خدا بوده، خدا بود که آنها را کشت، عجب فتنه ای برای مسلمانان درست کرده بودند، شکر خدا که کشته شدند و خدا آنها را رسوا کرد (منظور از رسوایی شکست حسین در جنگ بود.یعنی شکست در جنگ را به عنوان رسوایی تلقی نموده بود) و از مردم خواست که الهی شکر گویند و بسیاری نیز چنین کردند. در این هنگام مردی به نام عبد الله بن عنیف که در آن مسجد حضور داشت گفت: کذاب تویی (دروغ گو توئی)، پدر تو است و شروع کرد به سخنرانی و ماموران آمدند و او رابردند و کشتند. او از هر دو چشم نابینا بوده، یکی از چشمهایش را در جنگ جمل در رکاب علی و دیگری را نیز در جنگ صفین باز هم در رکاب علی از دست داده بود و چون نمی توانسیت در جنگها شرکت کند در مسجد به عبادت مشغول بود و اگر آن بیدار دل آن روز شاید اگر به سخن نمی آمد ابن زیاد توانسته بود همه را فریب دهد.
بنی امیه محدثین (کسانی که حدیث روایت می کنند را محدث می گویند) خدا بی خبر رااستخدام کرده بود و به آنها پول می داد تا به نفع او حدیث جعل کنند.
نمونه دیگری از تحریفات: حسین با شمشیر جدش کشته شد. (یعنی به حکم دین جدش کشته شد.)
حسین پیام خود را با خون خود نوشت، پیام آزادگی، جوانمردی، پایبندی به حق، عدم تسلیم در برابر باطل، ایستادگی بر آرمان ها تا پای جان...
امیدوارم خداوند به همگان توفیق شناخت درست راه و هدف های حسین را عطا فرماید.
برگرفته از کتاب حماسه حسینی استاد مرتضی مطهری (جلد یک)
در چهارم بهمن ماه سال هزار و سیصدو شصت و دو خورشیدی در شهرستان رشت متولد شدم فرزند بزرگ خانواده هستم خیلی مایلم زندگی نامه کامل خودم را برایتان بنویسم اما به جهت پاره ای ملاحظات و همچنین به این جهت که دوست دارم بیشتر از طریق نوشته هایم با من و افکارم آشنا شوید به همین مختصر بسنده می کنم.
شما می توانید مطمئن باشید آن چیزی که در این وبلاگ از طرف من نوشته می شود نه تنها دروغ نیست بلکه عصاره طرز تفکر و مرامیه که من برای زندگی انتخاب کردم البته من هنوز در ابتدای راهم و ممکن است در طول این مسیر بارها و بارها به خطاهای خودم پی ببرم و سعی در جبران مسیر پیموده داشته باشم به عبارتی سعی در اصلاح خطاهای فکری گذشته داشته باشم این را به هیچ وجه به عنوان یک نقطه تاریک درنظر نمی گیرم چه بسا جمود و تعصب بیجا و غیرمنطقی بسیار زیان بارتر از اعتراف به اشتباه و سعی در جبران آن باشد.اما باز هم به شما اطمینان میدم آن چیزی که در اینجا نوشته میشود باورهای من بوده و تا هنگامی که به چیزی ایمان پیدا نکنم آن را در این وبلاگ عرضه نخواهم نمود.
من از مدتها پیش مایل بودم مسائلی که به ذهنم خطور می کنند را از طریقی منتشر کنم این بود که هرچند خیلی دیر اما سرانجام اقدام به راه اندازی این وبلاگ نمودم این موضوع هم بسیار اتفاقی پیش آمد اما از اینکه درانتها دست به این اقدام زدم خیلی راضی و خشنودم و احساس نوعی آرامش دارم چون این امکان را برای خودم فراهم نمودم تا افکارم را منتشر و از دیدگاههای دوستان (که هرچند گاها" در بازدیدهایی که دوستان دارند مرا از اطلاع از نظراتشان محروم می کنند) استفاده کنم.
یکی از برزرگترین دلایلم برای راه اندازی این وبلاگ این بوده که با مطالعه مطلبی در روزنامه یا وبلاگ یا سایتی ایده ای در ذهنم شکل می گرفته که چون قبلا به آن موضوع فکر نکرده بودم یا آز آن زاویه ویژه به موضوع دقیق نشده بودم متوجه موضوع نبودم حالا خواسته ام این امکان را برای خویش فراهم نمایم تا افکار و ایده هایی را که بیان کننده دغدغه هایم هستند را هرچند ابتدایی و ناپخته عرضه نموده تا ان شاء اله به یاری خدا و کمک دوستان باعث شکل گیری افکاری جدید و تکامل این افکار و در نهایت پیشبرد امور شود.
پارسال همین موقع ها بود که دولت تازه کار آقای احمدی نژاد تصمیم گرفت ثبت نام موبایل با قیمت 360 هزار تومان رو آغاز کنه این قیمت نسبت به قیمت ثبت نامی در دوره های گذشته 80 هزار تومان ارزان تر بود که لابد در راستای سیاستهای عدالت محوری و مهرورزی دولت انجام شدند و به این نیز بسنده نشد بلکه تصمیم گرفته شد (از جنس تصمیماتی عجولانه و غیر کارشناسی در زمینه عدم تغییر ساعت رسمی در شب عید نوروز و نیز تغییر ساعت بانکها و ... که یک شبه و بدون در نظر گرفتن تمامی جوانب گرفته شدند ) که برای معلمان تسهیلاتی درنظر گرفته شود که شامل پرداخت نیمی از مبلغ در زمان ثبت نام و نیمی دیگر در زمان تحویل می شد این امر اعتراض کادر اداری و نیز معاونان و مدیران مدرسه ها را برانگیخت که چرا از این تسهیلات محروم شده اند در پس آن تائیید نامه هایی که باید برای معلمان صادر تا در هنگام ثبت نام در باجه های پستی ارائه کنند متوقف شد و نگرانی افرادی که نیمی از مبلغ را در بانکها واریز و برای دریافت تائیدیه به آموزش و پرورش مراجعه کرده بودند برانگیخت.
در همین گیر و دار پرستاران که مدتی بود نسبت به مشکلات صنفی خویش معترض بودند در این زمینه نیز لب به اعتراض گشودند که چرا این مزایا تنها برای معلمان درنظر گرفته شده است!؟ دولت نیز با دست ودلبازی این قشر را نیز شامل حال مهرورزی خویش نمود.
امسال اعلام دولت مبنی بر اینکه موبایل ها را در دهه فجر و به قیمتی کمتر از پارسال یعنی در قیمت 238 هزار تومان (که وجه آن هم در دو مرحله اخذ خواهد شد) ثبت نام خواهد نمود نوعی لجبازی دولت را در اذهان تداعی نمود چون در سالهای اخیر پس از رکودی که در بازار خودرو و مسکن و ارز و طلا ایجاد شده بود بسیاری از سرمایه های سرگردان به سمت بازار موبایل هجوم آورده بودند و به نظر می رسد که دولت با این اقدام قصد داشته تا از سود این افراد جلوگیری نماید شاید قیمت تمام شده برای نصب و راه اندازی هر خط قیمتی بسیار پایین تر از حتی این نرخ جدید باشد اما (ودیعه 228 /هزنه نصب 10000 /توسعه ارتباطات روستایی50000 /مالیات 72000 (همه به تومان است)مبالغی است که در دفترچه همرا سیم کارت ارائه شده است) مساله مهم در اینجا است که موبایل هنوز در ایران تیدیل به یک کالای ضروری نشده و به با توجه به نرخ مکالمه بالا به عنوان یک کالای لوکس شناخته می شود و می توان با تعیین قیمتی حتی به میزان یک میلیون تومان این کالا را به جامعه عرضه نمود!
اینکه چرا دولت اقدام به کاهش قیمت این کالا در طی سالهای اخیر نموده موضوعی است که خودشان باید توضیح دهند اما اگر توجیه شان این باشد که باید این کالا به قیمت واقعی به دست مردم برسد باید پاسخ دهند که چرا در دیگر زمینه ها از جمله خودرو این کار صورت نمی گیرد؟ چرا با وضع انواع و اقسام عوارض بر خودرو قیمت این کالای مصرفی و در ایران تا حدودی سرمایه ای را بالا نگاه داشته اند؟چرا عوارضی که از این صنعت گرفته می شود در خود این صنعت هزینه نمی شود؟چرا در حالی که به شدت از وجود خودروهای فرسوده در رنجیم و یکی از دلایل عدم رغبت دارندگان این خودرو ها برای تعویض خودروهایشان تفاوت قیمت بسیار بالای خودروی خویش با قیمت یک اتومبیل نو است با کاهش قیمت این کالا کمکی به بهبود اوضاع این قشر و حتی کل جامعه و زیبا سازی شهرها صورت نمیگیرد؟شاید توجیه این باشد که تکلیف کسانی که خودروهای خویش را در سالهای قبل با قیمت های به مراتب بالاتری خریداری نموده اند چه میشود؟همین سوال را میتوان از مسئولین در زمینه افرادی که موبایلهایشان را به قیمتی به مراتب گران تر از امروز خریده اند پرسید!!!
اما متاسفانه به تنها مساله ای که در تولید خودرو در ایران توجه نشده مساله کیفیت خودرو هاست.خودروهایی که در ایران تولید می شود به قول آقای هاشمی رئیس سازمان بهینه سازی مصرف سوخت که این جمله را در مورد پیکان بکار برده بود "ما در ایران خودروی آکبند فرسوده تولید می کنیم" ما خودروهایی با مصرف سوخت بسیار بالا با ایمنی بسیار پایین تولید می نماییم.با آمار قربانیان تصادفات جاده ای که ایران را در صدر جدول جهانی این آمار نشانده است و با تولید نزدیک به یک میلیون دستگاه خودرو در سال چرا مسئولین امر به فکر افزایش ضریب ایمنی در خودروهای تولید شده نیستند جای بسی تعجب و تاسف است!
چند درصد از خودروهای تولیدی دارای سییستم های ترمز ABS هستند؟چند درصد دارای سیتم های AIR BAG می باشند؟چه تجهیزاتی برای آسایش و آرامش سرنشینان خودرو در نظر گرفته شده ست؟در زمینه کاهش مصرف سوخت این خودروها چه اقداماتی صورت گرفته یا در حال انجام است؟
اتفاقا در حین نوشتن این مطلب از اخبار بیست و سی شنیدم که آقای رویانیان رئیس راهنمایی و رانندگی از طرف این اداره شرکت سایپا را تهدید نموده که در صورت برطرف نکردن مشکل فنی کمربندهای ایمنی خودروی پراید از شماره گذاری این خودروها خودداری می کنند چون این کمربندها در تصادفات شدید سرنشینان جلو را خفه می کنند جالب اینجاست که این مساله از شش ماه پیش با مسئولان این شرکت در میان گذاشته شده و هنوز اقدامی در زمینه رفع مشکل صورت نگرفته احتمالا می دانید که تقریبا" سالی 235 هزار دستگاه خودروی پراید در ایران تولید میشود که در مدت شش ماه که به گفته آقای رویانیان از کشف این مشکل می گذرد نقریبا" نیمی از این تعداد یعنی 117500 دستگاه از این خودرو تولید شده و به عبارت دیگر همین تعداد افراد در خط می باشند و در یک کشوری که مسئولینش داعیه اسلامیت دارند نسبت به جان انسانها تا این درجه بی تفاوت هستند.البته حتما تصدیق می فرمایید که تا فردا این خبر نیز همچون موردهای مشابه دیگر تکذیب خواهد شد!!!
نمی توان فقط با ارائه شعارهایی مانند خدمت رسانی و مهرورزی و ... روزگار گذراند بهتر است بسیاری از مسائل پیش پا افتاده که ملت هرروز با پوست و گوشت خویش آنها را لمس می کنند را در برنامه ریزی ها در نظر گرفته و برای رفع آنها و برای کاهش آلام ملت اقدامات اساسی انجام داد.
بهتر بود دولت به جای کاهش قیمت موبایل آنها را با همان قیمت پیشین ثبت نام می نمود و از محل تفاوت قیمتی که با قیمت ثبت نامی اعلام شده دارد برای گسترش راههای روستایی/ گسترش امکانات مدارس مناطق دور افتاده/ ساخت و تجهیز مدرسه ها/ گسترش خدمات ارتباطی روستایی/ گسترش بهداشت عمومی و ... اقدام می نمود.
حتما" در همین زمستان اخباری را هر از چندگاهی در زمینه آتش سوزی مدرسه ها و جان باختن فرزندان این کشور در آنها شنیده اید آیا نمی توان از این مابه التفاوت با توجه به اینکه همیشه از کمبود بودجه برای سامان دادن به این امور سخن گفته می شود استفاده نمود؟خود این جانب سالیان تحصیل خودم را در مدارسی گذارانده ام که همگی آنها پس از پایان تحصیلاتم در هر مقطع به فاصله یکی دو سال تخریب شدند البته چندان خوشبین و به این تصور نباشید که جایگزین آنها مدارس تازه ای شدند بلکه فقط دبستانی که در آن درس می خواندم پس از فروریختن تراس چوبی آن و پس از یکی دوسال تعطیلی به مدرسه جدیدی تبدیل شد و بقیه سرنوشتی دیگر یافتند یعنی ساختمان های مسکونی جای آنها را گرفتند.من کلاس اول دبستان را سه شیفته و تا پنجم دبستان دو شیفته به مدرسه می رفتم الان نمی دانم وضع چگونه است؟ اما احتمالا هنوز مدرسه هایی وجود دارد که دو شیفته می باشند.آیا نمی توان با جذب سرمایه های سرگردان مردم اقدام به ساماندهی این امور کرد؟